اینم پارت13😊 تست 《چرا میراکلس شیطانیه؟😔》رو هم انجام بدید حتما
از زبان مرینت:همین جور مثل ابر بهار گریه میکردم...صدای داد ادرین که منو صدا میزد میومد...یهو یه دریچه باز شد..اره ا ن دریچه بانیکس بود...بلند شدم...بانیکس اومد بیرون...بانیکس:مینی باگ یه چیزی به هم خورده..+متاسفم بانیکس اما من نمیتونم تبدیل بشم اصلا حال خوبی ندارم...بانیکس:من به مرینت نیاز دارم نه لیدی باگ..الان بهم بگو چه اتفاقی افتاده...+ب.باشه....با بغض همه چیزو گفتم از وقتی هویت همو فهمیدیم تا الان..بانیکس:وای نه...باید بریم به اون زمان که هویتتون فاش نشه...+نه بانیکس لطفا..بانیکس:اما ممکن ادرین یا تو شرور بشید اونوقت حیلی بد میشه ...+راه دیگه ای نیست....بانیکس:هست اما خطرناکه..میتونیم یکم بریم جلو تا ببینیم چه اتفاقی قراره بیفته...+خب پس بریم.....وارد دریچه شدیم....بانیکس دستشو گذاشت رو یک صفحه ... من شرور شده بودم و دنیا داشت نا بود میشد...بانیکس:فهمیدم...+چی رو؟...سریع منو از دریچه خارج کرد و گفت:ببین مینی باگ هر اتفاقی افتاد و هرکس هرچی گفت از ادرین جدا نشو باشه؟..+اما اقای اگراست گف...بانیکس:فقط به هرفم گوش کن...+ب..باشه
بانیکس رفت...+تیکی من چی..چیکار کنم؟..#کاری که بانیکس گفت رو انجام بده...سریع از کوچه خارج شدمو دویدم تو خیابون..ادرینو دیدم که همینجور که گریه میکنه سم منو ثدا میزنه...همه دارن نگاش میکنن...برام مهم نبود...دویدم سمتش...+ادریییینننن..._م..مرینت..دویدم سمتش و پریدم تو ب.غ.ل.ش و زدم زیر گریه..._مرینت..تو ..چرا..این..کارو..کردی؟..+بعدا میگم باشه؟.._ب.باشه
از زبان گابریل:چیشد..چرا خشمش و غمش از بین رفت...اما وایسا..یه غم عمیق تر...لایلا راسی به کمکت نیاز دارم😈.....لایلا من بهت قدرت ولپینا رو بر میگردونم و تو معجزه لیدی باگ و کت نوار رو برام بیار...لایلا:حتما حاکماث....لایلا به ولپینا تبدیل میشه و توهم کت بلنس رو میسازه که روی برج ایفل دارن دعوا میکنن.....کت بلنس توهمی که گلویه به سمت لیدی باگ توهمی میزنه و اونو به سنگ تبدیل میکنه...مردم همه سر افکنده و ناراحت میشن...گابریل:ناتالی اماده ای؟...ناتالی: بله قربان....گابریل:ناتالی دوباره ازت میخوام که منو به شرور قرمز تبدیل کنی😈...ناتالی:حتما قربان
گابریل به شرور قرمز تبدیل میشه و مردم زیادی رو شرور میکنه....از زبان مرینت:بعد از اوناتفاق رفتیم کنار پل هنر..._خب میشنوم..+ادرین من...که تعداد زیادی پروانه قرمز دیدیم.._+شرور قرمز....سریع رفتیم تبدیل شدیم تا از شرور شدن مردم جلوگیری کنیم اما دیر شده بود...خیلیا شرور شده بودند...اما هنوز چند نفر مونده بودند....ما اونا رو بردیم یه جای امن...+کت نمیتونیم با همشون بجنگیم باید بریم سراغ حاکماث...._اون روی برج ایفله و کلی شرور دورشن حتی از دفعه اولم بیشترن...+پس به یکم شانس نیاز داریم...گردونه خوش شانسی...یه دسته کلید..فهمیدم کت برو شارژ شو....رفتم خونه معجزه گر..زنبور.لاکپشت.روباه.اژدها.مار اسبو برداشتم...سریع رفتمو به صحاباشون دادم...بعد روی یه ساختمون کتو دیدم و رفتیم اونجا که درست روبه رو برج ایفل و حاکماث بود..رفتم اونجا و وایسادیم(عکس پارت)
حاکماث:لیدی باگ و کت نوار فکر کردید با این تیمتون یتونید شکستم بدید تیم شما یک دهم تیم ابر شرور من نیستن😈....نگاهم به پشتش افتاد...سایه نداشت...اون..اون یه توهم بود...یه پوز خند زدم و گفتم:اوه واقعا!...بعد هم چوب کت رو گرفتم و پرت کردم طرفش و اون توهم نا پدید شد...+ولپینا حقه هات قدیمی شده....بعد حاکماث امد گفت:حق با توهه لیدی باگ...کت چوبشو دو قسمت کرد و پرت کرد سمتش..._اوه انگار واقعیه مای لیدی...+چه بهتر...به پگاسیس(مکث)علامت دادم اونم یه تلپورت به برج ایفل باز کرد همه رفتیم اونجا...دور تا دور حاکماث حلقه زدیم ...شرورا داشتن میومدن بالا...به ریوکو (کاگامی)گفتم:حالا...یه محافظ اب درست کرد که فقط ما قهرمانا و حاکماث داخلش بودیم....+این پایان ماجراست حاکماث..گردونه خوش شانسی...یه جعبه...این یعنی امروز باید معجزه گرتو به ما بدی....یهو حاکماث یه شرور قرمز بود به خودش تبدیل شد...+بچه ها زود باشید مایورا داره میاد....همگی سخت درحال جنگ بودن که یه پروانه بزرگ اومد و داشت محافظ اب رو میشکست..ریوکو داشت سخت مقاومت میکرد...+والپریون نوبت توهه...والپریون:فرصت دوباره....در حال جنگیدن بودیم که سپر شکست...فرصت دوباره....(بعد از اینکه ۱۶ بار از فرصت دوباره استفاده کردن)ما با حاکماث میجنگیدیم و ریوکو سپر اب رو تقویت میکرد...ولی سپر شکست و حاکماث داشت فرار میکرد...والپریون:فرصت د...._لازم نیست...+چی میگی کت اون داره میره..._بهتره بزار بره..بعد یه لب خند زد و چوب دستیشو نشونم داد...یه رد یاب بهش وصل کرده بود...+وای کت تو فوق العاده ای و پریدم ب.غ.ل.ش بعد دیدم همه دارن بهم با تعجب نگاه میکنن...سرخ سرخ شدم..با لحن جدی گفتم +ی..یعنی کارت خوب بود...رناروژ:حیف که گوشی همراهم نبود...+هوف....رفتم و معجزه گر همه رو گرفتم...بعد که برگشتم دیدم کت توی شکه🤕
+کت..چیزی شده..._ب..بین...چوب دسایشو گرفتم..اونجا خونه ...خونه اقای اگراست بود..یعنی گابریل😨...وای نه...+ب..بین..ارامشتو حفظ کن..می.دونم..سخته..ولی..باید..باها..بجنگیم.. _ب..باشه(با بغض)...گوشوارم چشمک داد...جعبه رو انداختم بالا..کفشدوزک معجزه اسا...و همه چیز درست شد...+من..من میرم خودمو شارژ کنم زود میام...رفتم توی یه کوچه...+تیکی خیلی بد شد..ادرین اصلا حالش خوب نیست...اون نمیتونه بارزه کنه...#مرینت اون شجاع و قویه از پسش بر میاد...+هوفففف..امیدوارم...+تیکی خال ها روشن....رفتم برج ایفل...کت یکم از شک اومده بود بیرون....+وقت رفتنه..._بری.م....رفتیم خونشون...رفتیم تو اتاق کار اقای اگراست...دیدیم کسی اونجا نیست..+کجا ممکنه رفته باشه؟.._نمیدونم..+دوربینا.._رمز داره و خیلی قویه ...فکر نکنم بتونم وارد سیستمش بشیم...+با قدرتامون شاید بتونیم...رفیتیم سر کامپیوتری که دوربینا بهش وصل بود ....بعد از ۲۰ دقیقه دیدیم با فشار دادن چند دکمه روی تابلو رفته پایین..رفتم جلو تا دکمه هارو فشار بدم..._من انجامش میدم..+مطمئنی؟.._اره....رفت جلو و دکمه هارو فشار داد...در راه پیایین اومدن بودیم..+یه قولی بهم بده.._چه قولی؟..+هر اتفاق و هرچیزی که دیدی احساساتت رو کنترع کنی و هوتت رو لو ندی.._با..باشه..رسیدیم...ارباب شرارت رو به یه تابوت شیشه ای وایساده بود...تا صدای اسانسور روشنید روشو کرد به ما..خیلی تعجب کرده بود..+بهتره تسلیم بشی حاکماث.._یا بهتره بگیم گابریل اگراست...حاکماث:هرگز...اومد حمله کنهکه کت گفت:نمیخوای که همه هویتت رو بفهمن از جمله پسرت....کلمه اخر رو با حرص گفت....حاکماث:اون مطمینا درک میکنه چون میخوام به جای این کارا مادرش رو زنده کنم....کت اول هنگ کرد اما بعد گفت:فکر نکنم درک بکنه و از این کار راضی باشه😡...حاکماث:نه اون به حرف من گوش میده....اون درک میکنه...الانم معجزه گراتون رو بدید...+شاید راضی باشه از کارات اما هر ارزویی بهایی داره..وقتی زنت رو زنده کنی ممکنه یه نفر به جاش بمیره..ازجمله پسرت....وقتی این جمله رو شنید شکه شد و خشکش زد...حاکماث:نه..نه...این ممکن نیست..اون به جای انیلی نمیمیره..+مگه نمیدونی اگه اونو زنده کنی یکی از عزیز ترین کسانت میمیره..که فکر کنم همون پسرته....کاملا شکه شده بود.....در همون لحظه کت چوبشو زد به اون و معجزه گر پرت شد اون ور .....دویدم گرفتمش...گابریل:نهههه...یهو صدای اسانسور اومد...مایورا بود...اون هم حتمی ناتالی بود..مایورا:معجزه گر رو پس بده لیدی باگ...+هرگز...مایورا:پس خودت خواستی...
یه هیولای اموکی بزرگ ساخت...من سریع معجزه گر پروانه رو پوشیدم و با تیکی ترکیب کردم....یه اکوما فرستادن و رفت سمت اون هیولا...کنترلش رو به دست گرفتم...ناتالی که دیگه راهی نداشت اون رو نابود کرد و من و کت باهاش مبارزه کردیم و معجزه گر و گرفتم...موقع رفتن رو کردم بهشون...ناتالی روی زمین نشسته بود و گابریل سرش پایین بود و رو به تابوت املی ایستاده بود...+کار خیلی بدی در حق این مردم کردید اقای اگراست...اما..اما ازتون ممنونم...چون باعث شد ما معجزه گر بگیریم...من و کت باهم اشنا بشیم...خیلی های دیگه هم باهم اشنا شدن....یه نفس عمیق کشیدم و ادامه دادم...ما سعی میکنیم هویتتون رو مخفی کنیم از همه از جمله پسرتون شما هم به فکر زنده ها باشید نه مرده ها...با این حرفم شکه شد...لبخند زدم و رفتم سمت اسانسور...کت هم دست به سینه داشت نگام میکرد...موقع رفتن اقای اگراست روشوکرد طرفمو گفت:ممنونم ازتون...روشو کرد به سمت تا بون و گفت:ممنون که هویتمو نگه میدارید...+خواهش میکنم...و رفتیم...
اول رفتیم خونه ما و من معجزه گر ها رو گذاشتم سر جاش وبرگشتم...با کت رفتیم روی یه پشت بوم و غروب خورشید رو دیدیم...+کت..ما ارزوی استاد فو رو بر اورده کردیم.._اره..هوف...یعنی تمام این مدت پدرم دشمنم بوده....+ناراحت نباش..اگه اون نبود شازد اصلا ع.ا.ش.ق هم نمیشدیم..شاید الیا و نینو باهم نبودن...شاید خیلی اتفاقات دیگه میفتاد.._اوه اره..سرمو گذاشتم رو شونشو خوابیدم.....از زبان ادرین:دیدم مرینت خواب رفت...اروم بغاش کردم و گذاشتمش روی تختش...گوشواره هاشو در اوردم و دوباره کردم توی گوشش تا به حالت اول برگرده و رفتم خونه و خوابیدم...از زبان مرینت:صبح ساعت ۷ با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم...+پرنسس مرینت خواب است لطفا مزاحم نشوید با تشکر..._مرینت مسخره بازی در نیار بیا دیگه..+کجا؟.._مدرسه دیگه...+اااادددددررررییینننن امروز یکشنبسسسسس😐..._و..واقعا؟؟اوه خاک تو سرم..میگم چرا در بسته هستا...اشکال نداره الان میام اونجا..+کجا کجا مزاحم نشو.._این چه حرفیه مراحمم...+ادرین من خوابم میییااادددد..ادرین..ادریییننن...هوف خداااا...پاشدم رفتم دست و صورتم رو بشورم...
Sana Poorkhlili: سابین:مرینت خودتی...مرینت:پ ن پ عمه گلوریام...خودمم دیگه...سابین:اخه رو تعطیل..تو...ساعت ۷...گیج شدم..+این ادرین نذاشت بخوابم که اه...روز تعطیل باشده رفته مدرسه...الانم داره میاد اینجا...تام:من برم چندتا شیرینی برای داماد ایندمون درست کنم..+بببباااببببااا....تام:باشه بابا برای بهترین دوست مرینت✌️😁✌️...بعد سه تایی زدیم زیر خنده...+مامان من میرم تو اتاق ادرین اومد بگو بیاد بالا...سابین:باشه دخترم
اینم از این پارت...امیدوارم خوشتون اومده باشه😊❤
عالیییییی😍
قشنگ بود😍😍😍بینظیر😘😘😘
ممنون از همه که تا اینجا نظر دادن😘
بقیه هم نظر بدید😁
و بگید تا چند داستانو ادامه بدم.
عععععععععععععععععععععععععععععععااااااااااااااااااااااااااااااااللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللیییییییییییییییییییییییییی بود
پارت بعدی رو زود بزار لطفا
بعدی رو زودتر بزار
واییی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی بود قسمت بعدی رو بزار
ممنون
خیلی قشنگ بود 😍😍😍😍😍
بعدی رو زود بزار 😘
گذاشتم