سلام بر عشقولانه خودم ببخشید این پارت یکم دیر شد شرمنده تونم😫🙏. خب بریم سراغ داستان راستی عاجی ها یه کاری کنید تستم جز تست های برتر شه 😘😍💜😇
ادامه داستان همچنان از زبان *ا/ت*(من) : همینجوری داشتم فکر و خیال میکردم که چُرتَم برد و با صدای زنگ تلفن خونمون از خواب پریدم، مامانم بود. (نکته:شروع مکالمه با مادرم) مامان: سلام *ا/ت* جان خوبی مادر؟. من: آره خوبم مامان. مامان: دخترم من و پدرت یه مأموریت دو روزه سر کار بهمون خورده میخواستمم یه کاری کنم که حداقل پدرت بتونه بیاد پیشِت اما نشد شرمنده مادر جان. من: نه مامان نگران من نباش به کارِتون برسین با خیال راحت. مامان:باشه پس عزیزم فعلا خداحافظ👋💜. من: خدانگهدار😘💜.
تصمیم گرفتم برم تو اتاقم و یه نقاشی از تهیونگ بکشم😍 چون گرسنه نبودم که برم غذا بخورم .... رفتم تو اتاقم یکی از اهنگ های تهیونگ رو پِلِی کردم و شروع کردم به کشیدن تقاشی تهیونگ. ادامه داستان از زبان تهیونگ: کوکی خیلی آرومم کرد بعدشم رفتیم غذا خوردیم الانم هر کدوممون یه گوشه نشستیم منم تو اتاقمم همینجوری دارم تو گوشی میگردم که با کلی ذوق شوق میدوم میرم پیش نامجون. من(تهیونگ) : نامجون نامجون. نامجون: بله بله😂یه برگه آچار بهم میدی؟. نامجون: بالای قفسه کتاب هام یه بسته ورقه آچار هست واسه خودت بردار. من(تهیونگ) : مرسی نامجون خیلی دوست میدارم. نامجون : باشه برو نمک نریز😁.
دویدم رفتم تو اتاق نامجون🏃🏃🏃 و از روی قفسه کتاب هاش که یه بسته برگه آچار روش بود یه برگه برداشتم و رفتم سمت اتاق خودم، پروفایل *ا/ت* رو آوردم و شروع کردم به کشیدنش (رمانتیک شد💜) یه حدود دو ساعتی تو اتاقم بود که دیدم در اتاقم باز شد سریع نقاشی و برداشتم و گذاشتمش زیر ابر صندلیم .... . (کوکی اومده تو اتاق) کوکی: اون چی بود قایم کردی کَلَک؟. من(تهیونگ) : هیچ. کوکی: تو که دیگه همه چی رو به من گفتی بگو دارم از فضولی میمیرم😕. کوکی انقدر اصرار کرد که گفتم: باش بابا. نقاشی رو هم از زیر ابر صندلی در آوردم و نشون کوکی دادم
کوکی: تهیونگ این *ا/ت* هست؟. لپام سرخ شد سَرَم رو انداختم پایین و گفتم: اره. کوکی:پس ایشون دل داداش مارو برده😊. کوکی: تهیونگ یه فکری😇. من(تهیونگ) : چی؟😶. کوکی:مگه نمیگی ناراحتی که انقدر سرد با *ا/ت* حرف زدی و همش میگفتی که بَرِت گردونه؟.(این حرفا رو قبل از نهار شون که ما رفتیم داستان از زبان *ا/ت* بهش گفته) من(تهیونگ): خب اره من گفتم😕. کوکی: خب دیوونه عکس این نقاشی رو براش بفرست و از دلش در بیار هرچند من میدونم اون از دستت ناراحت نیست.
من(تهیونگ):از کجا میدونی؟. کوکی: اون حتما ارمی بوده و دوستت داشته 💜که اون شب بهت فکر میکرده و تو جلوش ظاهر شدی پس اگه دوست داشته باشه انقدر راحت از دستت ناراحت نمیشه الانم زود باش عکس رو براش بفرص😊💜. من(تهیونگ):کوکی من استرس دارم دستام میلرزه😧 بیا تو عکس بگیر. کوکی: باش گوشی بده بگیرم . گوشی رو دادم دست کوکی و واسم یه عکس گرفت و واسش فرستاد زیرشم من براش نوشتم
سلام *ا/ت* من تهیونگم ببخشید دیشب خیلی شوکه شدم و باهات سرد برخورد کردم و همش میگفتم منو بَرگردون این نقاشی رو واسه تو کشیدم عکسش رو از روی پروفایلت در اوردم😊☺. ادامه داستان از زبان *ا/ت*: نقاشیمو تموم که کردم که یهو یه پیامک از واتساپ اومد رو گوشیم رفتم دیدم تهیونگه وای یا جد هفت بنگتن یعنی ... یعنی ته ته به من پیام داده رفتم پیامش رو خوندم و دیدم که نقاشیمو کشیده😍 قلبم داشت تو دهنم میزد😍 گفتم: سلام تهیونگ💜 . من اصلا از دستت ناراحت نشدم حق داشتی تعجب کنی راستی... .
تهیونگ: ممنونم ازت..... راستی چی؟. من: منم امروز یهو رفتم نقاشیتو کشیدم اینم عکسش😊(عکسش هم براش فرستاد). ادامه داستان از زبان تهیونگ: خیلی خوشحال بودم نقاشیمو خعلی خوشمل کشیده بود😍💜 ازش تشکر کردم و گفتم: کاش میشد یه بار دیگه ببینمت(💜+😇) و پیام رو ارسال کردم بعدش یدونه محکم کوبیدم تو کله م. کوکی: چرا خود زنی میکنی ته ته؟. من(تهیونگ) : کوکی بهش گفتم کاش بتونم دوباره ببینمت نمیدونم چرا الانم سین خورده خاک تو سَرَم. کوکی : قلبت اراده کرد این پیام رو بفرستی پس بهش اطمینان کن...
*ا/ت*: تهیونگ یعنی تو واقعا دوست داری دوباره منو ببینی. یه ثانیه به حرف کوکی فکر کردم و به قلبم اعتماد کردم و گفتم: اره😇 ولی فکر کنم تو دلت نخواد. *ا/ت*: شوخی میکنی...؟. من(تهیونگ) :شوخی کجا بود. *ا/ت*: یعنی ...؟. من(تهیونگ) : اره یعنی واقعا دلم میخواست امشب ببینمت دوباره😊. *ا/ت* چرا که نه اگه دوست داشته باشی میتونی بیای😘. من(تهیونگ): پس میتونم بیام راست میگی؟😮. *ا/ت*: اره خرجش یکم فکر کردنه. من(تهیونگ) : پس،... . *ا/ت*: پس... یعنی اگه فکر کنم دوست داری که بیای؟. من(تهیونگ) : اوهوم چرا که نه.
وقتی به خودم اومدم دیدم چه پیام هایی دادم گفتم:کوکی به دادم برس😲😨. کوکی: چرا؟. من(تهیونگ): بهش گفتم اونم گفت اگه دوست داری بیا نمیدونم چی شد که گفتم آره چرا که نه. کوکی: پس... خوشحال باش چرا هول کردی😕. کوکی: اوکی.....به فکر اینی که دست خالی نری پیشش؟... . یکم خجالت کشیدم و لپام سرخ شد. کوکی:اخه تو که نمیتونی بری بیرون تهدید اون هیتر.... . که بعدش یهو گفت: یه جوری اعضا رو راضی میکنم فقط یکی باید باهات بیاد و گرنه راضی نمیشن😶. من(تهیونگ): خب خودت بیا. کوکی: باشه یه کاریش میکنم😊😉 میرم برای اعضا یه چیزی سر هم کنم تا بریم، آماده شو....
ببخشیدددددد جای حساس تموم شد 😫 پارت بعدی زود مینویسم البته اگه دوست داشته باشید ادامه ش بدم؟ (میدونم با این سوالم مشکل دارین ولی مرض دارم دوست دارم اذیتتون کنم😁)
عالیههههه
عالی💜💜
عاااااااااااااااالییییییی😍😍😍😍😍❤❤❤❤❤❤
محشرررررررر
آره ادامه بده عالی بود ❤️
چشم💜😇
خیلی عالی بود مثل همیشه
دارم از استرس میمیرم زودتر پارت بعدی رو بذار راستی کارت خیلی خوبه
وای خدا عالی بود تا آخر داستان کلی خندیدم عالی بود خیلی جالب بود عاشقتم بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم
هرچی بگم کم گفتم من لال لال میشم برم تو افق بمحوم عال
💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙
🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍
ممنونم از فاطمه جونم قبلا گفتم بازم میگم واقعا نظراتت بهم روحیه میده ممنونم عاجی 💜
خواهش میکنم عاجی خوشملم خودت خوشمل مینویسی من کاری نمیکنم 😘😘😘😘😘😘😘💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗
عرررزز پارت بعدی رو سریع بزاااررر😍😍😍
چشم😊
قلبم آمد تو دهنم
😂😊💜
خواهش می کنم غم یا بیمارستان نداشته باشه و پایان خوبی داشته باشه
کلیشه ایش نکردم و بخاطر همین خبری از بیمارستان توش نیست💜