سلامممممم این هم از پارت بعدی که امیدوارم از خواندنش لذت ببرید
«آنچه گذشت»⬅️لوکا:می خوای بزنی؟؟......اشکال نداره۰ یادت میدم......من:خب نمیدونم.من....... حالا برای ادامه ی رمان آماده اید؟؟
من به موسیقی علاقه ی زیادی ندارم☺️....لوکا«،پس که اینطور.ببخشید😢....من:,اشکال نداره۰.میدونی خیلی بهم لطف داری😊....یهو دیدم آدرین از دور با یه عالمه بستنی داره میاد.....آدرین:سلام من برگشتم.....من:سلام آدرین.میگم اینکه به تعداد نیست.😐....آدرین:نه مرینت یک بستنی برای دو نفر✌️....من:پس یعنی من و تو باهم میخوریم؟؟😒😑....آدرین:آره مگه مشکلی داره؟؟....من:نه نه.فقط بیا سریع تر بستنی هارو بخوریم😁.....
بعد از خوردن بستنی از بقیه خدافظی کردیم و به سمت خونه حرکت کردیم.تقریبا شب شده بود.امروز واقعا خسته شدم ؛پس تا رسیدیم خونه خودم رو انداختم رو تخت...ولی خوابم نبرد😷همش به لوکا فکر میکردم.نمیدونم چرا یه حس عجیبی داشتم.فهمیدم چیکار کنم😃💡آلیا حتما دلیلش رو میفهمه پس سریع زنگ زدم به آلیا😉(آلیا⬅️سلام دختر چرا اینوقت شب زنگ زدی؟؟😴)(من⬅️آلیا نمیدونم چرا ولی همش دارم به لوکا فکر میکنم.تو میدونی چرا؟؟)(آلیا⬅️دختر جون این نشانه ی عشق هست😉❤️)(من⬅️نه نه.دیگه نه در این حد😅)(آلیا⬅️راحبش فکر کن اگه به نتیجه رسیدی زنگ بزن بای👋😘)....و قطع کرد😭یعنی بگم خدا😤😤😤 چیکارش کنه😠😠 سرم رو بالش گذاشتم و خوابم برد😴
.....(مدیر دانشگاه⬅️مرینت...مرینت عزیزم)(من⬅️خانم مدیر 😢😍شما زنده اید؟؟😃)(مدیر⬅️من اومدم فقط یه چیزی بهت بگم اینکه احساسات خیلی مهمه☺️)....و کم کم مدیر نا۰ مرعی۰ شد....(من⬅️نه خانم مدیر برگرد منو تنها نزار😭😨نهههههههه).....یهو......
یهو از خواب پریدم😨باید از اول حدس میزدم که این یه خوابه.یه نگاه به ساعت انداختم⏱️ساعت ۳ نیمه شب بود.سرمو رو بالش گذاشتم و به سقف خیره شدم.۲ ثانیه یاد حرف خانم مدیر افتادم.حق با اون بود.احساسات الکی نیستن.باید با لوکا در بارش حرف بزنم.صبر کن پس آدرین چی؟؟نه اون فقط مثل یکی از اعضای خانوادم است.یهو یه نفر بهم پیام داد .اون........
آلیا بود.نوشته بود⬅️فکرتو۰ کردی؟؟.....منم به جای اینکه جواب بدم بهش زنگ زدم.....(من⬅️سلام آلیا .بله فکرامو کردم.)(آلیا⬅️خب نتیجه )(من⬅️باید با لوکا درباره ی احساساتم صحبت کنم.)(آلیا:باشه پس من یه نقشه میریزم فردا بهت خب میدم.بای خوب بخوابی)....و گوشی رو قطع کردم.یکم احساس تشنگی کردم واسه همین رفتم تو آشپز خونه تا آب بخورم.داشتم میرفتم که دیدم تلویزیون روشن هست.اول یکم ترسیدم😧 ولی بعد به خودم خندیدم و گفتم ممکن قدرت جادویی دارم.پس آروم آروم سمت مبل نشیمن رفتم.وقتی نزدیک شدم دیدم که اون.......
آدرینه😐...(من⬅️آدرین؟؟اینجا چیکار میکنی؟؟)(آدرین⬅️خوابم نبرد.)(من⬅️منم.هی یه فیلم دیگه بزار تا منم نگاه کنم😃)(آدرین⬅️باشه تا تو انتخاب میکنید چی ببینیم من میرم پاکرن میارم😋)....آدرین رفت تا پاکرن بیاره.ولی نمیدونم چرا احساس میکردم با دیدن من ناراحت شد😓یعنی من حرفی زدم که باعث ناراحتی آدرین بشه؟؟بعد از کلی فکر و خیال آدرین اومد و ماهم نگاه تلویزیون کردیم.
∆از زبان آدرین∆ امروز مرینت خیلی به لوکا نگاه میکرد😓اصلا مثل همیشه نبود😭آخه چرا زود تر نفهمیدم که عاشقش شدم😬باید این اتفاق می افتاد دیگه متوجه میشدم😢بخاطر این اتفاقا خوابم نبرد برای همین هم اومدم تا فیلم نگاه کنم.بعد از چند دقیقه مرینت هم اومد و باهم نگاه کردیم.خلاصه فیلم تمام شد .یه نگاه به مرینت انداختم که دیدم خیلی ناز خوابیده😍😊😘 یه پتو آوردم و روش دادم و بعد به صورتش خیره شدم.بعد از چند دقیقه پیشونیش رو بوسیدم و رفتم تو اتاقم و خوابیدم😴
¥فردا صبح¥ πاز زبان مرینتπ وقتی بیدار شدم رو مبل بودم.فهمیدم وسط فیلم خوابم برده😅 یه نگاهی به گوشیم کردم دیدم که آلیا پیام داده.(پیام آلیا⬅️امروز میرسم شهر بازی جایی که میتونی به راحتی احساست رو بهش بگی😉)منم تو جواب برای نوشتم باشه ممنون. داشتم با گوشیم ور میرفتم که یکی گفت:مرینت؟؟تو کی بیدار شدی؟؟...(من⬅️سلام آدرین خیلی وقت نیست.به ناتالی گفتم سفره رو بچینه.)(ناتالی⬅️صبحانه آماده است)(آدرین⬅️ممنونم ناتالی.)....و رفتیم سر سفره.داشتیم میخوردیم که بهش گفتم میخوایم بریم شهر بازی .اونم قبول کرد ولی احساس کردم که زیاد خوشحال نیست😓...(من⬅️آدرین حالت خوبه؟؟)(آدرین:آره فقط یکم تو فکرم.)(من⬅️تو فکر وی؟؟)(آدرین⬅️چیز مهمی نیست😢)(من⬅️اگه مهم نیست پس چرا اینقدر بهش فکر میکنی؟؟)(آدرین:مرینتتتتتت......
«آنچه خواهید خواند»⬅️...من:نمیدونم چی بگم آلیا آدرین اصلا حالش خوب نیست😢......لوکا:شرمنده ولی من یکی دیگه رو دوست دارم.....آلیا:نگران نباش یکی دیگه رو انتخاب کن.............
خب این هم از این پارت که امیدوارم لذت برده باشید تا پارت بعدی به درود😘😊
سلام اگر اینجا جواب میدی چون تو پارت چهار اصلا جواب ندادی
میشه لطفا بگی کی پارت پنج میاد خیلی وقت هست که نیومده
لطفا لطفا لطفا جوابمو بده
از نظر من هم داستان بسیار خوب و جالبی رو نوشتی ولی چون این روزا تمام تستچی شده
میراکلس و کیپاپ فکر میکنم بعد از تموم کردن این داستان یه داستان دیگه با یه موضوع دیگه انتخاب کنی و بنویسی من مطمئنم از این بهتر هم میتونی و اینکه ادامه بده
عالییییی🤩🤩🤩
واقعا عالی بود🤩🤩🤩. آفرین واقعا استعداد نویسندگی تو خونته.
تو تا حالا کجا بودی😂😂😂
همینطور پر قدرت پیش برو و نذار هیچ چیز مانع کارت باشه
بازم میگم واقعا محشر بود👍👍👍👌👌👌👏👏👏
عالی بعدی
ادامه بده
عالی بود
خب عزیزان پارت بعد رو نوشتم ولی منتشر نشده و ممکنه یه 10 روزی طول بکشه
😭😭😭😭😭😭
کاش زود تر منتشر بشه😭😢😞
وای یا خدا زود تر بیاد حوصلم سر رفت 😞😔😢
عالی بود ❤❤
تا پارت چند ادامه میدی؟؟
تا هزار هم بره من بازم میام😂😉
خب حالا پارت 3 شما داری عالی جلو میری از پارت 1 نه ولی از پارت 2 از زمین تا آسمان فرق داره خوبه و اینکه داری اول داستان عاشقانه جلو میبری و بعد شروع به داستان اصلی میکنی
(لطفاً با بی احترامی پاسخ ندید)
و اینم بگم باز عالی بود 👏👏👏👏
عالی بود بعدی رو هم زود بزار😁
ممنون
دارم مینویسم ولی تا منتشر بشه یه هفته طول میکشه 😪