سلام به طرفداران عزیز تستچی امروزیک سورپرایز داریم امروزبه جای تست داستان برای خوندن داریم داستانی متفاوت مطمئنن عاشقش میشید قبل ازاینکه واردداستان بشیم دوتاازشخصیت های اصلی رومیگم که آتوسا واستفان هستند
توی اتاقم درحال قدم زدن بودم 🚶🏼♀️هی به سمت پنجره می رفتم ،هی به سمت در.باخودم گفتم ای بابا چرانمیان یک ساعته توی لباس رسمی خفه شدم پس کی می خوان بیان ....که ناگهان دراتاق بازشد .زن جوانی که سنش حدودا۴۰ سال می خورد بالباس رسمی وارد اتاق شد نگاهی انداختم بعدآن دخترگفت اولیا حضرت پدرتان گفتند که لباس رسمی رابپوشید وسریعا به سالن پادشاهی بیایید وانگارمعلوم است که لباس رسمی راپوشیده وآماده اید .بعدازاینکه حرفش تمام شد گفتم توخدمتگزاریامراقب جدید هستی؟اوگفت ببخشیداولیا حضرت خودم رامعرفی نکردم اسم من سوفیا است وبله خدمتگزاریامراقب جدید شماهستم بعدازپایان حرفش گفتم لطفا به من نگواولیا حضرت ..من روآتوساصداکن سپس سوفیاگفت اما اولیا حضرت نمی شود که .....حرفش راقطع کردم وگفتم لطفا به من بگوآتوسا چون این اسم (اولیاحضرت)رودوست ندارم. سوفیاگفتباشه اولی.........آتوسا گفتم خب چون توخدمتگزارمن هستی مطمئنن قوانینی هم برای من داری درسته؟سوفیاگفت آره قوانین من این است 1تاساعت ۶شب فقط حق بیرون ماندن مجازراداریدباخودم گفتم خداروشکر که بازمثل خدمتگزارقبلیم نگفت فقط دوساعت وقت هواخوری توطول روزروداری .....2حق خروج ازمنطقه راندارید پس ازاین حرفش سریعا گفتم این عادلانه نیست نکنه می خوای برم روی زمین خط پابکشم ،بازی کنم ؟🤨🤨
سوفیاگفت لطفا ساکت باشید این قوانین راپدرتان درنظرگرفتند پس ازاین حرف ابروهایم رادرهم فروبردم ودست به سینه روی تخت نشستم وسوفیاادامه داد3.....دیگربه حرف هاوقوانین سوفیاکاری نداشتم واقعا که پدر چرا اینجوری رفتار میکنی همش دوست داره بهم دستوربده مادر واقعا بهت نیازدارم کاشکی الان کنارم بودی مادرم روهنگام به دنیااومدن من ازدست دادیم یعنی ندیده ازپیشم رفت😣😣😣دوباره ناراحت شدم سرم راانداختم پایین سوفیا هنوزداشت قوانین مسخره اش رومی خوند که ناگهان صدای نفس کشیدن کسی ازپشت درآمد 😯😯😯ازجای خودبلندشدم باحرکت چهره به سوفیا گفتم که ساکت باشد آرام آرام به سمت در قدم برداشتم وبه طور خیلی سریع در رو بازکردم وبدون اینکه به چهره ی فردنگاهی کنم چنان به آن فردضربه ای زدم که به دیوار روبه روبرخورد کرد وقتی به اون فردنگاه کردم دهنم ازتعجب باز مونده بود😨😨😨
واقعا نمیدونستم چی بگم😨😨سرجایم خشکم زده بود که یهو...سوفیاازبازوم گرفت گفت آتوسا توچیکارکردی؟آخه دختر مگه بایدهرکی پشت در وایستاد رو بزنی ؟گفتم خب من از...کج..ا..بایدبدونم مشاوربابام میاد پشت دراتاقم یواشکی حرف گوش می کنه سوفیاگفت تواصلا ازکجا میدونی پشت دروایستاده بود ؟تواصلا چجوری متوجه شدی؟تواصلا.....پریدم وسط حرفش وباصدای بلند گفتم بسه دیگه😡😡😡😡میدونی...به نظر من بابام باید یک نفردیگررو مراقب یا خدمتگزار من می ذاشت چون تو به اندازه ی کافی منو نمی شناسی 😡😡😡همینجوری که به چهره ی سوفیا نگاه می کردم یهو صدای بابام روشنیدمکه باصدای بلندگفت آتوسا!😮یکدفعه برگشتم ودیدم که پدرم توی راهروایستاده ودارد من رونگاه می کنه پدرم اومد نزدیک وبافریاد گفت نگهبانان مشاوررو به درمانگاه قصر ببرید وشمابانوی جوان همراه من بیا ....
قیافه ی من توی راه این شکلی بود🙄🙄🙄🤐🤐توی راه فکر میکردم که می خواد بامن چیکارکنه سوفیا هم داشت دنبالمون می اومد باخودم گفتم دختره ی زشت 🤬🤬🤬🤬بدترکیب تقصیرتوبود که الان من توی این وضع هستم رفتیم به سالن پادشاهی پدرم گفت آتوساخانم چرااینکار رو انجام دادی؟🤨گفتم مشاور شما یواشکی داشت به حرف های من وسوفیا گوش میداد 😠پدرم باعصبانیت فریادزد هرچی هم باشه تونباید اون کاررو انجام می دادی 😳😳😳😳😳بعدگفت سوفیاخانم من واقعا ازرفتار آتوسا خانم ناراحت شدم وازشما عذر خواهی میکنم وببخشید که همه چیزرو راجب آتوسا باشمانگفتم آتوسا خانم توی مهارت های رزمی خیلی قوی هستند به طوری که می تونند هم زمان ۷تا از قوی ترین مردان روشکست بدهند دوم اینکه آتوسا خانم مهارت کنگ فو روهم به طورعالی بلدهستند ومی تونند بایک ضربه حتی باعث مرگ یافلج کردن دیگران شوند سوم اینکه آتوساخانم درتیراندازی مهارت بی نظیری دارند ومی توانند صدای اطراف را حتی نفس کشیدن دیگران رامیتواند از۵متری اش بشنود به طورکامل بخوام بگم آتوسا خانم برای دفاع از خودش خیلی مهارت دارد اما نمی تونند بعضی مواقع زبون خودشون روکنترل کنند تاخواستم حرفی بزنم پدرم گفت ساکت باش😠😠😠 ادامه دادبانوی جوان ،تافرداشب دراتاقتان زندانی هستید سریعا گفتم این عادلانه نیست شمانمی تونید آزادی روازمن بگیرید سریعا بدوبدو کردم موهام که دم اسبی بسته بودم همش تکون می خوردند سرعتم روبیشترکردم سریعا به اسطبل اسب هارفتم سراغ اسبم اریکا رفتم تیروکمان روبرداشتم وسواراسب شدم ....
سریعا ازمنطقه خارج شدم ووارد جنگل ممنوعه شدم جنگل ممنوعه چون خیلی خطرناکه وحیوانات وحشی زیادی درونش هست ممنوع شده اما من شاهزاده ی این جنگل هستم تاحالا همه ی مراقبام هیچکدومشون نتونستن کاری کنن که من نیام اینجا این کارروزانه من شده بعدازیک هفته که من وارد جنگل شدم مردم میگند این جنگل یک پادشاه هم دار د خیلی دوست دارم بدونم این پادشاه کیه مطمئنم هرپسری باشه ازمن زورش کمتره😏😏😏هیچ پسری مثل من نیست خیلی وقته دنبالشم امانمیبینم ش واقعا دوست دارم بدونم کی هست
تیروکمانم روبرداشتم اسبم رو درحال حرکت رهاکردم وبه بالای درختان تیرم رورهاکردم
ودقیقا به محل مناسب خورد هرکدوم رومیزدم درست میخورد
سرعت اسبم روبیشترکردم میخواستم به بلندترین درخت تیری بزنم که ناگهان بااسبم به سمتی پرتاب شدیم .......😨😨😨😨
ممنون ازاینکه داستان روخوندید لطفانظرتون روراجب داستان کامنت کنید
ممنونم ازاینکه انجام دادید ببخشیداین دفعه کم بود به زودی قسمت بعدی گذاشته خواهد شد
خیلی قشنگ بود ادامه بده حمایت میکنم راستی ممنون که به تستم نظر دادی
قشنگ بود حتما ادامه بده
ممنون عزیزم😊😊