سلام... من اومدم با یه پارت دیگه از داستان هیجان انگیز و متفاوتمون از بی تی اس... امیدوارم خوشتون بیاد... اگه این پارت کم بود شرمنده چون تو فصل امتحانات هستیم... 💜💜💜💜💜
کوکی روی تخت خوابید و منم تشکی پایین تخت انداختم و خوابیدم.... 🌙🌙🌙 چشمام رو باز کردم... واییی خدا... چقدر حالم بهتره... به کوکی که هنوز خواب بود نگاه کردم... کی فکرش رو میکرد که من یه روزی این پسرا رو ببینم؟!...هنوز هم باورم نمیشد... چرا هر وقت کوکی رو میدیدم تپش قلب میگرفتم!؟ چرا وقتی دخترا بهش میگفتند دوسش دارن حرصم میگرفت؟؟؟(چون حصودیش میشه😂🤷🏻♀️🤦♀️) اونم همین حس رو داره؟؟! بلند شدم و رفتم تو حیاط کنار استخر... 🌊🤫 داشتم بیرون رو نگاه میکردم... هییی خدا... چقدر دلم میخواد برگردم ایران... نگام افتاد به آب استخر... چقدر عمق داشت...
برگشتم عقب که یهوووو با شوگا سینه به سینه شدم و محکم خوردم بهش... جیغی کشیدم و پرت شدم تو آب.... نفسم بالا نمیومد... وای خدا... میخواستم بیام بالا.. به سمت بالا شنا کردم... ولی آخخخخ... پااام... رگش گرفت... دیگه نمیتونستم تکون بخورم که شوگا پرید تو آب... کمرم رو گرفت و دستمو انداخت دور گردنش و به بالا شنا کرد... هییعععععع... صدای سرفه هام قطع نمیشد... شوگا بردم بالا... دراز افتادم و همینجور سرفه میکردم... شوگا مدام صدام میزد و میگفت حالم خوبه یا نه... همش معذرتخواهی میکرد اومدم بلند شم که چشمام سیاهی رفت... شوگا گرفتم تو بغلش و دیگه هیچی نفهمیدم.... (توجه: دختر داستان بدن ضعیفی داره و زیادی قش میکنه... گفتم که آگاه باشید😂🤷🏻♀️🤷🏻♀️🙏🏻💔)
از زبان شوگا میخواست بلند بشه که یهو انگار سرش گیج رفت... قبل از اینکه دوباره بیافته تو آب گرفتمش... از حال رفته بود... دستمو دادم زیر زانوهاش و بلندش کردم... رفتم تو خونه که بچه ها با تعجب به منو و محدثه نگاه کردن... کوکی تا نگاهش افتاد به ما اخماش رو تو هم کشید و سریع اومد از تو بغلم درش آورد و به سمت اتاقش برد... این پ چرا همچین کرد؟؟؟ به خودم اومدم و از جیمین همین سوال رو پرسیدم که خندید ابروهاش رو انداخت بالا... اووووووووو حالا فهمیدم... خخخ کراش داره روش...
از زبان کوکی دلم آتیش گرفت که تو بغل شوگا بود... از محدثه دلگیر بودم... هیچوقت به من محل نمیزاشت و ندیدم میگرفت... چرا احساساتم رو نمیفهمید؟؟؟ چرا نمیفهمید که دوسش دارم و ازش خوشم میاد؟؟؟ آروم خوابوندم رو تخت... لباساش خیس آب بود... نمیتونستم به خاطر دینی که داره لباساش رو عوض کنم چون تاحالا هم خیلی از خط قرمزهاش گذشته بودم... یه پتو انداختم روش... بچه ها اومدن تو اتاق... آر ام:شوگا چه اتفاقی افتاده؟؟؟ شوگا:والا من رفتم بیرون طرف استخر که یهو محدثه برگشت طرفم که باهم سینه به سینه شدیم و محدثه ترسید و افتاد تو آب... بچه ها سری تکون دادن و منتظر شدیم که بهوش بیاد... هممون تو فکر بودیم که صدای ناله اومد به سمت تخت هجوم بردم... چشماش رو باز کرده بود و موهای خیسش جلوی پیشونیش چسبیده بود.... *حالت. خوبه؟؟ آسیب ندیدی؟! جایت درد نمیکنه؟؟ محدثه :نه خوبم فقط یکم سرم سنگینه... *خیلی خب... ما میریم بیرون برو از تو کمدم لباس هات رو عوض کن وگرنه سرما میخوری.... محدثه :باشه... با بچه ها رفتیم بیرون تا لباساش رو عوض کنه.... میخواستم ازش دوری کنم که بفهمم احساساتش درباره من چیه.... تصمیم رو گرفته بودم...
چند روز بعد... از زبان محدثه . . . نمیدونستم چرا هروقت به کوکی نزدیک میشدم ازم دوری میکرد... ناراحت بودم... نمیدونم چرا اما دلگیر میشدم ازش... چرا اینجوری میکرد؟؟ من که چیزی بهش نگفته بودم... جیمین بهم نزدیک شد... ظرف های غذا رو ازم گرفت و زیر گوشم گفت: چتونه شما دوتا؟؟شدید دو قطب آهنربا... دعوا کردید؟؟ بهثتون شده؟! *نه والا... من چیزی بهش نگفتم... نمیدونم چرا اینجوری میکنه... جیمین :عجب!!!! ظرف هارو باهم تو ماشین ظرفشویی چیدیم.. یه چایی ریختم تا ببرم بخوریم.... فقط کوکی چایی برنداشت.... وا...خو نخور!!! والا... چیکارش کنم... همه تعجب کرده بودن!!! جین:اشتباه میبینم؟؟؟ وی:باورم نمیشه آر ام:اولین بارشه ... *چی شده؟؟؟ شوگا:اولین باره کوکی چایی برنداشت... کوکی بیشتر از همه ما چایی میخوره و امکان نداره شبا قبل از خواب چایی نخوره وگرنه خوابش... کوکی:اهم اهم... خب این دفعه دلم نخواست زیاد... هه من ميدونم چون من آوردم برنمیداری .... ایشششششش دلم شکست...💔😔😔 کوکی:بیا بیرون کارت دارم... هووووف... بچه ها با هم اوووو کشیدن که چشخره شیک براشون رفتم که صداشون تو گلوشون خفه شد و سیخ نشستن...(ساکت شدن🤫😂)
رفتم بیرون... کنار استخر بود... رفتم سمتش... *بله؟؟؟ کوکی : این چه رفتاریه که داری!؟ چرا اینطوری میکنی؟؟ آمپر چسبوندم دیگه و از دستش عصبانی شدم... *چیییی!؟ من؟! هه... این تویی که همش منو ندید میگیری و همش ضایم میکنی....اونوقت میگی چه رفتاریه که باهات دارم؟ تو مثل قطب آهن ربا با من میمونی... معلوم نیست چته... همش با من کجی... من شمال میرم تو جنوب میری... همش ازم دوری میکنی مگه من چیکارت کردم.... چرا باهام اینطوری میکنی؟؟ تو گفتی تو این کشور غریب پشتم میمونی اما همش داری پشتم رو خالی میکنی!!!چرا؟؟؟ چرا؟! 🥺 دیگه داشتم داد میزدم... نم اشک تو چشمام نشسته بود که یهو...
اشکام ریخت... این داشت چیکار میکرد؟؟؟وایی خدا... چرا چرا؟؟ چرا؟؟؟ چرا غرور دخترانم رو میشکنه؟؟؟چرا بغلم کرد...(شما میتونید به جای بغل کردن هر چی خواستید تصور کنید...من ترسیدم بنویسم تستچی ایراد بگیره تست رد بشه🤫😂😁💋) الان نه..ـسعی کردم از بغلش بیام بیرون ولی محکم تر منو گرفت... تعجب کرد از صورت غرق در اشکم... اشکم میریخت و اون شوک زده نگام میکرد... سریع ازش جدا شدم و رفتم تو خونه... اما... اییی وایی... بچه ها پشت شیشه بودن و مارو نگاه میکردن... اونا هم شوک زده بودن... نگاهی بهشون کردم و رفتم تو اتاق و روی تخت خودمو انداختم و زار زار گریه کردم...🥺😔🤦♀️😭
از زبان تهیونگ هممون پشت شیشه جمع شدیم که بینیم چیکار میکردن... اوه اوه اوه... مثل اینکه اوضاع خیلی خراب بودکه اینجوری داشتن دعوا میکردن... که یهو کوکی محدثه رو بغلش کرد جی هوپ:هییییعععع... جین:اوه مااای گااااااااااد کم مونده بود چشمامون از کاسه بزنه بیرون... محدثه هلش داد... خدای من... داشت گریه میکرد.... این دختر چقدر فرق میکرد... تو چشای کوکی زل زد... کوکی کلافه بود... محدثه اومد تو خونه... چشمش که به ماها افتاد بغض کرده دوید سمت اتاق و در رو بست... شوگا:اااا بچه ها این جونگ کوک کجا داره میره؟؟ جین:با موتور من؟؟؟ نههههه جیمین دوید بیرون... جیمین:جووونگ کوک... کجا میری؟؟کوکی وایسا... الان بارون میگیره کوووووکی... فایده ای نداشت... رفت بیرون... جی هوپ:ااا پسره دییونه... الان بارون میگیره سرما میخوره هممون بدبخت میشیم که...
(هنوز از زبان تهیونگه) شوگا: چاره ای نیست... باید صبر کنیم تا برگرده... هممون نشستیم جلوی تلویزیون... به در اتاق نگاه کردم... مثل خواهرم دوسش داشتم... دلم میخواست آرومش کنم... شوگا:کیم تهیونگ گوشیت داره زنگ میخوره... گوشیو رو از روی میز برداشتم... کوکی بود... جواب دادم اما با چیزی که شنیدم دنیا دور سرم چرخید... نههههههه... خدایااااا... نهههههههههه
خب اینم از پارت هفتم... امیدوارن خوشتون بیاد... کامنت فراموش نشه... از همه مهم تر معرفی داستان فراموش نشه... و بله... میدونم... میدونم بد جا کات کردم... ایشالا تا پارت بعدی میفهمید و از این خماری در میاید😁😈😈😈😈😂😂😂 منتظر نظراتتون هستم🥰💜💜 امروز هم نه دی هست... خدا میدونه که کی منتشر بشه😖🤧🤕
واییییییییییییی خدااااااااااااااا غشششششششششششششششششش
مثل همیشه عالییییی بود🤩🤩🤩🤩❤❤❤🤩🤩
رفقا منتشررر شد بالاخره، پارت هشتم منتشر شد💜💜💜💜😃
اااههههه پارت بعدیرو بزار دیگه کلافه شدم😶😶😶😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐
گزاااااااشتم....
تو بررسیه🤧🤧🤧🤧
پس کی پارت بعدی میاد😭😭😭 دارم دیوونه میشم😭😭😭😭😭😭😭 هر یه دقیقه میام چک میکنم😭😭😭😭😭😭😭😭😭
گزاشتم... بخدا شش روزه که پارت هشتم توی بررسیه... حتی پارت نهم و دهم رو هم گزاشتم ولی توی بررسی هست... 🤦♀️🤧🤧🤧شاید باورتون نشه ولی خودمم منتظرم منتشر بشه بشین دوباره خودم بخونم😂🤦♀️🤦♀️🤦♀️🤧
ارنیا ارنیا ارنیا ارنیا ارنیا ارنیا 😂😁
پارت بعد رو بزار دارم دیوونه میشم شبا تا صبح فکر داستانت نمیزاره بخوابم همش با خودم میگم کوکی چیشده اگه اتفاقی افتاده باشه چییییی؟ اینجوری پیش برم خواهم مرد پس سریع بعدیو بزار💜😍😇😊
راستی از پارت بعد محدثه اسمش مانیاست؟
گزاشتم پارت بعد رو... تو بررسیه... حتی پارت های بعدیش رو هم گزاشتم... اره گلم... از پارت بعدی دیگه اسمش مانیاست... ❣️❣️❣️❣️❣️❣️❣️❣️❣️
معرکهههههه بود
آخر من از دست تو سکته میکنم میرم
چرا آخه وسط داستان
اگه ببینمت تا جون داری میزنمت آخه این چه کاریه با ما میکنی
قلمت خیلی خوبه 👍👍👍👍💜🌌
خواهش می کنم با پایان بد تمومش نکن و جای بدی کات کردی خواهش می کنم کوک تصادف نکنه خواهش می کنم خواهش می کنم
نترس پایانش غمگین نیست🥰🥰🥰💜