امیدوارم از این داستان خوشتون بیاد
این داستان درباره دختری به نام ماریا که در ۵ سالگی مادرش از دست داده و با پدر و نامادری و ناخواهری خود که یک سال ازش بزرگ تره به نام امیلی زندگی میکنه و در راستای زندگی ای او اتفاق هایی پیش میاید که بعضی از آن ها تلخ و بعضی شاد و زیبا است ولی ماریا از پس همه ی این اتفاق ها بر می اید حالا بخش بعد معرفی دقیق تر
دختری هستم به نام ماریا یک ناخواهری دارم به نام امیلی و نمادریم هم رز نام داره پدرم یک شرکت بزرگ داره مادرم هم در همان شرکت مدیر عامل هست خواهرم خیلی رو مخ و دوست داره وسیله هایی که میخره رو به رخ بقیه بکشه حتی من من از بچه گی به خوانندگی علاقه داشتم و صدای خوب هم برای خوندن دارم اما برای کسی تا به حال اهنگ نخوندم خوب پس تصمیم گرفتم این فکر ها را کنار بگذارم و به تحصیل ادامه بدم خوب بزارید از وقتی که ۱۲ ساله بودم شروع کنم
در حال رفتن به مدرسه بودم که مادرم از پشت صدایم کرد ماریا صبر کن ایستادم اون بهم گفت که جامدای آن را فراموش کردم وای اصلا حواسم نبود جامدادیم رو گرفتم و در کیفم گذاشتم به ساعت روی دستم نگاه کردم ساعت ۸ بود خیلی سریع خداحافظی کردم وبه مدرسه رفتم وقتی وارد حیاط شدم کسی داخل حیاط نبود با خودم گفتم یعنی اینقدر دیر کردم صدایی از دستشویی آمد کنجکاو شدم رفتم ببینم چیه که دیدم دوباره جک داره بچه کوچک تر از خودش اذیت میکنه عصبانی شدم و رفتم جلو گفتم ولش کن اون گفت تو پشت در واستاده بودی و بعد گفت اگه ولش نکنم چیکار میکنی عصبانی شدم یک قدم رفتم جلو که دیدم پام رفت روی یک چیزی پایین نگاه کردم یک چاقو برش داشتم و به طرف جک گرفتم و بعد گفتم از اینجا برو اون یکم مکس وبعد خندید گفت تو جراتش رو نداری برای یک دختری که مادرش از دست داده و تنهاست همچین کاری ممکن نیست اینقدر عصبانی شدم که یهو به دوم اومد صدای جیغ داد و فریاد شنیدم و خودم در دریایی از خون دید
چشمام تار شد و بسته شد ........ چشمام باز کردم توی یک اتاق بودم خوب نگاه کردم به اتاق فهمیدم در بیمارستان هستم صداهایی از بیرون میامد از تخت بلند شدم به طرف در رفتم دستگیره را گرفتم اما باز نکردم گوشم را طرف در آوردم خوب دقت کردم صدای مادر و پدرم میامد که با چند نفر دیگر داشتند صحبت میکردند مادرم گفت من مطمئنم ماریا این کارت نکرد ویک خانمی که به نظر عصبانی میامد گفت دختر شما پسر من زخمی کرده واین حقیقت داره و..... فکر کردم و بعد اشک از چشمام جاری شد خودم هم باورم نمیشود چیکار کردم که یهو در باز شد مادرم بود گفت ماریا برای چی پشت در بودی ازم درباره همه این اتفاق ها سوال کرد و من همه چیرو توضیح دادم مادرم ناراحت بودم گفتم اون حالش چطوره گفت تازه عملش کردن الان خوبه خوشحال شدم و بعد مادرم گفت بیا دیگه بریم خونه
من مدرسه ام را عوض کردم و در مدرسه حدید توانستم همه خاطرات اون زمان فراموش کنم انگار دوباره متولد شده بودم بعد پنج سال من ۱۷ ساله شده بودم و باید دنبال یک دانشگاه میگشتم بهترین دوستم در دبیرستان لونا بود که قرار بود از لس انجلس به نیویورک بره ( راستی یادم رفت بگم ماریا در لس انجلس زندگی میکنه) ناراحت بودم و روز بعد ازش خداحافطی کردم و اون هم وسایلش جمع کرد رفت
رفتم خونه روی تختم نشستم خیلی خسته بودم که خوابم برد بیدار شدم رفتم سر میز تا شام بخورم بعد شام رفتم رپچوی مبل نشستم امیلی اومد کنارم نشست و گفت ماریا نظرت چیه به دانشگاه من بیای کمی فکر کردم دانشگاه امیلی یک دانشگاه برای هنر هایی مثل رقصندگی بازیگری خواننده گی و ...... و من میخواستم هنوز به تحصیل ادامه بدم پس قبول نکردم وبه اتاقم رفتم
یکم فکر کردم از بچه گی آرزوی خوندن و خوانندگی داشتم با خودم گفتم با ورود به اون دانشگاه میتوانم آینده خودم بسازم و به رویاهام برسم رفتم پایین و به امیلی گفتم قبول میکنم اون خیلی خوش حال شد لبنتاب باز کرد و منو ثبت نام کرد ساعت ۱۰ بود ومن رفتم بخوابم صبح روز بعد ......
رفتم سر میز و صبر بخورم مادرم هم بهم گفت که دانشگاهی پیدا کردم قبل از اینکه من حرف بزنم امیلی گفت اره من دیروز ثبت نامش کردم اون میاد به دانشگاه من مادرم گفت خیلی خوبه من شیر برای خودم ریختم و داشتم میخوردم که امیلی کفت البته هنوز معلوم نیست میتونه بیاد یا نه باید ۳ روز دیگه تست بده من با شنیدن این حرف شیر تف کردم گفتم چیییییییی امیلی گفت خواهر این یه مدرسه هنر استعداد تو که انتظار نداری همینجوری رات بدن تو من از عصبانیت رفتم تو اتاق امیلی دنبالم اومد کفت چیشده من گفتم تو اینو الان باید بهم میگفتی من نمیتونم هیچ استعدادی ندارم امیلی گفت معلومه که داری تو همیشه مبخواستی یک خواننده شی من گفتم تو اینو میدونستی گفت اره الان وقتشه نشون بدی که مبتونی من قبول کردم و با کمک امیلی و دوستش هلن که توی اون مدرسه یک موسقی دان فوقعلاده بود یک اهنگ نوشتم و روز تست فرا رسید
خیلی استرس داشتم رفتم رو صحنه و اهنگ خوندم به نظر خودم خوب اجرا کردن داور ها گفتن خوب بود من گفتم یعنی قبول شدم اون ها گفتن فردا از نتیجه با خبر میشید من تا صبح نتونستم از استرس بخوابم صبح شد چشمام باز کردم که امیلی با خوشحالی اومد پیشم گفت که من قبول شدم یک لحظه نفهمیدم چی شد از خوشحال داشتم منفجر میشدم از فردا من به اون دانشگاه میرم . اگه دوست دارید بدونین چه اتفاق هایی برای ماریا میفته و با گه کسایی آشنا میشع این داستان دنبال کنید اگه نظر ها به ۱۰۰ برسه پارت بعد میزارم یادم رفت بگم عکس این پارت ماریا هست برید ببینید آنچه خواهید دید
آنچه خواهید دید :::::: دانشگاه بزرگی بود » وسایلم را در کمد گذاشتم چی گفتی ‘/ ( وای بچه ها شنیدید یک بازیگر معروف و خیلی پولدار قرار به این مدرسه بیاد »» اره منم شنیدم پدر مادرش صاحب بزرگترین شرکت ها و مزون ها هستن اسمش هم ......)یعنی اونم تو همین دانشگاه هست باورم نمیشه چه افتضاحی » حالا باید چیکار کنم
نظرات بازدیدکنندگان (3)