سلام دوستان من آمدم اینبار با یک پارت دیگه بریم سراغ داستان 🌹
وقتی رسیدم داخل کافه دیدم وای چه قدر گرم هست آلیا گفت نه دیگه در این حد چون بیرون سرد بود تو فکر کردی اینجا خیلی گرم هست گفتم راستی آلیا چیکار داری گفت بیا بشین باهم حرف بزنیم گارسون به ما منو داد وقتی داشتم منو نگاه میکردم دیدم یک نوشیدنی جدید آمده گفتم بزار این سفارش بدم به آلیا گفتم این نوشیدنی من میخورم گفت مطمئن هستی ( نویسنده : دوستان این یک نوشیدنی هندی تند تند تند هست ) وقتی سفارش دادم گفتم آلیا میخواستی چی بگی گفت مرینت من خیلی تو خطر افتادم امروز هم یک دزد میخواست من با گلوله بزنه
گفتم آره گفت آره تو از کجا میدانی گفتم نه نه منظورم قبلاً هست گفت آره با خودم گفتم درسته آلیا خیلی تو خطر میافتد 😞 وقتی نوشیدنی های ما را آوردن آلیا گفت مرینت مواظب باش گفتم مواظب چی باشم گفت هیچی بیخیال نوشیدنی من خیلی بزرگ بود تصمیم گرفتم همه را یک جا بخورم وقتی شروع کردم همه لیوان خوردم که ناگهان حس کردم که دارم آتیش میگیرم آلیا گفت خوبی دختر گفتم نه دارم آتیش میگیرم آلیا گفت آب بیارید وای تند تند دارم آتیش میگیرم 🔥 از زبان آلیا 👈
مرینت خوبی این نوشیدنی خیلی تندی بود چرا همه را یک جا خوردی گفت وای دارم آتیش میگیرم وای خیلی تند هست گفتم برو دست شویی سریع دوید رفت بعد آب آوردن یک نفسی کشیدم آب خودم خوردم ( نویسنده : وای بیچاره مرینت 😂 ) مرینت حدود یک ربع تو دست شویی بود بعد که آمد بیرون گفت وای داشتم آتیش میگرفتم گفتم خوبی گفت آره دیگه خوب شدم
از زبان مرینت 👈 وای داشتم آتیش میگرفتم ولی دیگه خوب شدم گفت حق داری منم بودم اینجوری میشدم ، میخوای برات یک نوشیدنی دیگه سفارش بدم گفتم نه گفت نترس برات آب پرتقال سفارش میدم گفتم باشه وقتی که حرف دوتا مون تمام شد آلیا گفت راستی مرینت هنوز داره بارون میاد گفتم نه زیاد شدی نیست داره بند میاد وقتی خداحافظی کردم
وقتی داشتم قدم میزدم هوا خیلی سرد بود گفتم وای چه قدر سرد هست که یک فکری به سرم زد گفت تیکی وقت تبدیل هست گفت باشه ولی بریم یک امن گفتم آره حواسم نبود رفتم پشت یک درخت گفتم دختر کفشدوزکی آماده وقتی رسیدم خانه حسابی خسته بودم سردم بود مامانم گفت مرینت سلام گفتم سلام بابام گفت مرینت بیا یک دست بازی کنیم یکم فکر کردم گفت باشه
وقتی رفتم لباسم عوض کردم پدرم گفت بازی آماده کردم گفتم الان میایم وقتی آمدم پایین گفت مرینت بیا شروع کنیم گفتم باشه وقتی بازی تمام شد گفتم آخی من بردم سه تا دست پشت سر هم من بردم گفت باشه دیگه خسته بودم گفتم من رفتم وقتی رفتم اتاقم میخواستم هوا بخورم باران هم بند آمد بود وقتی رفتم پشت بام دیدم یک نامه همراه با گل
وقتی میخواستم بخوانم که تیکی گفت مرینت به من ماکارون میشه بدی گفتم باشه نامه بستم رفتم پایین به تیکی دوتا ماکارون دادم خیلی خواب میآمد تصمیم گرفتم بخوابم گفتم نامه فردا میبینم از زبان آدرین 👈
امیدوارم مرینت نامه دیده باشه پلگ گفت بیخیال بیا بخواب گفتم باشه ولی الان نه داشتم کار میکردم با کامپیوتر و مطالعه میکردم ساعت 12 شب بود گفتم دیگه برم بخوابم 😴 ولی اصلا خواب برد چون همش به فکر این بودم که مرینت نامه خوانده یا نه ساعت 1 شب بود خیلی خوابم میآمد گرفتم خوابیدم از زبان گابریل آگراست 👈
داشتم فکر میکردم به نرو گفتم یک نقشه بی نقص دارم گفت ارباب نقشه شما چیه گفتم به جای اینکه خودم در حالت ارباب شرارت برم باید یکی که مادرش از دست داده و پدرش با اون زیاد حرف نمیزنه شرور کنم 😈😈 گفت کی ارباب گفتم پسرم آدرین دارم میگم 😈 گفت ارباب شما میخواهید پسر خودتون شرور کنید گفتم آره
دوستان امیدوارم خوشتون اومده باشه ❤️🌼🌼 کامنت بدهید 🌼
عالی بود خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خوب بود لطفا بعدی را زود بزار تا قسمت تخیلاتم با این داستان خوبت تمام نشده بعدی را زود بزار یادت نره ها راستی به تست های منم سر بزن🥀🌹💖
ممنون
چشم
خوب بود❤️❤️❤️
ممنون
عالی بود نپصم
ممنون
ممنون
دوستان من یک داستان دیگه هم میخواهم بنویسم 🙂
به به چه عالی🥰
ممنون از شما
لطفاا بعدی رو بزارید
گذاشتم در صف برسی هست
عالی بود عالی🤩🤩🤩🤩
ممنون
عالی بود، زود بعدی رو بزار پلیز 🤘 💙 💙
ممنون گذاشته ام
سلام لطفاً هر چه سریعتر پارت بعدی رو بذار
ممنون
عالی بود
با من دوست میشی من آرمیتا هستم و ۱۱ سالم هست
اسم تو چیه ؟ و چند سالت هست
زود تر پارت بعدی رو بذار 🌹🌹🌹
ممنون ❤️
مرسی چرا که نه من مائده هستم 13 ساله هستم
خوشبختم 😘😘
🌷🌷🌼
واااای خیلی جای حساسی بود 😰😰
بعد رو زود بزار 😉
داستانات عالین 👏👏👏👏😍
ممنون چشم
امیدوارم خوشتون اومده باشه