سلام این اولین تستمه اگه بد بود ببخشید و لطفا نظر هم بدید ممنون برید بخونین🥰
خب اول یه توضیحی بدم ژانر این داستان ترسناک و تخیلی یذره طتز و عاشقانه اس و داستان درمورد یه دختر ژاپنیه که واسه تفریح یه روز با دوستاش میره یه خونه ی متروکه و از اون موقع زندمیش از این رو به اون رو میشه راستی عکس تست هم عکس میکا و ماکوتو عه شخصیتای اصلی
دستمو بردم زیر سرمو به نقطه ی سیاه کوچولویی که رو سقف اتاقم داشت حرکت میکرد نگاه کردم میخواستم ذهنمو منحرف کنم ولی باز کشیده میشد سمت اتفاق یه هفته پیش هنوز تو شوک بودم_(میکا چان)سرمو بلند کردم و به سمت در اتاقنگاه کردم ساکورا بود+(اوه سلام ساکورا صبح بخیر)لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت(صبح بخیر؟ظهرت بخیر سنپای)
از گوشه ی چشم نگاش کردم و گفتم _(دلقک)با صدای بلند خندید و گفت((خواب بسه سنپای بیا پایین دخترا دارن صبحونه میخورن امروز تمرین داریم سنسه پدرمونو درآورده))فقط یه ماه ازم کوچیکتر بود میگفت سنپای دلم میخواست خفه اش کنم پوفی کردم و گفتم((باشه برو پایین منم یه دوش میگیرم میام))لبخند دندون نمایی زد و سرشو تکون داد از اتاق رفت بیرون و در ومحکم کوبید
اصلا حوصله ی تمرین نداشتم از تخت اومدم پایین اگه نمیرفتم سنسی خفه ام میکرد حوصله ی دوش گرفتن نداشتم لباسای جودوموپوشیدم و رفتم پایین((بچه ها یه توضیحی بدم برای کسایی که نمیدونن جودو چیه جودو یه ورزش رزمی ژاپنیه من خودمم حودوکارم حالا اطلاعات بیشتر خواستین سرچ کنین دیگه تقریبا شبیه کاراته و تکواندو و ایناس رزمیه دیگه))
نشستم رو نرده های پله و با سرخوشی سر خوردم ولی با نشیمنگاه عزیزم شوت شدم رو زمین که آکیکو دویید سمتم و با خوشحالی گفت(ها ها تا تو باشی از نرده ها سر نخوری کودک درونت خیلی فعاله ها)با بد خلقی پا شدم و گفتم((به جای سلام کردنته؟))نیششو بازکرد و گفت((وااای ببخشید سلام ظهر بخیر میکا چان))لبخندیزدم و گفتم(حالا شد)یدونه زدم پس کله اش و فرار کردم اونم افتاد دنبالم
داشتم میدوییدم و حواسم به عقب بود که با سر رفتم تو دل یه نفر سرمو گرفتم بالا _((اع سلام ماکوتو سان اینجا چیکار میکنی؟))ماکوتو((نظرت چیه اول معذرت خواهی کنی؟سنسی گفت بیام))با جیغ گفتم((چیییییی؟))با عصبانیت گفت((نخود چی پیچپیچی صداتو بیار پایین))لبخند کج و کوله ای زدم و گفتم((ببخشید))
سرشو تکون داد من((پس خود سنسی کجاس؟))آکیکو گفت((سنسی کار داشت ماکوتو سان رو فرستاد))آهی کشیدم و گفتم((آدم قحط بود ماکوتو سان رو فرستاده؟))ماکوتو با عصبانیت گفت((مگه من چمه؟پسر به این کیوتی خوشگلی جذابی مهربونی))اداشو درآوردم و گفتم(واای چشم نخوری یه وقت با این همه معیار های خوب)لبخندی شیطانیی زدو گفت((نترس چشم نمیخورم))
ازکنارشرد شدم و رفتم تو آشپزخونه دخترا پشت میز نشسته بودن و مشغول صبحونه خوردن بودن البته میتسوها مثل همیشه رو مبل درحال کتاب خوندن بود و نائومی هم با ناراحتی رو زمین ولو شده بود رفتم پیشش من((نائومی چرا ناراحتی؟)) آهی کشید و گفت((بدبخت شدیم میکا ماکوتو از بس تمرینهای سختی میده پدرمون در میاد))صدایی شبیه هوم در آوردم ماکوتو پشت سرم بود برگشتم سمتش((میگم ماکوتو سان میشه من امروز کار نکنم؟))+برای چی؟_(میخوام برم جایی)+کجا اونوقت؟_(یه جایی میخوام برم دیگه)+چی شده میکا؟از یه هفته پیش که با چیاکی و میتسوها رفتین تو اون خونه ی متروکه یه جور دیگه شدی)وااای ینی فهمیده جی شده؟نکنه بره از چیاکی بپرسه؟ننیخوام بقیه رو قاطی این ماجرا ها کنیم میتسوها جوری رفتار میکنه انگار هیجی نشده ولی چیزی که تو اون متروکه دیدم هیجوقت از ذهنم پاک نمیشه.با دستپاچگی گفتم((ماکوتو سات هیچی نشده من عین همیشم))
تموم شد لطفا نظر هم بده لاولی
بابای نظر نشه فرامش
من خیلی وقته منتظر پارت بعدم😍😍😍😍
فردا میذارم😍💕
فای بود ولی سعی کن طولانی تر باشه
و شخصیت های داستان هم رو بنویس
مثلا اگه ماکاتو می خواد صحبت کنه👇🏻
ماکاتو: راستی میکا میگم چرا امروز گفتی تمرین نمی کنم.میکا: گفتم که خودتم دیدی می خواستم برم جایی.
مثلا اینجوری
من خودم انیجوری راحت تر متوجه میشم
منتظر پارت بعدم
باشه مرسی
ممنون از راهنماییت 💕🙂
خواهش می کنم🥰
خیلی قشنگ بود ممنون لطفا یه ذره طولانی ترش کن😁🤩
مرسی ♡
چشم