صبح بلند شدم دیدم تهیونگ نیست کل خونه رو گشتم نیدمش داشتم به دیشب فکر میکردم که یه نامه روی میز بود که نوشته بود ~هلسنا از دیدنت خیلی خوشحال شدم خواستم بگم که من از مدرسه اخراج شدم به خاطر عوا دیشبمون دارم میرم امریکا درسم رو ادامه بدم. بغضم گرفت سریع رفتم سوار ماشین شدم رفتم فرودگاه
سریع دوویدم ولی هیچ جا پیداش نکردم گفته بود ساعت۱۲ پرواز داره الان ساعت۱٠ دقیقه مونده به ۱۲ بود دیدم تو صفه سریع رفتم اوردم کنار~ هلنسا اینجا چیکار میکنی؟- معلوم هست کجایی کجا داری میری توو~ گفتم که بهت باید برم- خواهش میکنم نرو😭🥺~ خیلی متاسفم هلنسا مجبورم- میتونیم یه کاری بکنیم مطمعنم خواهش میکنم نرو فقط~ هلنسا دیرم شده باید برمم.
عصبی شدم دستشو ول کردم.- باش.. برو داشتم بر میگشتم یه نامه از جیبم افتاد تهیونگ ورش داشت- بده به من ببینم همون نامه بود که تهیونگ برام نوشته بود من ادامه ش داده بودم- تهیونگ منم خیلی خوشحال شدم ولب نمیخوام از پیشم بری من.. خیلی دوست دارم و نمیتونم دوری تو تحمل کنم..- گفتم بدش من~ نمیدمم. اومد جلو بغلم کنه رفتم عقب- دیرت میشه نامه رو از دسش گرفتم- خداحافظ تهیونگ
خیلی سعی کردم گریه نکنم ولی نشد داشتم میدوییدم و گریه میکردم ~ هلنسا صبر کنن سریع سوار ماشین شدم و رفتم سمت خونه انقدر بغضم گرفته بود جلومو نمیدیدم سعی کردم گرسه نکنم انقدر شدید بود که دیگه هیچ جارو ندیدم و تصادف کردم..
یکی گوشیمو برداشت به اولین تماس که تهیونگ بود زنگ زد~ الو هلنسا وعلومه کجایی=ببخشید اقا من هلنسا نیستم~ بله؟ شما کی هستین؟ من داشتم رد میشدم دیدم یه خانم تصادف کردن سرشون ضربه دیده انبولانس داره میاد منم به اولین تماس زنگ زدم بهتون خبر بدم ~ چیی کجاست الانن= الان بردنش بیمارستان بوسان~ اومدم الان میامم
برید بعدی
پایان😂😘♥
نوشتم پارت بعد رو😘
داره گذاشتم😘
واوو
پارت بعد هم داره
عالی بود❤