سلام اول از همه می خواهم یک تشکر کنم از آنهایی که داستانم را دنبال میکنند.واقعا از شما ممنونم به خصوص کسانی که نظر می دهند😊راستی این پارت هم دوباره از زبان گیدئونه هواستان باشد😄
به سمت خارج از شهر ارواح و در گوشه ای از سرزمینشان که تاریک بود حرکت کردیم تا بانو ماری را نجات بدهیم.بالاخره به جایی که می خواستیم رسیدیم.حالا دلیل حسادت اشباح تیره را می دانستیم. شهر آنها شهری نیمه تاریک بود.هیچ زیبایی و زینتی نداشت.رنگ همه خانه ها هم یا خیلی بی روح و کم رنگ بود یا خیلی تیره و مایل به سیاه.آرسین با تعجب گفت:تا حالا اشباح این منطقه چطور این جا دوام آوده اند و افسرده نشده اند؟
ناگهان فکری به ذهنم رسید.گفتم:شاید یک راه ساده تر برای نجات ملکه ماری هم وجود داشته باشد.هر دویشان به سمت برگشتند و منتظر نگاهم کردند تا توظیح دهم.ادامه دادم:خب شاید بتوانیم دو گروه شبح ها را راضی کنیم تا با هم دوست شوند.بعد اشباح تیره در عوض آزاد کردن بانو ماری بتوانند با آنها زندگی کنند.به نظرتان این راه بهتر از جنگ و دشمنی نیست؟هر دو لبخندی زدنند و گفتتند: چرا که نه.این شکلی کار ما هم را حت تر میشه.
دست به کار شدیم و سریع برای هر دو پادشاه یک نامه نوشتیم.در نامه ها از پادشاهان هر دو گروه دعوت کردیم که کنار دشتی بین هر دو منطقه بیاید تا مطلب مهمی را برایشان بگویم.ولی نگفتیم که اون یکی پادشاهم میاد چون ممکن بود به خاطر کینه و دشمنی از همدیگه نیایند.یک ساعت بعد زمان موعود فرا رسید.هر دو پادشاه خودشان را به آنجا رسانندند ولی با دیدن یگدیگر اخم هایشان شروع شد.به راحتی می شد متوجه نفرت آنها شد.
بالاخره بعد از یک ساعت بحث و کل کل کردن هر دو پادشاه به همراه مردم سرزمیتشان رضایت دادند که صلح کنند و پادشاه تیره هم بانو ماری را آزاد کرد.بانو ماری زنی مسن بسیار زیبا،خوش قلب و مهربان بود.بانو اعلام کرد:به دلیل این صلح جدید ما دیگه دوستان جدیدمان را اشباح تیره نمی نامیم بلکه آنها شبح های شاد هستند و متعلق به سرزمین ما هستند.حالا وقشته که دوباره شهر و سرزمینمان زیبا شود.
بعد دستش را بلند کرد و نیروی نیمه نامرئی عجیبی از دستش آزاد شد و دور تا دور شهر درخشید.چیزی که اتفاق افتاد باور کردنی نبود.همه جا پر از گل های رنگین که عطرشان در فضای اطراف پیچیده بودو ......بعد ملکه ماری به سمت ما برگشت و گفت:حالا وقتشه که شما هم پاداشتان را بگیرید.بعد پادشاه به سمت ما آمد و درحالی که لبخند بزرگی به لب داشت کیلید طلایی و زیبایی را به ما داد و مارا به سمت دری بزرگ و عجیب برد و با ما خداحافظی کرد.
با استفاده از کیلید در را باز کردم و کیلید را در جیب کولهی کوچکی که همراهمان آورده بودیم گذاشتم.به همراه آرسین و آرمین وارد اتاقی کوچک شدم ولی اینجا سنگی نبود.ناگهان اتاق با سرعت شدیدی شروع به چرخیدن کرد و زیر پایمان خالی شد و وارد دنیای دیگری شدیم.از جایمان بلند شدیم.چند متر آن طرف تر آشیانه سنگی بزرگی بود که داخلش سنگ های سیاهی بود ولی در سنگ ها پر از شکاف بود و نور هایی به رنگ های مختلف از سنگ ها به بیرون می تابید.
ولی یک اژدهای بزرگ داشت به سمت ما می آمد.آرسین گفت:اوه همین را کم داشتیم.آرمین به آشیانه پر از سنگ اشاره کرد و گفت: فکر کنم راه را درست آمدیم.فقط کافی از اژدها عبور کنیم و یکی از سنگ هایی که نور قرمز از آن می تابد را بر داریم.بعدش می توانیم سریع بر گردیم.گفتم:پرت کردن حواس اژدها با من و سریع با جادو مشغول سرگرم کردن اژدها شدم.آرمین و آرسین سریع یکی از سنگ هارا برداشتند و به سمت خروجی غار حرکت کردند.
خواستم از غار خارج بشوم که متوجه شدم پاهایم در هوا معلق شد. نمی دانستم چه اتفاقی داد می افتد ولی به نظر می رسید که جادویم بهم ریخته و منو در هوا معلق کرده.از وقتی که نگهبان دریاچه شدم متوجه شدم نه می توانم از جادوی منبع نور استفاده کنم و نه از جادوی دریاچه گیریستال بلکه جادو های جدیدی به وجود آمده که هنوز با آنها آشنایی کامل را نداشتم.بالاخره بعد از چند دقیقه که باید از ضربه های پنجه های اژدها جای خالی بدهم اثر آن جادو از بین رفت و مشکلم حل شد.
سریع به شهر ارواح برگشتیم و از آنجا با بیشترین سرعت خود را به ویانا رساندیم.همه در قصر منتظرمان بودند.آرسین با نگرانی گفت:فقط سفرمان از صبح تا شب طول کشید ولی به نظر می رسه که حال آرولا خیلی بد تر شده.سنگ را توی دستای آرولا گذاشتم و گفتم:یک ساعت طول می کشه تا آرولا را درمان کنه پس بهتره بگذاریم آرولا تا فردا صبح استراحت کنه.همه از اتاق آرولا خارج شدیم ولی قبل از اینکه کامل خارج شویم آرولا با صدایی ضعیف و لرزان گفت:ممنون از شما
پارت بعدی دوباره داستان از زبان آرولا گفته میشه😄بچه ها احساس می کنم داستانم به اندازه کافی خوب نیست چون تعداد بازدید ها خیلی کمه😭😭😭😭😭😭
عالی بود
ببخشید من یه چند وقت نبودم برای همین نظر ندادم.
ممنون
اشکالی نداره💟
داستانت خیلی خوبه عالیه همین طوری ادامه بده
ممنون داستان شما هم خیلی قشنگه
من ا. انروز صب دارم داستانت رو میخونم خیلی باحاله لصفا زودتر بعدی رو بزار❤❤❤💜💜💜😙😙
ممنون عزیزم چشم گذاشتم
عالی بود
ممنون
خیلیم محشره اصلا از این حرفا نزن
ممکنه این اتفاقا پیش بیاد ولی ما که هستیم
ممنون عزیزم.دیگه از این حرفا نمزنم
داستانت خیلی خوبه ادامه بده
ممنون و چشم
خیلی جالب و روان مینویسی آفرین😄
من کتاب های ماجراجویی خیلی میخونم ولی انگار با خوندن داستان تو آرامش هم پیدا میکنم خیلی خوبه که نویسنده بتونه همچین حسی رو به خواننده بده آفرین😊👏
به کارت ادامه بده انقدر هم نگو بده بده بده 😐💔
همین کارا باعث میشه که احساس ات رو از دست بدی😐🔪پس دیگه نگو آفرین 😂👏
خیلییییییییی ممنونم.ممنون
عالی بود
ممنون
عالی مثل همیشه
ادامه بده
ممنون و چشم
❤