سلام بر همه امید وارم خوشتون بیاد💗
داشتم طراحی میکردم که دیدم یه آکوما داره برا خودش ول میچرخه تبدیل شدم و به گربه پیام دادم سریع اومد باهم دنبال آکوما رفتیم که به هاک ماث رسیدیم که با لای برج ایفل بود وای نه هاک ماس استاد فو رو گرفته بود و میگفتیا معجزه گراتو نو میدید یا پرتش می کنم پایین😈 منو گربه داشتیم معجزه گرامونو در می آوردیم که استاد فو داد زد مرینت این کارو نکن گربه با یه نگاه عجیب نگاهم کرد من با گریه گفتم استاد شما هویت منو لو دادید 😢هاک ماث لبخند زد و استاد رو انداخت که نا گهان
از خواب پریدم . وای خدا داشتم سکته میکردم 😧دیدم ساعت 12ظهره😨گفتم تیکی چرا بیدارم نکردی 😬تیکی:مرینت مثل اینکه از وقتی نگهبان معجزه گرا شدی روزا هم از یادت رفته امروز تعطیله 😌مری: تیکی از وقتی نگهبان معجزه گر ها شدم میترسم که نگهبان خوبی نباشم و هاک ماث معجزه گرا رو به دست بیاره 😢تیکی داشت دلداریم میداد که ...
یکی در زد..... تیکی قایم شد گفتم بله مامانم بود گفت عزیزم بیدار شدی💗 گفتم آره گفت:بیا صبحانه که چه عرض کنم ظهرانه بخور 😅با خوابالودگی گفتم باشه الان میام لباسمو عوض کردمو رفتم پایین بابام برام شیرینی و شیر آورد خوردم و رفتم درسمو نوشتم با حالت لیدی باگی داشتم گشت میزدم که گربه بهم زنگ زد جواب دادم: سلام بانوی من _سلام پیشی چکار داری _ افتخار میدی ساعت 4 من رو تو برج ایفل ملاقات کنی _ تو دلش(دلم نیومد قبول نکنم این روزا که آدرین دلمو شکسته و آلیا همش با نینو هست اون همش پیشم بوده) قبول کردم و خدا حافظی کردیم...
(حوسله ندارم سریع میبرم زمان قرار) از دید لیدی باگ : رفتم خونه غذا خوردم و یه چرت خوابیدم تو خواب بودم که تیکی بیدارم کرد و گفت دیرت میشه دیدم ساعت 3:45 تبدیل شدم (تیکی خال ها روشن ) و راه افتادم
رفتم اونجا وای🌹خیلی زیبا شده بود همه جا با گل و شمع پر شده بود😍گربه با یه گل تو دهنش اومد🌷زانو زد و گلو بهم داد و گفت سلام بانوی من گلو ازش گرفتم و سلام کردم . از دید کت نوار : لیدی باگ اومد به شمع ها و گل ها خیره شده بود رفتم و گلی که چیده بودم رو بهش دادم ازم گرفت خیلی خوش حال بودم چون اولین بار بود که گلم رو بی بهونه ازم گرفت 😍😍
(لیدی باگ:♡ کت نوار :♤)♡چرا گفتی بیام اینجا؟♤دلم برای بانوم تنگ شده بود♡ای شیتون😊 ♡راستی دقت کردی چند وقتیه هاک ماث کسی رو شرور نمیکنه ♤آره راست میگی دقت نکرده بودم ♡بهتر دیگه خبری از مبارزه نیست ♤ولی در عوض من دیر به دیر بانوم رو میبینم 😭😭♡مو هاش رو ناز کردم و گفتم خودتو ناز نکن فضا داشت رمانتیک میشد که ....
یه صدایی اومد دیدیم یکی شرور شده😬کت:حاک ماثم بلده چجوری بزنه تو حالمون 😟 از برج زدیم بیرون و رفتیم به محل صدا چی😮😮آلیا شرور شده بود 😐داشتیم باهاش میجنگیدیم که از پشت سر شاهدخت معطر هم اومد کت:گل بود به سبزه نیز آراسته شد😆😆لیدی:الان وقت نمک ریختن نیست😡بین جنگ هی با گربه بحث میکردم که پام لیز خورد😐 شاهدخت هم با عطرش به من شلیک کرد گربه پرید جلوم و دوتایی افتادیم😣هنوز چشم های گربه بسته بود آوردمش تو آقوشم و دستمو گذاشتم رو گونه هاش لیدی:گربه!!گربه!!پیشی جون 😢😢 یه دفعه گربه پاشد و گفت:در خدمتم شاهدخت من 😨شاهدخت گفت به من حمله کنه 😱گردونه ی خوش شانسی رو فعال کردم و بهم یه فلوت داد فهمیدم باید چکار کنم هر جوری شد فرار کردم و به مرینت تبدیل شدم رفتم پیش استاد فو و درخواست کمک کردم جعبه ی معجزه گر ها را داد و من مار رو برداشتم 🐍 برید صفحه ی بعد از چشم لوکا:..
لوکا:داشتم تو اتاقم گیتار میزدم که دیدم لیدی باگ از پنجره اومد تو؟؟ لیدی:به لوکاگفتم که به کمک نیاز دارم و معجزه گرو بهش دادم لوکا:سس فلس ها پدیدار که دیدیم جولیکا با یه لیوان شربت تو اتاقه😱😱لیوان از دستش افتاد و جیغ زد😲 از دید جولیکا:داشتم برای لوکا شربت میبردم که دیدم با لیدی باگ و یه موجود داره حرف میزنهیه دفعه یه جمله گفت و تبدیل به ابر قهرمان شد ترسیدم جیغ زدم و لیوان از دستم افتاد😣لیدی باگ و لوکا همه چی رو توضیح دادن و گفتن کسی نباید بفهمه منم قبول کردم لیدی باگ😦لوکا😵جولیکا😶 با لوکا راه اوفتادیم تو راه لوکا گفت شانس آوردیم مامانم خونه نبود😧گفتم راست میگی ها 😅رسیدیم و بعد صد بار فرصت دوباره شکستشون دادیم لوکا رو بردم یه جای خلوت و معجزه گرشو گرفتم و دادم استاد فو و برگشتم پیش گربه که یکدفه .....
گوشواره هام و انگشدر گربه علامت زد هر کدوم به یه طرف رفتیم از دید کت:رفتم یه کوچه ی خلوت و گفتم پنجه ها داخل پلگ اومد یه پنیر گنده دادم بهش همشو یه جا کرد تو دهنش گفتم آروم خفه میشی 😐😐با اون صدای بانمکش گفت :مگه چیه بعد اون همه ماجراجویی خسته شدم😂از دید لیدی:رفتم و به خودم تبدیل شدم تیکی گفت گشنمه مرینت گفتم باشه الان تو کیفمو نگاه کردم هیچی نداشتم😨😨هر جوری شده یه چیزی دادم خورد و رفتم گربه اونجا بود و داشت غروب خورشیدو نگاه میکرد خیلی زیبا بود😍باهم نگاه کردیم و بعد به گربه گفتم باید برم اونم گفت باشه خوشحال شدم دیدمت ❤❤ گونشو بوسیدم و گفتم خداحافظ دیدم سرخ شده و از خوشحالی داره میمیره حتی جواب خداحافظیمم نداد رفتم از دید کت:به خدم اومدم دیدم لیدی رفته تبدیل به خدم شدم و به پلگ گفتم دیدی چی شد😍پلگ:چی؟آدرین:لیدی باگ منو بوسید😍😍پلگ :انقدر از این کارا بدم میاد آدرین: راه افتادم و رفتم خونه بعد از کلی سوال پیچ شدن که بابام میگگفت کجا بودی غذا خوردم و خوابیدم از چشم مرینت : رفتم خونه مامان و بابام گفتن کجا بودی گفتم با آلیا بودم غذامو خوردم و زود خوابیدم چون فردا مدرسه دارم......
پایان امیدوارم خوشتون اومده باشه❤❤❤نظر بدید و بگید پارت بعدو بزارم یانه اگر هم ایرادی دیدید بگید همتونو دوست دارم بای بای😘
عالی بود، زود بعدی رو بزار پلیز 🤘 💙 💙
چرا وقتی صاحب معجزه گرا هست از استاد فو معجزه گر گرفت🤐