سلام سلام صدتا سلام 😁 اومدم با پارت جدید آب قند فراموش نشه😂✌ فِیلا بریم سراغ داستان 👇:
رفتم حاضر شدم که کوکی با خوشحالی اومد تو اتاق و گفت: به بدبختی راضی شدن آماده ای بریم؟. من(تهیونگ) : اره (نکته: اینم بگم که *ا/ت* داره از شدت ذوق اون وَر زنده به گور میشه😂) من و کوکی از اعضا خداحافظی کردیم👋 و راه افتادیم 🚶🚶. رفتیم توی یکی از پاساژ ها طبقه اول همش عروسک های مختلف بود با وسایل تزیینی کوکی گفت:تو برو طبقه بالا اونجا بیشترش طلا فروشیه منم یه کارایی دارم این پایین و از هم جدا شدیم. رفتم طبقه بالا هیچی به دلم ننشست نا امید شده بودم 😞 که یه مغازه ای رو دیدم فوراً رفتم توی مغازه...
یه سِت گوشواره و گردنبند سفید(طلا بود مدل سفیدش) که وسطشون یه تیکه نگین صورتی بود دیدم خیلی قشنگ بودن رفتم تو اخه یه اقای دیگه م میخواست که بگه اونو براش بیاره که من سریع گفتم که برای من بیارش(😁✌) سریع قبل از اینکه اون یکی مَرده چیزی بگه پولشو حساب کردم و رفتم پایین پیش کوکی 🚶پایین دَم پله برقی منتظرم بود گفت: یه کاری میخوام بکنم مطمئنم *ا/ت* خوشش میاد. من(تهیونگ): چیکار ؟. کوکی: چیزی که خریدی رو بهم بده و یه چند دقیقه دیگه بیا بیرون پاساژ...
یه چند دقیقه ای گذشت🕣🕣 از پاساژ رفتم بیرون و روی یکی از صندلی ها کوکی رو دیدم رفتم سمتش و کنارش نشستم یه جعبه صورتی که یه روبان سفید روش بود بهم داد🎁🎁 و گفت: نظرت چیه؟. جعبه رو خیلی دوست داشتم و بازش کردم دیدم یه عروسک خرس🐻 گوگولی صورتی توی جعبه س که گوشواره ها گوششه و گردنبند دور گردنش(کوکی است دیگر کارهای کیوت انجام داده😁) من(تهیونگ): این خوب نیست عالیهههه ممنونم ازت کوکی. کوکی: خواهش وظیفه س 💜. بعد کوکی گفت: نظرت چیه به بقیه زنگ بزنیم بگیم شام درست نکنن؟
من(تهیونگ): وا توی شکمو امشب شام نمیخوری😂؟. کوکی: شوخی میکنی مگه میشه شام نخورم 😅منظورم اینه از بیرون بخریم ببریم با خودمون. من(تهیونگ): باشه من به نامجون زنگ میزنم میگم. کوکی: اوک باشه😁. ادامه داستان از زبان*ا/ت*: خیلی خوشحال بودم قرار بود امشب تهیونگ رو با خواست خودش ببینم 😍 رفتم غذای ظهر رو گرم کردم و خوردم و خودمو با گوشیم مشغول کردم تا اینکه ساعت ۱۱ شب شد پا شدم مسواک زدم و یه لباس صورتی💗 که آستین سمت چپش لَش بود و روی شونم رو یه بند میگرفت بعلاوه ی....
شلوار سِت صورتیشو دمپایی های پشمولَکی مو پوشیدم موهام رو هم خرگوشی بستم یک دلبری شده بودم که نگم براتون 😂✌همینجوری که داشتم اماده میشدم دیدم ساعت دوازده🕐 و یه پیامک اومده رو گوشیم📱📲. تهیونگ پیام داده. تهیونگ: هروقت خواستی من امادم😊. من : باشه فقط یه چند دقیقه ای صبر کن. استرس داشتم مال همینه گفتم چند دقیقه ای صبر کنه... ادامه داستان از زبان تهیونگ: من(تهیونگ) : خب کوکی من یه چند دقیقه دیگه میرم پس یادت نره ...
قرار شد اگه رفتم و برگشتنم طول کشید به اعضا بگی که به باباش زنگ میزنه اما جواب نمیداده نگران شده😟 و همین دیشب شال و کلاه کرده و رفته پیش پدرش... کوکی: اوک، امیدوارم تصمیم نگیرن به بابات زنگ بزنن😶. من(تهیونگ): بابام معمولا زیاد با گوشی کار نمیکنه زنگم بزنن شاید اصلا یا نشنوه یا... نمیدونم ولی ایشالا این فکر به کله شون نمیزنه😅. راستی کوکی خیلی زحمتت دادم ببخش🙏. کوکی: دیگه این حرفو نزن ما که اینجا نیستیم فقط با هم اهنگ بخونیم ما مثل یه خونواده ایم و باید به هم کمک کنیم💜
من(تهیونگ): مرسی💜. کوکی:غمتم نباشه خودم یه کاریش میکنم. من(تهیونگ) : اگه دیدی نمیه ازشون مخفی کرد بهشون بگو عب نداره. کوکی: باش. یه چند دقیقه بعد *ا/ت* بهم پیام داد آماده ای؟. منم از کوکی خداحافظی کردم و گفتم: آره. ادامه داستان از زبان *ا/ت*: بهش پیام دادم که آماده س؟ اونم یه چند ثانیه بعد پیام داد و گفت آره منم شروع کردم دق و دلی همه این شبا رو که زور میزدم بهش فکر نکنم خالی کردم (😅😅) که یهو چشامو باز کردم دیدم تهیونگ جلوم نشسته اول کلی خوشحال شدم ....
یه جورایی میشه گفت ذوق مرگ با هم سلام احوالپرسی کردیم... بعدش سکوت همه جا رو فرا گرفت. که یهو تهیونگ گفت:*ا/ت* . من: جانم... چیز یعنی بله؟. تهیونگ یه لبخند کیوت زد و از توی کیفش یه چیزی در اورد و گفت: مال توعه 😊 بازش کن ببین خوشت میاد؟. من که تا سر حد مرگ رفته بودم از خوشحالی کادو رو ازش گرفتم و کلی تشکر کردم. تهیونگ: قابلیتو ندارم کیوت خانوم(دوستان نویسنده مُرد برای شادی روحش... نه، نه زنده س هنوز😂)حالا بازش نمیکنی؟. من: چرا حتما... .
وقتی بازش کردم خیلی خوشحال شدم و ازش کلی تشکر کردم💜خداییش خیلی قشنگ بود(من که بودم کادو رو همونجوری دست نخورده قاب میکردم به دیوار😂) تهیونگ: میشه یه ثانیه بهم بدیش. من: اره چرا که نه😇. تهیونگ گوشواره ها رو از گوش خرس صورتیه در اورد و گفت: یکم میای نزدیک😊. داشتم از خجالت آب میشدم یکم رفتم جلو و تهیونگ گوشواره ها رو گوشم کرد و بعد رفت پشتم و گردنبد رو هم برام بست❤. یعنی دقیقا عین یه بچه کوچولویی که هست بهش تی تاپ میدن داشتم خر ذوق میشدم😁... که یادم افتاد.......
پایان💜💜💜💜💜..... دوستان ببخشید بد جا کات کردم سوال مسخره و تکراریم رو دوباره میپرسم چون میخوام یکم برم رو مُخِتون خداییش حال میده😂😂 به نظرتون ادامه بدم(😂✌)؟
عالی
عالیییییی
عاااللللیییییییی
معلومه که ادامه میدیی کی از این داستان خوشش نیاددد واقعا مرکعه اس داستانت ❤ شوجولییییی❤❤
بوج😘بوج😘
بابا داستان عالیه به کارت ادامه بده
جررررررررررررر عررررررررررررررررررررر واییییییی کجاییی
بعدی خواهش میکنم 😭😭😭😭😭😭😭😭😭🎤
ادامه بده عالی بود پارت بعدی رو زود بزار لطفا
جون بایست قسم باز بنویس خیلی خوب بود
چشم عزیزم💜
عزیزم کرم داری درسته؟؟؟ 😑 کرم وووووو جای حساسش بودددددد
خودمم میدونم😂😂😂😂😂
عالی بود خیلی خندیدم منتظر بعدی هستم
عالی بود❤