برای معذرت خواهی ۳ پارت پشت سر هم میدم البته قبلش باید برسی بشن یعنی امروز تا پارت ۴ میدم😊
تیک وقتی چشم هاش رو باز کرد حس کرد یک مرد تو تاریکی مخفی شده وقتی مرد جلو اومد یک ماسک سیاه رو صورت بود . مرد ناشناس : اگه گفتی من کی ام؟😏 تیکی : نمیدونم لطفا آزادم کن لطفا😢😢😢 ناشناس: هه ، ب این آسونی ها هم نیست 😏 اول باید کارم رو انجام بدم و بعد آزادی البته فکر کنم😂 مرد شروع کرد به ل******گ*******د زدن به تیکی😢 ۱۷ تا برای یک دختر واقعا زیاد بود 😢 و فقط تیکی گریه میکرد 😭😭😭😭😭
و بعد مرد رفت و تیکی از درد بی هوش شد 😖 وقتی دوباره چشم هاش رو باز کرد ، تو یک اتاقک کوچیک و تاریک بود 😵 مشکل اصلی اینجاس ک اون اتاق دمای -1 هست ک خیلی سرد هست و تیکی هم فقط یک تیشرت نازک و شلوارک تا زانو داره😪 و تیکی اصلا از سرما خوشش نمیاد و تنفر داره و برای همین پاییز و زمستان رو دوست نداره جون سردع و حالا اینجا گیر افتاده😢
ظبط روشن شد و صدا بخش شد : اگه گفتی من کی ام؟ همین صدا هی تکرار میشده و تیکی باید جواب میداد و تیکی هی میگفت : نمیدونم😢 با هر جواب غلط دمای اتاق به +۷۸ میرسید ک خیلی داغ بود و با جواب غلط دیگه میشد -۱۵ تیکی واقعا داشت عذاب میکشید 😭 و از بس صدای ظبط پخش شد که تیکی بلند جیغ کشید نمیدوووونم ، نمیدونم نمیدونم .... و بلند بلند گریه کرد😢
مرد تیکی رو برد یک اتاق دیگه ک ته فرشی داشت نه هیچی خالی خالی بود ولی به جاش کاری به کار تیکی نداشت و اون صدا در ساعت فقط یک ربع پخش میکرد بدون غذا و آب هر شب ساعت ۱۲ فقط یک بطری آب به تیکی میداد همین 😢 چند روزی گذشت و همه دنبال تیکی بودن 😞
پلیس ها خبر دادند که : خانم تیکی ۲۹ نوامبر صبح ساعت ۴ پرواز به آلمان داشتند.... پلگ باور نداشت که تیکی انقدر بی خبر بره ولی تریکس و سس دیگه باور کردند چون امروز ۵ دسامبر بود...... پلگ هنوز هم باور نداشت ک تیکی رفته و هرچی به تریکس میگفت تریکس باور نمیکرد😞
لایک و کامنت فراموش نشه و لطفااااا خواااااهش میکنم ناظر منتشر کن هیچ جیز بدی نداره و من کلی از داستانم عقب هستم لطفااا منتشر کن تا بقیه داستان رو بنویسم😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢😢
با تیکی این کار رو نکن.🥺
گناه داره
ژانر رو یکم معمایی و درام کردم 😆
😂😂😂
عالی بود
مرسیی