سلام دوستان یک دوست عزیزی به نامYasna این داستان مال اونه ایشون بخاطر درس نمی تونستن ادامه این پارت رو بنویسن و من ازشون اجازه گرفتم ایشون هم اجازه دادن من به جاشون ادامه بدم امید وارم خشتون بیاد نظرات فراموش نشه ❤❤ کپی ممنوع 🙂
خب دوستان اون هایی که طرفطار نویسنده قبلی نبودن ولی میخوان این تست رو دنبال کنن بزنن رو ذربین و بنویسن دانشکده عشق بعد از پارت یک ادامه بدین و بعدش ادامه شو بخونین 🙂🙂
از زبان مرینت لوکا گفت: خودمون بهشون میگیم که هم دیگرو دوست نداریم گفتم این نقشت بود؟ گفت خوبچی بگیم بهشون تو نقشه بهتری داری گفتم نه همین نقشه تو بهتره گفت کی بهشون بگیم گفتم همین الان باهم میریم هم به پدر و مادر تو میگیم و پدر و مادر من باشه گفت باشه گفتم پس یه لحظه اینجا وایسا من میریمالان میام گفت باشه پس من اینجا منتظر میمونم گفتم مرسی گفت خواهش میکنم
رفتم پیش آدرین دیدم اخماش رفته تو هم گفتم چی شده گفت اون پسره کی بود؟ گفتم خواستگارم بود تا اومدم ادامه حرفم رو بزنم گفت آها پس خواستگارت بود دوسش داری گفتم آدرین خوان من اونو دوست ندارم اونم منو دوست نداری فهمیدی گفت آخ ببخشید زود قضاوت کردم گفتم خوبه که اشتباه خودت رو می پذیری بعد گفتم آدین من باید با ایشون برم به پدرو مادر هامون بگیم که هم دیگرو دوست نداریم گفت میخوای منم باهات بیام گفتم نه خیر خودم میرم مواظب خودت باش خداحافظ گفت خداحافظ
رفتم به لوکا گفتم ببخشید دیر شد😕 گفت نه اشکال نداره🙂 بعد باهم رفتیم و نقشه ور املی کردیم و پدر و مادر هامون راضی شدن 🙂که ما باهم ازدواج نکنیم گفتم خداحافظ گفت خداحافظ مرینت 🙂منم رفتم تو راه رفتم پیش آدین گفتم تموم شد ♥️کارمون گفت سلام ت😐 کو گفتم سلام سلام سلام خوبه😠 بدبخت ترسید گفت ببخشید 😨چی شد گفتم هیچی دیگه قبول کردن🥳 گفت خدایا شکرت که مرینت مال منه🥳 گفتم آدرین منو چقدر دوست داری ها؟🙂 گفت انقدری دوستت دارم که فکر نمی کنی گفتم منم عاشقتم♥️ گفتم آدرین آ آدریننننننننننن🤣 یهو از جاش پرید فکر کنم سکته رو رد کرد🤣 گفتم خوبی عزیزم گفت فقط مرخصم کنننن😠 گفتم یبار دیگه بگو گفت غلط کردم عشقم بی زحمت منو مرخص کن😐 گفتم باشه رفتم پیش دکتر گفتم آدرین الان میتونه مرخص بشه گفت آره میتونه گفتم منظورم الان گفت آره میتونه مرسی ورفتم پیش آدرین دیدم رو تخت نیست 😨
با صدای لرزون گفتم آدرین کجایی کوشی 😨دیدم یه نامه رو تخت آدرین✉ بازش کردم دیدم نوشته پشت سرت رو نگاه کن پشت سرم رو نگاه کردم😨 دیدم آدرین🤬 یجوری با مشت زدم بهش فکر کنم بازم باید بمونه بیمارستان🤣 گفتم آدرین حقته 🤣🤣وقتی منو اینطوری میترسونی همینه دیگه گفت ببخشید😐 تو دلم گفتم بزار حالا که منو ترسونده بزار یخورده بترسونمش گفتم آدرین دیدی دکتر چی گفت گفت چی چی چی😨 گفت گفتم دکتر گفته که امکان داره این گلوله بره تو نخاع و فلج بشی😨 انقدر ترسیده بود که نگم😨 بعد حرفم رو ادامه دادم وقتی این گلوله برسه به نخاع جنابالی میره بالاتر و عقل شما هم داغون میشه و دیوونه بازی درمیاری🤣 گفت مرینتتتتتتتتتتتت🤬 انقدر بد داد زد که گوش خودم کر شد😐 یکی از پرستار ها اومد داخل و گفت چتونه داد و بی داد آروم باشین زود برین بیرون لطفا گفتم باشه🤣 رفتیم بیرون آدرین داشت دنبالم می کرد🤣 منو بخوره گفت کجا وایسا میخوام به حصابت برسم منم وایسدم و باهم جنگیدیم من برنده شدم گفت همون بهتر گلوله به نخاع من برسه گفتم باهات موافقم ایشالله اون کسی که بهت گلوله زده زندگی خوبی داشته باشه🙂 گفت مرسی که از دشمن بنده تشکر میکنی😐 گفتم خواهش میکنم کاری نکردم🙂 بعد من رفتم خونه اونم رفتش خونشون گفتم تا دیدار بعدی یعنی فردا خداحافظ🙂 گفت خداحافظ 🙂
فردا صبح: از دید مرینت صبح با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم گفتم صبح بخیر تیکی گفت صبح بخیر مرینت لباس هام رو پوشیدم صبحونم رو خوردم و رفتم مدرسه
رسیدم مدرسه آیا رو دیدم و باهم احوال پرسی کردیم و رفتیم سر کلاس آدرین رو دیدم بهم سلام کردیم به آیا گفتم اشکالی نداره من پبش آدرین بشینم؟ گفت مگه جنابالی با آدرین جنگ جهانی نداشتی همچی رو براش توضیح دادم غیر از ماجرای کشف هویت گفت اشکال نداره برو پیش آدرین بشین گفتم مرسی گفت خواهش میکنم خانم بوستیه اومد و گفت سلام بچه ها کسی عرضی نداره من گفتم (آخ بچه ها یادم رفت بگم مرینت از اون کلاس اومد بیرون یعنی کلاسش عوض شد )
گفتم خانم من میتونم پیش آدرین بشینم ؟گفت باشه میتونی🙂 بعدش رفتم پیش آدرین نشستم گفت تاقت نداری از من دور باشی😏 گفتم نه اومدم بقلت تا بکشمت😜 گفت غلط کردم😨 گفتم باشه فقط حرف نزن😙 گفت اگه حرف نزنم کی بهت تقلب برسونه😌
گفتم چییییییییییی😲 خانم بوستیه گفت مرینت آروم تر اینجا کلاس🙁 گفتم ببخشید خانم😔 به آدرین آروم گفتم امروز مگه امتحان داشتیم🤔 گفت بله😐 گفت بله مرگ🤣 بله کوفت🤣 بله زهر مار🤣 گفت میخوای نفس بگیری😑 گفتم آاههههه 😶 باشه گفتم باشه میتونی بهم تقلب بدی😛 گفت چرا که نه خوب خوبه امتحان رو با تقلب دادم و خیالم راحت شد😙 زنگ تفریح خورد🔔 همه رفتیم تو حیات🏃♂️🏃♀️ منو آدرین رفتیم رو نیمکتی که توی حیات بود نشستیم آدرین گفت نمیخوای تشکر کنی همچین یواشی پاش رو له🤣 کردم که گفت ببخشیددددد😑 گفتم خوبه😏 گفت نمی خوای این اخلاقت رو عوض کنی🤔 یخورده فکر کردم تو دلم گفتم راست میگه یخورده اخلاقم بده به آدرین گفتم باشه عوض میکنم زنگ خورد رفتیم سر کلاس🔔
خب دوستان امید وارم خوشتون اومده باشه و دوست داشته باشین نظرات فراموش نشه
عالی بود از خنده ترکیدم 😍😆😆
سلام عزیزم داستان رو خوب ادامه دادی آفرین ولی داستان اصلی اینشکلی نبود آخه چون مامان و بابای مرینت راضی نبودن که مرینت با آدرین باشه واسه همون مرینت رو مجبور میکردن تا با لوکا باشه ولی بازم خوب ادامه دادی
سلام
شما نویسنده اصلی هستید
درسته
امیدوارم دوباره خودتون داستان رو ادامه بدید
ممنون 🌹🌹🌹
آفرین داستان رو بترکون😂
سلامم آجیییی خوشملم . عالی بود 😊
دوستان گلشیفته کپی نکرده بلکه داستان یه نفر رو ادامه داده به نام دانشکده عشق لطفا نگید کپی کرده 🙂
راستی آجی پارت ۲ و ۳ اومد 😍
خیلی عالی بود
ممنون
لطفاً پارت بعدی رو زود بذار
عالی ❤️❤️❤️
خوب بود تست تست های منم بخون بیزحمت اگه دوست داشتی
عالی بود، زود پارت بعدی رو بزار😘💙💙😎💙