این قسمت تقریبا جنگ شروع میشه.فکر کنم داستانم بیشتر از 20 پارت بشه ولی امید وارم دوست داشته باشید.
تقریبا چهار روز از درمان شدنم می گذشت و توی این مدت همه خیلی نگران بودیم و من دائم تمرین می کردم.آنجلا پیشگویی کرده بود که ممکنه جنگ حتما فردا اتفاق نیوفته و شاید امروز یا پس فردا شروع بشه.حسی توی دلم می گفت که امشب این اتفاق میوفته. این منو می ترساند چون شبی که آگرا به شکل گرگ بهم حمله کرد درست فهمیده بود.نفس عمیقی کشیدم و افکار منفیرو از ذهنم بیرون کردم.
اگه امشب قرار بود جنگ شروع بشه پس چند ساعتی دقت داشتم چون الان ظهر بود.در گوشه ای از یکی از باغ های قصر رفتم و کنار ابشاری که رنگ آبش طلایی درخشانی بود نشستم.سارا نگهبان این آبشار بود و آبشار بهش قدرت بیهوش کردن رو می داد.به نظرم قدرت جالبی بود.چشم هایم کم کم سنگین و گرم شد و به خواب رفتم.
با حس وزش باد سردی چشم هایم را باز کردم.کنار آبشار خوابم برده بود.هوا هم تاریک شده بود.وای من مگه چقدر خوابیده بودم؟سریع بلند شدم تا به سمت قصر بروم.ناگهان تیری زوزه کشان کنارم افتاد. با ترس برگشتم و چند فرد سیاهپوش را دیدم.یکی از اونا کفت:اگه می خواهی بهت صدمه نزنیم بهتره حرفی نزنی و کسی را خبر نکنی. واییییی توی دردسر افتاده بودیم.امشب جنگ بود.روبه افراد شنل پوش گفتم:متاسفانه به عنوان محافظ ویانا مجبورم همه را خبرکنم
چشم تیانایی ها از تعجب گرد شده بود.فکر نکنم انتظار اینکه من محافظ ویانا بودم را داشته باشند.صدای آنا را شنیدم که گفت:فکر نکنم بتونی فرار کنی و به همه بگی ما اینجایم.وحشت کرده بودم چون آنجلا گفته بود نباید نزدیک آنا بشوم.ناگهان با بیشترین سرعت به سمت قصر دویدم.صدای عصبانی آگرا هم شنیدم که گفت:معطل چی هستید.جلویش را بگیرید.اون الان ایجا تنهاست. این بهترین فرصته.وای نه پس هردویشان اینجا بودند.
آب دهانم را باترس قورت دادم و در ذهنم جیغ زدم:گیدئون!گیدئون! اونا توی باغ ابشار طلایی هستند.زود باش من تنهام.دیگه به عکس العمل گیدئون توجهی نکردم چون تعداد زیادی گوی سایه به رنگ های مختلف به سمتم پرتاب شد.تمرکز کردم.ناگهان گوی های سایه در چند سانتی ام به دیواری نامرئی برخورد کردنند.لبخند محوی زدم. توی این چهار روز تانسته بودم یاد بگیرم یک دیوار حفاظی درست کنم.
همانطور که می دویدم متوجه تعداد زیادی ویانایی شدم که بهم رسیدند.منم سریع دست بکار شدم و مشغول جنگیدن شدم.گیدئون خودش را به من رساند و با نگرانی گفت:خوبی؟گفتم:عالیم نگران نباش.لبخندی زد و گفت:ارتباط ذهنی را قطع نکن.خیلی مراقب باش و سریع به شهر برو و از مردم محافظت کن.با تعجب و لجبازی کفتم:ولی برای چی؟چرا نمیشه منم کنارتون بجنگم؟مثلا من ،حافظ ویانا هستم!
گیدئون با اخم گفت:پیشگویی آنجلا معمولا درست اتفاق میوفته ولی بهتره امشب اتفاق نیوفته.سری به علامت باشه تکان دادم و در دلم گفتم:پس اگه درست در بیاید دیگه فرقی نداره.ناگهان گیدئون به سمتم برگشت و گفت:اصلا فکرشم نکن.بعضی وقتا میشگویی ها تغیی می کنه چون تصاویری که یک پیش گو می بینه بیشتر یک هشداره.بعد سریع ازم دور شد.منم به سمت شهر به راه افتادم.باید وظیفه ام را انجام می دادم.
⏰چند ساعت بعد⏰خسته در باغ قصر قدم میزدم.ساعت حدود 3 و چهار صبح بود.تا یک ساعت پیش همه درگیر جنگ سختی بودیم. ولی چون ما از قبل آمادگی داشتیم توانستیم تیانایی هارا شکست دهیم.هنوز آنا منو نگران می کرد.احساس می کنم هنوز خطر تمام نشده.به سمت یکی از باغ های قصر رفتم.خیلی ساکت بود و در آنجا پرنده هم پر نمی زد.ناگهان احساس ترس کردم.دوباره آن احساس عجیب.می دونستم که اشتباه نمی کرد
در ذهنم زمزمه گردم:گیدئون من می ترسم.احساس خوبی ندارم.در در جا خشکم زد.چرا احساس میکردم پیام ذهنی من به دست گیدئون نمیرسه؟چرا احساس میکردم یک جادو منو به اینجا کشونده؟صدای آگرا را شنیدم:حدس میزنم فهمیدی کاسه ای زیر نیم کاسه است.با وحشت برگشتم.هر دویشان آنجا بودند.خیلی ترسیده بودم ولی به زور سعی کردم خودم را خونسرد و شجاع نشون بدم.نباید می فهمیدند ازشون می ترسم.قبل از اینکه فرصت انجام کاری را بکنم آنا کلمه ای باستانی گفت و من بیهوش شدم.
اینم از این پارت.نظر فراموش نشه😊
عالییییییییی
ممنون
داستانات عالین لطفا داستان منم بخون و نظر بده
ممنون عزیزم
باشه حتما
خیلی خوب بود تا 20 فصل 2 تموم کن و فصل 3 رو شروع کن اینجوری بهتره😁
فصل 2 تا پارت20 داره اتفاقا و فعلا چهار پارت فصل 3 را گذاشتم
عالی
حالا آرولا چی میشه؟
ممنون
یکم صبر داشته باشید همه چیز را میفهمید
عالی بود خیلی نگران شدم
ممنون
نگران نباش