(عکس هلنسا👆🏻) خب بعد تموم شدن کلاس همه رفتیم تو حیاط که دیدم جاستین هم اونجاست سریع دوویدم بغلش کردم-جاستین اینجا چیکار میکنی&اومدم ببینمت-کار خوبی کردیبعد برگشتم دیدم تهیونگ یه جورایی عصبی و ناراحتع رفتم پیشش-تهیونگ~بله-چیزی شده؟ ~نه نه چیز مهمی نیست.
یهو دیدم خانم مدیر اومدم و گفت بپچه ها بیاین اینجا. بعد هممون رفتیم (علامت مدیر*)*بچه ها فردا تعطیله و ما یه مهمونی امشب ترتیب دادیم که میخوایم همتون توش باشین ساعت۸ شب و بگم که باید با یک همراه بیان-رزی.؟(دوست صمیمی هلنسا-علامت رزی•) •بله-میگم منظورش از همراه چی بود•یعنی اینکه مثلا با دوست پسرت باید بیای
چیی من که دوست پسر ندارم•تهیونگ🤭-رزییییی•باشه باشه نمیدونم دیگه خودت باید با یکی بیای-اوفف باشه حالا یه کاریش میکنم فقط... نمیشه با یه دختر برم•هلنسااا😑-باشش😂
بعد رفتم خونه و همش داشتم فکر میکردم با کی برم#هلنسا-امم.. بله چیه#به چیفکر میکنی-هیچی فقط.. ام امشب یه جشن داریم و باید یه همراه داشته باشم نمیدونم کی#واا اینکه فکر کردن نمیخواد عشقت دیگه-چی عشقم؟ 😐#تهیونگگ😂😂🤭-هلننننن#باشه باشه نمیدونم-راستیی جاستین و دیدم#جاستینن واقعا اون پاریس بودد-اره ولی برگشت#چه خوب میخوای با اون بری؟-تو همین گیر کردم جاستین یا تهیونگ؟ #مگه لباس فروشیه😐😂😂-ای بابا اصلا من کاری ندارم هر کی دعوتم کرد
رفتم تو اتاقم و یه نیم ساعت استراحت کردم دیدم ساعت ۵ شده بعد رقتم حموم دیدمعنوز کسی نه پیام داده نه زنگ-امم.. هلن#جانم-من واسه جشن نمیرم#اا اخه چرا-چون کسی دعوتم نکرده و نمیتونم بدون همراه برم#ببین هنوز ساعت۶ هم نشده ثلی وقت داری دختر-اوفف باش
داشتم میرفتم تو اتاق دیدم تهبونگ داره زنگ میزنه خیلی خوشحال شدم_الو~الو سلام هلنسا خوبی-خوبم ممنون~میگم هلنسا-بله~تو کتابتو جا گذاشتی تو مدرسه من برا بیارم( تو ذهنم) اوفففف فکر کردم میخواد دعوتم کنه😒😖-امم خودم میرم بر کیدارم ~و راستی- جانم😃~میتونی برای جشن امشب با من بیای
این هم از پارت۵♥😘
پاک شده بابد دوباره بنویسممم
لاو یو ❤
خیلی قشنگ بود 😍
پارت بعدو گذاشتی منو خبر کن 😁🤚❤
مرسی🥺🥺پارت بعدی رو هم گذاشتم عزیزم😘♥
مرسی عزیزم💜 ممنون🥰
مثل همیشه عالی ❤
فقط من پارت شیش رو پیدا نکردم و موندم تو خماری که تو مهمونی چی گذشت ☹️😐💔🚬