سلام می خوام بلاخره داستان بنویسم داستانی که مسخره نیست و رفتار شخصیت هاش تغیری نکرده امیدوارم خوشتون بیاد
بعد از گذشت چند سال بلاخره به آرزوم رسیدم.بلاخره تونستم مزه خوشی رو احساس کنم. بعد از گذشت اون همه سختی فکر نمیکردم بتونم به عشقم برسم و حتی به فکرم نمیرسید کسی که اون همه دوسش داشتم پشت اون نقاب باشه.وقتی به تمام لحظاتم با تیکی،آدرین ، آلیا، کت نوار و بقیه ی دوستام فکر میکنم کل گذشتم رو بخاطر میارم.یک سال قبل.
از زبان مرینت:مثل همیشه مدرسم دیر شد اما به لطف تیکی دیرتر نشد.به مدرسه رسیدم و بدو بدو رفتم تو کلاس.خانم یوستیه داشت درس میداد و پشتش به کلاس بود.آروم در رو باز کردم و قایمکی رفتم پیش آلیا.تا رسیدم آلیا با شوق گفت : دختر زود بشین باهات کلی حرف دارم باورت نمیشه دیشب چه اتفاقی افتاد. اینو به کسی نگفتم اما دیشب دوباره لیدی باگ ازم کمک خواست و من دوباره ریناروژ شدم🤩.تا به خودم اومدم فهمیدم خانم بوستیه سه بار صدام زد. آدرین برگشت و بهم گفت مرینت خانم بوستیه داره صدات می کنه. تا حرف آدرین رو شنیدم گفتم بله خانم🙋🏻♀️بعد خانم بوستیه گفت خوش اومدی اما چرا دوباره دیر کردی؟ دستپاچه شدم و گفتم :ببخشید خانم یه مرد نزدیک بود تصادف کنه اما من نجاتش دادم.خانم بوستیه گفت حالا باشه اما سعی کن زود تر بیای.صفحه ی پنجاه و شیش کتاب ریاضی رو باز کن گفتم چشم و نشستم.چون چیزی به مغزم نرسید روزی رو گفتم که استاد فو منو انتخاب کرد.یه نگاه به کبفم کردم تیکی داشت منو نگاه میکرد. انگار اونم فهمیده بود که داستان آشنا شدن با استاد فو رو گفتم.آلیا گفت چیشده دختر بنظر میاد دیشب خوب نخوابیدی ؟ برای پیچوندن گفتم نه خوب نخوابیدم دیشب داشتم به مامان و بابام تو شیرینی پزی کمک میکردم.بعد به آپرین هم نگاه کردم اونم انگار خوب نخوابیده بود.
وقتی دیدمش خوشحال شدم البته تو دلم ناراحت بودم. یاد حرفش که یه دختر دیگه رو دوست داره افتادم(قسمتی که آدرین ادای مجسمه رو درآورد).سرمو آوردم پایین ولی تا تیکی رو دیدم یاد حرفش افتادم که گفت : ما از آینده خبر نداریم ممکنه هر اتفاقی بیفته! با خودم گفتم شاید یه روزی تونستم بهش برسم.بعد از مدرسه رفتم خونه و داشتم طراحی میکردم که مامانم گفت : دخترم جگد استون اومده سریع رفتم پایین خوشحال بودم جگد استون به همراه دستیارش اومده بود. گفت سلام مرینت من یه قرارداد تو ذهنمه.گفتم منظورتون چیه؟گفت: تو طراحی هات عالی بودن پس تصمیم گرفتم تو رو بصورت رسمی طراح لباسام و طرح روی آلبومم کنم
از زبان مرینت : زبونم بند اومده بود خیلی خوشحال بودم یه نگاه کوچیک به تیکی کردم اون سرشو به نشونه قبول کن تکون دادبعد سرمو به سمت مامان و بابام چرخوندم اوناهم همین نظرو داشتن. گفتم آقای جگد استون من قبول میکنم.جگد گفت خوبه اما یه مشکل کوچک هست ماری!با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم چه مشکلی؟ گفت:منو آقای جگد استون صدا نزن منو جگد صدا کن.گفتم باشه جگد.بعد به دستیارش پنی گفت :پنی ماری رو همراهی کن ما باید برای قرارداد بریم.پنی منو همراهی کرد و به همراه پنی ،جگد و البته تیکی به شرکت پخش رفتیم.بعد از قرارداد بستن👈جگد گفت: ماری برای آلبوم بعدی میخوام برام به سلیقه ی خودت لباس طراحی کنی به همراه یه عینک.گیتار مورد علاقمو بهت میدم میخوام به همراه کلاه و لباس اونو طراحی کنی.گفتم ببخشید آقای جگد استون یعنی منظورم جگد من میتونم لباس و کلاه رو درست کنم اما من توی گرافیک استعداد ندارم و نمیتونم گیتار شما رو طراحی و رنگ کنم.
گفت خواهش میکنم ماری من خیلی دوست دارم این کار انجام بشه.یکم فکر کردم و یادم اومد الکس توی گرافیک استعداد داره و میتونم برای طراحی گیتار جگد ازش کمک بگیرم.درخواست جگد رو قبول کردم.خواستم برم که جگد گفت وایسا بیا این پیش نمایش آلبوم جدیدم رو بگیر و ازش الهام بگیر.جگد گفت : ماری دو هفته تا کنسرتم مونده پس تو دو هفته وقت داری.بعد به رانندش گفت که منو برسونه.وقتی رسیدم سریع رفتم تو اتاقم و به آلیا زنگ زدم و قضیه رو بهش گفتم.آلیا گفت: دختر این عالیه تو الان یه طراح واقعی هستی.گفتم درسته و گوشیو قطع کردم.یکم روی تختم دراز کشیدم.دوباره یاد آدرین افتادم.از زبان آدرین: بعد مدرسه رفتم خونه و به ناتالی سلام کردم.گفتم ناتالی میشه با نینو دوستم برم بیرون گفت نه آدرین تو فردا امتحان چینی داری.و همینطور هفته دیگه باید به فشن شو مد بریم.گفتم باشه حداقل نمیتونم برای کنسرت بعدی جگد استون برم؟ناتالی گفت به پدرت میگم اگر اجازه داد میتونی بری گفتم باشه و رفتم تو اتاق😓 به پلگ گفتم امروز بنظرت چرا مرینت خوابش میومد؟از زبان پلگ:
گفتم من چمیدونم و رفتم سراغ کمد کممبر.آدرین گفت پلللللللگ تو بجز کممبر به چیز دیگه ای هم فکر میکنی؟ گفت آره آدرین گفت :خب به چی؟گفت حبه قند گفت خب حبه قند چیه یا کیه؟پلگ گفت اینو دیگه نمیگم حالا برو میخوام با کممبرم تنهایی حرف بزنم و رفت توی کمد.نشستم روی صندلی میزم و به عکسای لیدی باگ نگاه کردم.چون دیشب به همراه لیدی و ریناروژ داشتییم با شرور میجنگیدیم خوب نخوابیدم .آروم چشماما سنگین شدن و همونجا روی صندلی خوابیدم.
از زبان مرینت:یاد خاطرات توی اردوی نیویورک افتادم که دم به دیقه کنار آدرین میفتادم واقعا خجالت آور بودن☺️نمیدونم واقعا آدرین حکم چه کسی رو برام داره یه عاشق یه یه دوست.به خاطر دیشب که خوب نخوابیده بودم زود روی تختم خوابم برد.صبح:چون دیشب زود خوابیده بودم غذا هم نخورده بودم گشنم بود. رفتم صبحونه بخورم اما مدرسم دیر نشد چون همونطور که عرض شد زود خوابید.رفتم مدرسه.خواستم در کلاس رو باز کنم که انگار باز کلویی داشت داد و بیداد میکرد وارد کلاس که شدم سابرینا آخر نشسته بود عجیب بود چون همیشه پیش اسطورش کلویی مینشست.از آلیا در این باره پرسیدم اون گفت به دلایل نا معلوم کلویی از دست سابرینا عصبانی شده و کلاس رو رو هوا برده. معلم(خانم مندلیف) وارد کلاس شد و سلام کرد. هنوز آدرین نیومده بود از نینو پرسیدم اما نمیدونست.هنوز خانم مندلیف حضور و غیاب نکرده بود که آدرین اومد اما حدس بزنید همراه کی همراهش بود!!!!!!!
ببخشید وسط داستان میپرم در همین حد بگم کوامی ها تو داستان وقتی فرد تبدیل شده میتونه باهاشون حرف بزنه البته تو مواقع ضروری.من عین همینو تو یکی از قسمتا دیدم اما یادم نمیاد کدوم.تو اون قسمت تیکی وقتی مرینت تبدیل شده بود بعد از مدتی باهاش اگه اشتباه نکنم در حد دو کلمه حرف زد
اون لوکا بود اما چطور؟ چرا اومده بود؟بعد پشت سرشون آقای داماکلیز اومد و آدرین اومد و سر جاش نشست.آقای داماکلیز گفت بچه ها از امروز یک دانشآموز جدید داریم. بعد رو به لوکا کردو گفت خودتو معرفی کن.بعد لوکا گفت سلام همونطور که بعضی هاتون منو میشناسین من لوکا کوفین هستم برادر جولیکا.جولیکا با تعجب کمی پاشد و گفت: اما چرا اومدی؟ لوکا گفت من تو خونه درس میخوندم اما مادر برای ادامه تحصیل منو به دبیرستان تو فرستاد.آقای داماکلیز گفت: باشه بسه جولیکا بشین.لوکا تو هم برو هر جا دوست داری بشین.لوکابه همه نگاه کرد و دنبال جای خالی میگشت تا اینکه منو دید و در حد پنج ثانیه منو نگاه کرد بعد دوباره گشت و جای خالی کنار کلویی رو دید و رفت پیشش و گفت : میشه اینجا بشینم؟ کلویی به اندازه خیلی کمی سرخ شد و گفت باشه بشین.یاد حرف کلویی افتادم موقعی که شرور شد و همه رو نیش زد.به لوکا گفته بود وای چه پسر خوشگلی اما لباساش عین گداها میمونه.فکر کنم کلویی از لوکا خوشش اومده که سرخ شد.
پایان امیدوارم خوشتون اومده باشه اگه خوشتون اومد سعی میکنم زود بعدی رو بزارم نظر بدین نظر های شما گرانبها هستش تا قسمت بعد خدانگهدار🙋🏻♂️
عالی لطفا به داستان منم سر بزن و لایک و کامنت چون من هم این کار را کردم
عالی