سلام این قسمت آخر بالاخره تموم شد این قسمت طولانی و دیگه ته هیجان هنوز مطمئن نیستم ولی شاید داستان ادامه بدم شایدم ندم ولی به احتمال زیاد دیگه ادامه نمیدم ممنون میشم تو کامنت بهم بگید این داستانو چقدر دوست داشتید و چقدر شمارو سرگرم کرد چون برام خیلی ارزش داره میخوام ببینم شما دوست دارید داستان دوم رو هم بذارم یا نه ممنون از همگی که تو این مدت منو همراهی کردید امیدوارم بخونید و حسابی لذت ببرید اها داشت یادم میرفت تو نظرها بهم بگید چه ژانر هایی بیشتر دوست دارید تا راجب اون بنویسم منتظر داستان بعدی باشید خدانگهدار😘
چند لحظه ای مغذم از کار افتاد نمیتونستم باورکنم امکان داشت کلارا اینو واسه شوخی انداخته باشه ولی نه شوخی نبود این صدای کمک خواستن کلارا بود اون رویز رویز آلبالویی رو دیده اون ماشین جلوی کلارا ایستاده و شخصی از اون بیرون اومده کلارا رو به زور سوار ماشین کرده و با خودش برده😨 انداختن این حلقه هم توسط کلارا عمدی بوده اون میخواست سرنخی به جا بذاره با توجه به اون سایه ی روی در گراژ میتونم بگم اون مرد بیل تامکینز بوده اما چطور؟ عمه که گفت دیشب اونو ندیده الان اونا کلارا رو اشتباهی به جای من گرفتن و معلوم نیست دارن باهاش چکار میکنن من کلارا رو به این دردسر دچار کرده بودم و وظیفه ی من بود تا بهترین دوستمو از خطر مرگ نجات بدم💀
چند لحظه ای مغذم از کار افتاد نمیتونستم باورکنم امکان داشت کلارا اینو واسه شوخی انداخته باشه ولی نه شوخی نبود این صدای کمک خواستن کلارا بود اون رویز رویز آلبالویی رو دیده اون ماشین جلوی کلارا ایستاده و شخصی از اون بیرون اومده کلارا رو به زور سوار ماشین کرده و با خودش برده😨 انداختن این حلقه هم توسط کلارا عمدی بوده اون میخواست سرنخی به جا بذاره با توجه به اون سایه ی روی در گراژ میتونم بگم اون مرد بیل تامکینز بوده اما چطور؟ عمه که گفت دیشب اونو ندیده الان اونا کلارا رو اشتباهی به جای من گرفتن و معلوم نیست دارن باهاش چکار میکنن من کلارا رو به این دردسر دچار کرده بودم و وظیفه ی من بود تا بهترین دوستمو از خطر مرگ نجات بدم💀فورا برگشتم و جلوی خونه ی بکستر ها ایستادم میخواستم صاف برم تو و کلارا رو نجات بدم ولی این ممکن نبود اونا همه چیزو انکار میکردن تازه اگرهم من میرفتم تو نه تنها کلارا آزاد نمیشد بلکه اونا به هدفشون میرسیدن و منو هم میگرفتن🤣 تنهایی محال بود که بتونم حریف اونا بشم پس به نیروی کمکی احتیاج داشتم البته یه نیروی کمکی بازنشسته ولی فراموش نکنید دود از کنده بلند میشه اگه من عمه می رو میبردم اونا نمی تونستن در و روی ما ببندن و و مانع ورود ما بشن نقشه این بود منو عمه میرفتیم تو اون سر بکستر ها و تامکینز و گرم میکرد و منم دزدکی دنبال کلارا میگشتم قلبم مثل طبل جنگی داشت صدا میداد به سرعت به خونه برگشتم وارد آشپزخونه شدم عمه داشت خریدهایی که کرده بود رو توی یخچال میذاشت چهره اش که مثل همیشه جدی خونسرد میخواستم نزدیکتر بیام که اون بدون اینکه منو ببینه گفت:«سلام گلم همین الان با مامانت حرف زدم اونا امشب میرسن خونه» عجیب بود اون منو ندیده بود و حتی صدایی هم از من در نیامده بود ولی اون حضور منو حس کرده بود جلو اومدم و گفتم:«آره عمه یکم پیش خودم باهاش حرف زدم ولی الان چیز مهمتری هست که باید بهتون بگم» عمه گفت:« باشه گلم بگو میشنوم» قبل از اینکه بخوام شروع کنم زنگ در به صدا در اومد🔔
احتمال میدادم کلارا باشه چون هنوز کاملا مطمئن نبودم که اون دزدیده شده به طرف در رفتم و درو باز کردم پیتر پشت در بود و گفت:«سلام ابیگیل تونستی قضیه اون ماشین ها که تعقیبون میکردنو بفهمی» با عجله دستشو گرفتم و اوردموش تو خونه و به سرعت درو بستم و روبه پیتر کردم و گفتم:« ما الان تو یه شرایط خیلی اضطراری هستیم ماجرا مربوط میشه به همون ماشینا» عمه با عصبانیت گفت:«ابیگیل یه ماشین از صبح تاحالا تورو تعقیب میکنه و تو هیچ چیز به من نمیگی😡» با استرس گفتم:«همه چیزو تعریف میکنم عمه تامکینز صبح زود رسیده اینجا» عمه و پیتر هردو همزمان گفتن:«اینجا!!» چهره ی پیتر اینطوری شد😳 چهره ی عمه هم مثل همیشه هیچ تغییر خاصی نکرد🤨 پیتر با لحنی خیلی تعجب انگیزگفت:«یعنی تو داری میگی تامکینز الان تو خونه ی روبرویی؟» با تردید گفتم:«بله اینجاست🤯»
عمه هم که همینطور شوکه مانده بود گفت:«تو مطمئنی ابیگیل اما من بعید میدونم اینطور باشه» گفتم:«خودم دیدمش» عمه درحالی که داشت با موبایلش به یکی پیام میداد گفت:«خیلی خب حالا نمیخوای بگی چرا ما دو نفرو اوردی به این میزگرد» با استرس و عجله شروع کردم:«صبح داشتم میرفتم خونه ی پیتر یه رویز رویز آلبالویی دیدم که داشت دنبالم می اومد توجه ای بهش نکردم تو راه برگشت خونه هم دیدمش به پیتر زنگ زدم ظاهرا اونم داشتن تعقیب میکردن بعد یجوری خودمو گم و گور کردم به مغازه ی خانم جنکینز رفتم و فهمیدم اونم یه مأمور خودی» عمه زمزمه کرد:«اینو از کجا فهمیدی» توجه ای نکردم و ادامه دادم:« برای اینکه بفهمم واقعا داشتم تعقیب میشدم با نه به کلارا زنگ زدم اون اومد اینجا من لباس های که اغلب میپوشم رو بهش دادم تا بپوشه و بره بیرون اگه اون رویز رویز قرمزو میدید معلوم میشد که دارن منو تعقیب میکنن ولی تا الان خبری ازش نشده و من توی ایستگاه اتوبوس حلقه ای رو که بهش داده بودم رو پیدا کردم...» عمه حرفمو قطع کرد:« تو اون حلقه رو دادی بهش؟» گفتم آره اون پرسید:«پس حتما ماجرای پشتشم بهش گفتی» به آرومی و درحالی که سرمو پایین انداخته بودم گفتم:«نباید میگفتم» عمه که حسابی داغ کرده بود فریاد زد:« تو هویت منو و خودتو و پیتر و تمام این پرونده رو به اون دهن لق گفتی؟» گفتم بله عمه دوباره فریادی کشید و گفت:«وای ابی باورم نمیشه که تو برادرزاده ی من باشی» و بعد یه قرص میگرن و یه لیوان آب انداخت بالا🤣ادامه دادم:«عمه،پیتر، احتمالا کلارا رو دزدیدن و جالب اینجاست اون رویز رویز قرمزی که منو تعقیب میکرد حدود ده دقیقه پیش وارد گاراژ بکستر ها شد و بیل تامکینز ازش بیرون اومد»پیتر به سرعت به طرف در رفت و گفت:« من دیگه یه ثانیه هم نمی تونم تحمل کنم الان فرصتی رو به دست آوردم که مدت ها داشتم براش انتظار میکشیدم» خیلی جدی و مصمم بود اصلا انگار یه آدم دیگه شده بود میخواست در و باز کنه و بره که عمه ساعد شو گرفت محکم فشار داد و گفت:«تو تنهایی هیچ جا نمیری آقای گریمز» پیتر از دو چیز خیلی زیاد میترسید اولیش ارتفاع و دوم خشم عمه می😤😅 پس سرجایش مثل چوب خشک شد عمه پرسید:«ابیکیل تو واقعا مطمئنی که دوست کلارا تو اون خونه ست» جواب دادم:«بله عمه مطمئنم» عمه می گفت:«خیلی خب که اینطور» و بعد با تلفنش زنگ زد به زنی به اسم رزیتا و درخواست کمک کرد و بعد از تماسش منتظر زنگ رزیتا شد اون زنگ زد و اوکی داد عمه به سرعت پالتوی زمستونی اش رو برداشت رفت توی انباری و در یه گاوصندوق قدیمی رو باز کرد توش یه هفت تیر با خشاب پر برداشت توی گاوصندوق یه چاقو ی خیلی ظریف و برنده،پنجه بکس تیغ دار، و یه طناب که باهاش آدمارو خفه میکردن و همینطور یه شوکر کوچیک بود عمه همشو برداشت و توی لباسش پنهان کرد😵😵😵
عمه همراه منو پیتر راه افتاد به سمت خونه ی بکستر ها و گفت:«هر اتفاقی که افتاد از من دور نشید» رفت و زنگ درو زد مدتی گذشت خانم بکستر درو باز کرد و با دقت گروه ضربت سه نفره ی مارو برانداز کرد🤣 با صدای گرمی رو به عمه گفت:« عصرتون خانم اسمیت ببینم مشکلی پیش اومده؟» عمه در کمال خونسردی گفت:«میتونیم چندلحظه ای وقتتون و بگیریم البته ی توی خونه» خانم بکستر درو کاملا باز کرد و گفت:«البته که نه بفرمایید داخل» من داشتم ناخون هامو میکندم و لبهامو میجویدم ولی عمه کاملا خونسرد و مثل همیشه جدی این بی تفاوتی اش منو کشته بود. از در خونه وارد شدیم و سه تایی رفتیم توی راهرویی باریک و بسیارکم نور داشتیم از پله ها بالا میرفتیم که چشم من به سه تا چدون خرد آروم در گوش پیتر زمزمه کردم:«دارن فرار میکنن دو تا از چمدون ها برای بکستر ها و یکی دیگه مال سایه بود» پیتر هم آروم سر تکون داد میخواستم اینو به عمه هم بگم ولی اون خودش قبل از من متوجه این شده بود رو به خانم بکستر کرد و پرسید:«عازم جایی هستید؟» خانم بکستر جواب داد:«بله! منو آبراهام تصمیم گرفتیم یکم استراحت کنیم ناگهان آقای بکستر پشت سر زنش ظاهر شد و گفت:«بله ما میخوایم بریم به اسپانیا اونجا چند روزی خونه ی یکی از دوستان خانوادگیمون اقامت داریم» کمی سکوت کرد و ادامه داد:«خب ظاهرا میخواستید مسئله ای رو با ما درمیون بزارید بفرمایید» چهره و لحن حرف زدنشون دوستانه به نظر می اومد اون و همسرش مثل دیواری جلوی ما ایستاده بودن و مانع این میشدن که پشت سرشون معلوم بشه اون ها هرجور شده بود نمی خواستن ما از اینجایی که هستیم جلو تر بریم
عمه شروع کرد و گفت:«این ابیگیل برادرزاده ی من شما قبلا با هم آشنا شدید» و بعد چشم غره ای به من کرد🤣 ادامه داد:«کلارا بهترین دوست ابیگیل چند ساعتی ناپدید شده ما خیلی نگرانش هستیم میخواستیم بدونیم شما اونو ندیدید اون هم قد و هم سن ابیگیل و اتفاقا امروز لباس های ابیگیل رو هم پوشیده بوده» آقای بکستر شانه هایش را بالا انداخت و گفت:«از ته قلب برای ناپدید شدن این دختر متأسفم ولی متوجه نمیشم چرا شما فکر میکنین من و همسرم تو این قضیه میتونیم کمکتون کنیم» میدونستم که اونا همه چیزو انکار میکنن ولی در اون لحظه عمه برگ برنده ای رو کرد که من اصلا یادم نبود اون گفت:« ماشین از صبح تا حالا دختر منو تعقیب میکنه کلارا هم رفته بیرون تا بفهمه ماشین اون رو هم تعقیب میکنه یا نه ماشین یه وولوی خاکستری بوده و ابیگیل اون ماشینو دیده که رفته توی گاراژ شما😱🤯😵
ناگهان سکوتی غیرقابل وصف فضا رو پر کرد هیچ صدایی از هیچکس در نمی اومد انگار صدای ساعت پاندولی روی دیوار چند برابر زیاد تر شده بود در همین حین گوشه ای چشمم دنبال فضایی خالی بین خانم بکستر و آقای بکستر بود تا بتونم با اون پشت سرشون و ببینم و بالاخره در اون سکوت عمیق مردی رو دیدم که به دیوار پذیرایی خونه تکیه داده و با دقت به حرفهای ما گوش میده و اون مرد کسی نبود جز بیل تامکینز ملقب به سایه😱🤯😵
از ترس خشکم زده بود انگار لردولدمورت-دارت ویدر یا شایدم کنت دراکولا جلوم ایستاده😰 با پام لگدی آروم به پیتر زدم ولی اون متوجه نشد ناگهان سایه چند قدم جلو اومد و سکوت رو شکست:«خب من صاحب اون ولووی قرمز ام ولی همین چند دقیقه پیش رسیدم و متأسفانه چیزی از اون دختر نمیدونم» دیگه نمی تونستم تحمل کنم و با پرخاش زیادی گفتم:« تو همین الان نرسیدی از صبح تا حالا اینجایی» ولی بعد از گفتن این گلوم خشک شد بدنم به لرزش افتاد اون واقعا ترسناک بود و صدایش از چهره اش ترسناک تر بود به نرمی گفت:« تو حتما ماشین منو با یه ماشین دیگه عوضی گرفتی خانم کوچولو» خانم و آقای بکستر تا الان ساکت بودن یهو خانم بکستر با حرارت زیادی گفت:«بله بله! امکانش خیلی زیاده این روزها ولوو ماشین محبوبی تو هم نگران نباش دوستت پیدا میشه ما کمکی از دستمون بر نمیاد» اونا میخواستن هرچه زودتر از شر ما خلاص بشن ولی بازی هنوز تموم نشده بود پیتر کاغذی رو از جیبش در آورد و گفت:«بله ولوو خیلی محبوبه اما بعید میدونم اگه همین الان بریم تو گاراژ پلاک ماشین با پلاکی که روی این کاغذ هست فرقیکنه😧»
آقای بکستر درخونه رو باز کرد و گفت:«من همسرم نه اون دخترو دیدیم نه میدونیم کجاست حالا هم شما باید هرچه سریعتر از خونه ی ما برید بیرون» آقای بکستر قصد داشت هرچه سریعتر مارو بیرون کنه ولی من لحظه ی آخر حرکتی غیرقابل پیشبینی کردم:«با صدای بلند فریاد زدم:«کلارا! کلارا تو اینجایی؟ کلارا جواب بده» آقای بکستر در رو به سرعت بست ناگهان چیزی سنگین در طبقه ی بالا به زمین افتاد😧 به سرعت خانم و آقای بکستر و کنار زدم و پله هارو یکی یکی بالا رفتم تا به طبقه ی بالا رسیدم یه اتاق بود که درش قفل شده بود ولی کلید روی در بود کلید رو به سرعت چرخوندم و درو باز کردم لامپ و روشن کردم کلارا به یه صندلی بسته شده بود جیغ زدم:«کلارا خوشحالم که سالمی» دست هاشو باز کردم همون موقع عمه و پیتر از پله ها بالا اومدن کلارا گفت:«صداتو شنیدم و این چراغ مطالعه رو انداختم رو زمین» گفتم:«واقعا متأسفم کلارا من تورو به دردسر دچار کردم منو ببخش» عمه پرسید:«خوبی کاری که باهات نکردن» کلارا جواب داد:«من خوبم نه! نه! فقط وقتی فهمیدن من ابیگیل نیستم همینجا ولم کردن و رفتن طبقه ی پایین» عمه نگاهی به طبقه ی پایین انداخت خبری از اونا نبود فریاد زد:«دارن فرار میکنن» همه باهم دویدیم به سمت پایین خونه کلارا رو فرستادم خونشون عمه سریع ماشین و روشن کرد منو و پیتر هم سوار شدیم🚗
عمه با سرعتی مثل جت راه افتاد با ۸۰ تا سرعت داشت اونارو تعقیب میکرد بعد از اینکه ما راه افتادیم یه لندکروز خاکستری هم دنبالمون اومد ما دنبال بکستر ها اون ماشین هم دنبال ما از این خیابون به اون یکی خیابون از شانس بد اونا چراغو رد کردن ولی ما پشت ترافیک چراغ قرمز 🚦موندیم عمه از شدت عصبانیت با مشت کوبید رو فرمون همون موقع کلارا زنگ زد و گفت:«ابیگیل وقتی اونا داشتن حرف میزدن من یه چیزایی شنیدم اونا دارن میرن فرودگاه پرواز شماره ی۱۹ به سمت شیکاگو✈️» و بعد قطع کرد روبه عمه کردم و گفتم:«عمه فرودگاه» عمه گاز داد چراغ و رد کرد یه دریف هم کشید🤣 و افتادیم تو خیابون یه طرفه رانندگی عمه بی نظیر بود خیابون یه طرفه رو جوری میروند که نگن براتون با یه میون بر سریع رسیدیم به فرودگاه ماشین اونا پارک شده بود همه مون به سرعت از ماشین پیاده شدیم و رفتیم تو اون ماشین خاکستری هم نگه داشت ولی انقدر عجله داشتیم نتونستم ببینم کی ازش پیاده شد
بدو بدو دنبالشون میگشتیم من سایه رو دیدم جلو تر از عمه و پیتر دویدم سمتش تا بگیرمش شلوغی فرودگاه بی سابقه بود گرفتنش خیلی سخت بود عمه داد زد:«ابیگیل از من دور نشو» صداشو شنیدم ولی نتونستم ببینمش باید دلمو به دریا میزدم سایه رو دیدم که رفت توی راهروی c5 اون راه به پرواز شماره ی۱۹ میرسید دنبالش رفتم اما تا به کنج راهرو رسیدم یکی منو گرفت😱🤯😵
درسته سایه منو گرفت اسلحه شو گذاشت روی سرم همون موقع عمه و پیتر رسیدن عمه می فریاد زد:«نه!» و به سرعت هفت تیرشو در اورد و سمت سایه نشونه رفت سایه گفت:«یه قدم دیگه جلو بیای برادرزاده تو نمیبینی» عمه خیلی با حرارت گفت:«اگه یه مو از سر اون دختر کم بشه کل این فرودگاه و به آتیش میکشم» هواپیما داشت حرکت میکرد سایه داشت فرصت فرارو از دست میداد دیگه نمیتونست این بازی رو کش بده اومد که ماشه رو بکشه پیتر دوید سمت من و داد زد:«نه ابیگیل!» عمه گفت:«پیتر نرو» پیتر داشت می دوید سمت من که سایه اسلحه رو از روی سر من برداشت و پیتر و نشونه گرفت و ماشه رو کشید
گلوله به سرعت خیلی زیادی شلیک شد ناگهان بغض ام ترکید اشک من بر زمین خورد و در همون لحظه گلوله هم به هذف نشست🥺😢😭
نه اشتباه نکنید گلوله به پیتر نخورد مردی جلوی اون پرید و گلوله قلبشو در هم درید همه مون در شوک عجیبی فرو رفتیم اون مرد همون رئیس عملیات بود😱😱 سایه به سرعت تفنگشو انداخت هواپیما پرواز کرده بود ولی من فهمیدم که میخواد با اون هلیکوپتر توی باند فرودگاه فرار کنه منو ول کرد و به سرعت دوید به سمت هیلیکوپتر عمه حواسش پرت اون مرد تیر خورده بود من فریاد زدم:«عمه هفتیر!» این جمله ی من اونو به هوش آورد هفت تیر اش رو در آورد چیزی نمونده بود سایه سوار هلیکوپتر بشه که عمه شلیک کرد گلوله پای سایه رو گرفت اون به زمین افتاد یه متری با هلیکوپتر فاصله داشت بلند شد و خودشو کشون کشون به هلیکوپتر نزدیک کرد عمه هم که آروم آروم میرفت سمتش یه گلوله ی دیگه زد به اون یکی پاش سایه به هایکوپتر رسید میخواست روشنش کنه که عمه دو تا تیر دیگه زد به دست هاش اون دیگه همینجوری هم مرده حساب میشد تا اینکه عمه گلوله ی آخرو شلیک کرد و فریاد زد:«این یکی به خاطر برادرزاده مه» و گلوله صاف به سر بیل تامکینز نشست💀
عمه تفنگو انداخت به در حالی که اشک میریخت به سمت من دوید منو به آغوش کشید و با ابری از گریه گفت:« تو سالمی عزیزم بدون که هیچ وقت نمیذارم کسی بهت صدمه ای بزنه» پیتر چند قدمی نزدیک اومد رفتم سمتش و از ته قلب بغلش کردم اشک هام نمیذاشت حرف بزنم به پیتر گفتم:«خوشحالم که زنده ای» پیتر گفت:«منم همینطور خیلی خب گریه نکن میبینی که همه سالمیم» اشک هامو پاک کردم و بهش گفتم:«دیگه هیچ وقت منو اینجوری نترسون اگه اون گلوله به تو میخرد من تا آخر عمر خودمو نمی بخشیدم» دست پیتر و گرفتم اون هم دتسشو گذاشت روی صورتم و ما برای اولین بار همدیگه رو بوسیدیم💋💏
اون اولین پرونده ای بود که منو پیتر با هم حل کردیم الان از اون ماجرا تقریبا ۱۷ سالی میشه که گذشته سایه مرد خانم و آقای بکستر هم تا ابد به زندان رفتم پدر و مادر منم اون شب برگشتن اونا تصمیم گرفتن دیگه کار قبلی شونو ادامه ندن چون دلشون میخواست با دخترشوم وقت بگذرونن خب مادر پیتر هم بیماری شو شکست داد و حالش خوب شد اون مرد که رئیس سایه بود در بیمارستان فوت شد بعد ها معلوم شد اون پدر گمشده ی پیتر بوده اون سالها یه جای دورافتاده از دنیا زندگی میکرده و فکرمیکرده زن و بچه اش مردن تا اینکه توی ماجرای سایه متوجه میشه اونا زنده هستن اون شب اول آشنایی منو و پیتر در غالب دکتر میاد تا پسرشو ملاغات کنه اون دزدی هم که اونشب اومده بود به خونه ی پیتر اینا خود این مرد بوده نیامده بوده دزدی میخواسته ببینه زن و بچه اش چطور زندگی میکنن و وقتی فهمیده اون ها خیلی فقیر ان ساعت ها گریه میکنه اون شب هم که مادر پیتر مریض میشه میره تا همسرشو ببینه و بر میگرده اون صدای توی پارک هم مال خودش بوده هنوز نفهمیدم انگیزه اش از اون کار چی بود و اون ماشینی هم که پیتر و تعقیب میکرده خودش بوده این هارو من توی وصیتش خوندم اون مرد پیتر ساعت ها سر مزارش گریه میکرد و اشک میریخت بعد از اینکه اون مرد ارث و میراث زیادی به پیتر و مادرش رسید اونا حسابی پولدار شدن و رفتن توی لندن یکی از گرون ترین محله ها یه خونه ی ۳۰۰ متری خریدن کلارا هم در کنار نامزدش فیلیکس حسابی خوش میگذرونه اونا جفتشون توی یه هولدینگ مشغول به کار ان و بگم که ۳۰ درصد سهام اون هولدینگ مال پیتر🤣 حدود ۸ سال بعد از اون ماجرا های سایه عمه می جمع مارو ترک کرد این اتفاق برای من خیلی نا خوشایند بود درکش برام سخت بود اما بالاخره با غم از دست دادن عمه می کنار اومدم البته اسمش می نبود اسم اصلی عمه کاترین بود🕶 بگذریم سال ها بعد از آشنایی من و پیتر از یه سازمان جاسوسی خیلی خیلی سری و محرمانه توی آمریکا بهمون درخواست همکاری دادن من و پیتر به آمریکا رفتیم اون شد یکی از بهترین مأمور ها و جاسوس های اونجا و منم شدم حرفه ای ترین کاراگاه خصوصی زن توی آمریکا الان هردومون نزدیک به ۳۰ سالمون و ما ۶ سال ازدواج کردیم و دو تا کوچولوی شیطون به اسم های کارمن و هنری و بزرگ میکنیم کارمن مدرسه میره و هنری هم چند ماه دیگه دوسالش میشه ما به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی میکنیم این داستان زندگی منه ابیگیل اسمیت نامی که سال ها در یاد همه خواهد ماند😎