اینم پارت ۳ دوستان این داستان خیلی جالبه
از دید مرینت: مامان بابام گفتم برو درو باز کن دیدم مایکل هست پسر عموی من( مرینت فکر میکنه پسر عموشه و هیچ کدوم نمیدونن خواهر برادرم ولی مادر پدرشون میفهمن) مامان بابام گفتن برین تو اتاق مرینت منم گفتم باشه ( عکس بوسه آدرین ومرینت تو اتاقه) رفتیم بالا مایکل دید عکس بوسه رو من یادم رفت برش دارم مایکل گفت: پس دختر عمو کوچولو ما یکی رو دوست داره از خجالت آب شدم مجبور شدم بهش بگم و بهش گفتم خب راستش اره مایکل گفت: نترس به کسی نمیگم ممنونم بعدش به مایکل گفتم تو اینجا چیکار میکنی گفتم از دست پدرم فرار کردم برای چی پدرم خیلی به من سخت میگیره باشه اشکال ندارد بعد پدر و مادرم اومدن تو و شناسنامه ما دوتا رو نشون دادن و ما فهمیدیم که خواهر برادریم و که شدیم مامان بابام گفتن: میدونین سکه شدین ولی ما این راز رو نگه داشتیم تا بزرگ شین مگر نه عموی شما مایکل رو میدزدید یا همون بالای دروغی تو و الان که بزرگ شدیم تو تونستی فرار کنی بعد مامان بابام داشتن میرفتن بعد یهو عکس بوسه منو آدرین رو دیدن. و به من گفتن: به به شما عاشق شدین بله بابام عصبانی شد گفتم یکم باسه بوسه زود بود بعد گفت تو تو اتاقت به مدت یک هفته زندانی میشی و هیچ نمیری بعد مامان بابام رفتن پایین و مادرم به بابام گفت: خیلی بد برخورد کردی راوی داستان: آهای شما از دید مامان بالای مرینت بله راوی یکم بد برخورد کردین من شما ور به گذشته میبرم باهاش آنقدر بد برخورد نکنین هرچی باشه من یجورایی خدای داستانم و من گفتم دخترتون عاشقه ادرینه باشه به گذشته برین چند لحظه قبل(راوی بهشون گفته حتی برادر خواهری هم راوی گفته مامان بالای مرینت بهانه آوردن اون مرده پرستاره مایکل بود) رفتیم اتاق مرینت و برگشتیم پایان و هیچی بهش نگفتیم ممنون راوی خواهش
وقتی فهمیدم مایکل برادرانه وقتی خوابید یه نامه گذاشتم زیر بالشتش از طرف لیدی باگ( از زبان مرینت) صبح که مایکل پا شد نامه رو دید و خواست بخونتش توش نوشته بود سلام مایکل دوپن چنگ به این آدرس بیا کاره واجبی باهات دارم وقتی مایکل این نامه رو خوند فکر کرد لیدی باگ چرا برا من نامه نوشته چجوری اسم منو میدونم و فهمیدم احتمالا لیدی باگ مرینته خیلی شکه شدم و رفتم به آدرس اونجا لیدی باگ و گربه سیاه نشسته بودم میخواستم به روی لیدی باگ نیارم که مرینته ولی نتونستم و گفتم: لیدی باگ تو مرینتی من گفتم نه معلمه که نه مرینت به برادرت بگو باشه ولی هویت منو میخوای بدونی راز نگه دار باش باشه گربه سیاه حالا تبدیل به ادرین و مرینت شدیم و مایکل خیالش راحت شد
بقیه از زبان لیدی باگ: به مایکل گفتم مایکل نیاز نیست بهت بگم چیکارکنیم تو برادرمی و برا همین به کمکت نیاز داریم تا ارباب شرارت ور شکست بدین مایکل: البته مرینت رو من حساب کن مایکل دوپن چنگ این معجزه گر غور باقه هستش که بهت قدرت پرش بسیار بلند رو میده باید ازش برا هدف بالا استفاده کنی( من خودم معجزه گر غور باقه رو ساختم) بعد مایکل قبول کرد ( معجزه گر قورباغه یک گردنبند هست) وقتی دور گردنم انداختمش یهو یه چیز اومد بیرون که خیلی بامزه بود و مرینت گفت این کمپانی تو هست مایکل گفت: چه بانمکه زود باش تبدیل شو کوامی قورباغه : من اسمم جهنده هست( شرمنده هستم فارسی گذاشتم) برای تبدیل فقط باید بگی جهنده بپر به آسمون مایکل: جهنده بپر به آسمون بعد یهو تبدیل شدم به جهنده( شرمنده اسماشونم یکیه) ومرینت گفت معجزه گرو همراه خودت ببر چون من نیستم باشه مرینت رفتیم خونه شب شد خوابیدیم مایکل آنقدر دوست داشت از قدرتش استفاده کنه که من خواب بودم معجزه گرو برداشت و رفت تبدیل شد به جهنده و میخواست از قدرتش استفاده کنه من بهش نگفته بودم معجزه گر قورباغه انرژیت رو تو شب تخلیه میکنه اون از قدرتش استفاده کرد و بعد خوابید صبح شد مرینت منو دید و گفت نمیریم مدرسه بعد گفت مرینت اصل انرژی ندارم گفتم چرا مجبور بود بگه و گفت: من دیشب از معجزه گر استفاده کردم و الان انرژی ندارم بعد گفتم تو شب انرژیت میره ولی نترس من حلش میکنم و از کوامی خودش استفاده کرد و گردونه خوش شانسی رو زد بعد بهش
چیز درخشنده داد اون چیز درخشنده رفت تو معجزه گر بعد کوامیش اومد بیرون گفت تو قدرت استفاده در شب رو باز کردی اون نور به من قدرتی داد که قوی تر شدم راوی: اون نور نور تقویتی هست و گردونه خوش شانسی وقتی میخوای معجزه گر رو قوی کنی بهت میده بعد به خودم تبدیل شدم و معجزه گر درست شد وقتی خواب بودم تیکی گفت: کوامی غورباقه به من کمک کن اینجا برم کوامی غورباقه قبول کرد و منو برد پیش پاک و پلگ هم به کمک اون تونست از خونه بیا بیرون و منو پلگ ازش خداحافظی کردیم( به دلیل اینکه میخواستم صاحباشون نفهمند و قورباغه قدرت پرش داره بعدش من و پلک به آسمون رفتیم..
بعد که رفتیم تیکه به من گفت: پلک من عاشقتم و عاشقت میمونم انشالله یک روزی تبدیل کوامی ترکیبی میکنیم(ازدواج کوامی ها) بعد رفتیم و تا صبح منو تیکی همو بوسیدیم بعدش برگشتیم خونه صاحبامون بیدار شدم رفتم سمت مدرسه با مایکل و من پیش ادرین نشستم و برا مایکل هم همه جا بسته بود جز پیشه الکس منو الکس سرخ شدیم و فهمیدیم عاشق همیم و ماجرا رو برا آدرین و مرینت تعریف کردیم و اونا خندیدن بعدش ماها سرخ شدیم و رفتیم خونه هامون و غروب با الیا نینو الکس آدرین مایکل قرار جرعت حقیقت گذاشتیم رفتیم پارک تا بازیو شروع کنیم چرخید افتاد به آدرین به من آدرین ازم پرسید جرعت یا حقیقت بعد من گفتم: حقیقت آدرین پرسید تو عاشق من هستی آخه جلو بچه ها بگن بله اینا غریبه نیستن بچه ها به من زل زدن و من گفتم آره یک عاشق تمام عیار من این موضوع رو فهمیدم و بال درآوردم بچه ها هم همینطور بالاخره اینا بهم رسیدن بعدش افتاد و ایندفعه م نیه آدری بودم ازش پرسیدم جرعت یا حقیقت آدرین گفت: جرعت بعد الیا گفت بهش بگو اینجا تو پارک تو ور بابویه من خجالت کشیدم و از اونجایی که خجالتی بودم هرچی الیا گفت به آدرین گفتم و ادرین هم خوشحال شد و گفت قبول منم نابود شدن و بچه ها گفتن برو مرینت خان رفتیم وسط پارک آروم بهم نزدیک شدیم و همو بوسیدیم همه مارو دیدن بعد نادیا ساواک اومد و از آدرین پرسید شما اینجا اینو تایید میکنید و مرینت گفت نه و آدرین گفت آره مشکلتون با ما ها چیه همه عاشق میشن و آدرین که داشت گریه میکرد من سریع از اونا بردمش...
چون میدونستم ناراحته من به آدرین گفتم دیگه نمیتونم برگردم خونه راوی: آهای مرینت تو دیگه کی هستی من راوی هستم راوی کیه خدای قصه یا همون داستان گو من به پدر مادرت موضوع اینکه برادرت مایکله گفتم من گفتم تو عاشق آدرین و نجاتت دادم از تنبیح یک هفته ای الان شما دو تارو به گذشته میفرستم تو جلوی اینا اتفاق رو بگیرین مرینت: خطری نداره نه پس آدرین بریم بریم(چند ساعت قبل) آدرین تو اتاقش و مرینت بهم پیام دادن برگشتیم به گذشته بعد من برای جرعت حقیقت زنگ نزدم و مشکل رفع شد ممنون راوی خواهش میکنم بعدش من رفتم به پایگاه. گفتم ادرین هم بیاد رفتیم خونه استاد فو بعدش(خونه استاد فو دوربین داره)به خودمون تبدیل شدیم یهو رادیو روشن شد و گفت رادیو نادیا شاماک:ما در پاریس شاهد یک شخص عجیبی هستیم به نام راوی پس بقیه هم راوی رو میشناسم ارباب شرارت: احساس منفی یکیو حس میکنم که عشقش دزدیده شده فهمیدم کیه اون بالاست برو اکومای لایلا من بهت قدرتی میدم تا میدونم همون همیشگی بعدش باقدرتم مرینت رو ساختم کنار یکی دیگه همونجایی که ادرین داشت قدم میزد آدرین مرینت و لوکا رو دید که دارن همو بغل میکنن رو صندلی بعد راوی داشت حرف میزد لایلا یه قدرت جدید که داشت کنترل صدا بود صدا راوی رو کنترل کرد و خفش کرد بعدش که ادرین اینو دید حسابی ناراحت شد و برگشت خونه ارباب شرارت یک اکومای دیگه ول کرد و به آدرین زد آدرین تبدیل به من بلنس شد ارباب شرارت: کت بلنس من به تو قدرت همیشگی رو میدم البته ارباب شرارت میخوام لوکا و مرینت رو نابود کنم البته مرینت دلم نمیاد ولی لوگو برو و نابودش کن البته ارباب شرارت ولی معجزه گرو بده من آدرین اگراست( وقتی کت بلنس شد فهمید) بله ارباب شرارت نه من مقاومت کردم واکوما دور شد و دوباره لالا گرفت لایلا نمیدونست دو اکومای تو یه بدن باعث مرگ میشه و لایلا مرد و آدرین رفت همون جایی که مرمت و لوکا بودن بعد دید اونا دارن غیب میشن و لایلا رو زمین افتاده و فهمیدم توهم بوده
یک حس عجیبی بود هم خوشحال بودم لایلا مرده بود چون دیگه بین عشق ما ها نبود هم ناراحت بودم از مرگش یه بغضی داشتم ولی آروم شدم و رفتم خونه( ۱روزبعد روز اردو) از دید مرینت: باسه ی رفتن به اردو آماده شدم رفتم پایین و دیدم آدرین اومده دنبال من و مایکل البته بیشتر مشتاق من بود در ور برام باز کرد نشستیم و رفتیم مدرسه سوار قطار شدیم و حرکت کردیم وقتی رسیدیم اونجا پر گل بود آدرین باسه من یک شاخه گل رز قرمز آورد و من گفتم ممنونم خجالت کشیده بودم بعدش آدرین دست منو گرفت و به آقای مدیر گفتم میشه من و مرینت تو یک اتاق باشیم آقای مدیر قبول کرد الکس و مایکل تو یک اتاق الیا و نینو تو یک اتاق بقیه بچه ها هم تو اتاق هاشون وقتی من و آدرین منو برد تو اتاق بهم گفت: مرینت . بله. تو یک روزی که بزرگ شدیم حاظری با من ازدواج کنی( چند دقیقه قبل از اردو ) داشتم حاظر برای اردو میشدم یهو راوی اومد و گفت: مرینت بله امروز آدرین تو اردو قراره بهت ابراز علاقه کن پس خرابش نکن تو میتونی به عشقت برسی منم که خوشحال شدم گفتم باشه( زمان حال) من سرخ شده بودم و گفتم البته و آدرین از خوشحالی این لبو شد داشتیم فیلم میدیدیم و تخمه میخردیم که یهو یه تخمه تو گلو آدرین گیر کرد درم قفل بود و آدرین خفه شد و همون جا مرد من سریع در زدم گفتم آقای مدیر درو باز کنید در رو شکستن و دیدن آدرین رو زمینه ماجرا رو براشون توضیح دادم و سریع بردیمش بیمارستان بهش سرم زدن اما خوب نشد و مرد منم گریه کنان رفتم تازه به عشقم رسیده خدا چرا بعد دیدم یکی پشتمه دیدم ادرینه اما چطور ممکنه تو مگه نکردی نه من تازه رسیدم رفتیم هتل همه دیدنش شاخ در آوردن و رفتیم تو اتاق و من فهمیدم لایلا هنوز زنده هست و معجزه گر وریته رو دزدیده و سراب درست کرده تو بیرون بودی ولی کی داشتیم فیلم میدیدیم رفتم دستشویی همون موقع تو مردی و فهمیدیم سراب بود
و فهمیدیم لایلا تو این شهر هست و بعدش کلی سراب درست کرد از اکوماهایی که دارن حمله میکنند ما سریع تبدیل شدیم همون موقع یهو همه بچه ها اومدن تو اتاق ما تا فرار کنیم و ما رو دیدن و هویتمون لو رفت پس این دو کبوتر عاشق از دو طرف عاشقت آدرین از طرف قهرمانی مرینت از طرف حالت معمولی ولی خوشحالیم شما دو تا قهرمانید الیا به هیچکی نگو بعدش جعبه معجزه گر رو در آوردم و دیدم معجزه گر روباه نیست حتما قبل تر دزدیده و من معجزه گر غورباقه رو داده بودم به مایکل به مایکل گفتم سریع تبدیل شو برادر همه شاخ در آوردن نفر اول بازی های کامپیوتری برادرانه خب آره و معجزه گر قدرتمند قورباغه رو داره اره و تبدیل شدم معجزه گر لاکپشت هم به نینو دادم و هویت نینو هم فهمیدن و رفتیم به جنگ و تونستیم شکستش بدیم و برگشتیم وقتی داشتیم میرفتم آدرین قبل از اینکه بقیه بفهمن منو یه بوس عاشقانه کرد و رفتیم داخل و معجزه گر رو گذاشتیم سرجاش یهو زلزله اومد همه سنگر گرفتن بعدش فردا آدرین منو برد بیرون از مدرسه تو یک کوچه و بقیه بچه همینطور و کوچه خیلی تاریک بود بعد یک آهنگ رمانتیک گذاشت بعدش آروم به من نزدیک شد و من آروم رفتم عقب آنقدر سرم خرد زمین اون نزدیک شد و منو بوسید همینجور روم بود و یهو پلک و تیکی تا ما حواسمون نبود همو بوسیدن و منو آدرین ارو م از همه جداشدیم اونا حواستون نبود که ما گفتیم ای شیطون ها تو گفتی پلک از اینکار بدن میاد و خودت میکنی خب پیش میاد تیکی تو عاشق پلک چقدر خوب کوامی ها هر ۱۰۰ سال یک بار جفت گیری میکنم و کوامی جدید بوجود می ارن و سال آینده نوبت ماست چقدر خوب
امیدوارم خوشتون اومده باشه میدونم تعداد سوالات کم بود ولی خب داستان خوبی بود پارت بعد قراره عالی شه
کامنت بزارید
عالی بووود😍😍😍😍😍😍
عالی بود ❤️❤️
بعدی
تو انتشار
تا پارت 6 در حال انتشار
کامنت هم بزارید