سلام دوستان پارت چهارم امیدوارم خوشتون بیاید 🧡
وقتی کمی از اِما دور شدم تیکی از کیفم اومد بیرون و گفت:مرینت چرا اینقدر استرس داری ؟ -من استرس دارم تیکی ؟؟ - اره من احساس میکنم مرینت . -اره .....خوب دارم خیلی استرس دارم - چرا مرینت ؟ -اگه اون دختر دوست جدید آدرین باشه چی ؟اگه اینطوری باشه یعنی من با دستای خودم آدرین رو بهش دادم -مرینت شاید اون خواهر آدرین باشه .
مرینت گفت: خواهرش .. راست میگی تیکی اصلا حواسم نبود امروز قرار خواهر آدرین بیاد .خوب شد که گفتی . تیکی شروع کرد به خندیدن و منم باهاش شروع به خندیدن کردم
مرینت خیلی از من دور شده بود .من به زنگ در نگاه کردم و دلم نمی خواست زنگ درو فشار بدم ولی بالاخره جرات کردم زنگ رو فشار بدم .ناگهان یه دوربین متحرک جلو ی من اومد و گفت : بفرمایید من گفتم: من....اِما آگرست هستم دوربین گفت :خوش اومدید خانم آگرست و بعد دروازه ی خونه باز شد و من به داخل حیاط رفتم.
هر چی جلوتر می رفتم استرسم بیشتر و بیشتر میشد تا اینکه به در اصلی خونه رسیدم ، در زدم در باز شد ،رفتم داخل داشتم به اطراف خونه نگاه میکردم که ناگهان صدایی شنیدم ..
صداش کاملا برام آشنا بود ،با صدای آرومی که کسی به غیر از خودم نشنود گفتم: بابا سرمو به سمت بالا بردم و دیدم پدرم بالای راه پله ایستاده بود و به من نگاه میکرد ..... من چند لحظه ای سکوت کردم و چیزی نگفتم و بعد گفتم:سلام بابا بعد پدرم آروم آروم از پله ها پایین اومد و می گفت:چه دختر بزرگ و خانومی شدی ، امیدوارم معلمه لندنت بهت درس های خوبی داده باشه .
منم گفتم: بله درس های خوبی ازش یاد گرفتم . -خوش اومدی اِما -ممنون بابا بعد پدرم رفت سمت ناتالی و بهش یه چیزی گفت ناتالی هم در جوابش بهش گفت چشم قربان .بعد پدرم رفت توی یه اتاق سرمو به سمت راه پله بلند کردم ایندفعه آدرین رو دیدم ، من خوشحال شدم ولی آدرین خیلی آروم از پله ها اومد پایین و گفت :سلام منم با تعجب نگاهش کردم و گفتم:سلام آدرین -شما اسم منو میدونید ولی من اسم شما رو نمیدونم
آدرین واقعا منو نمیشناخت یعنی آنقدر تغییر کرده بودم ؟ منم به جوابش گفتم: واقعا برات متاسفم آقای آگرست که حتی قول خودتم نمیشناسی . وقتی این حرفو زدم قیافه آدرین تا چند لحظه مثل تعجب زده ها بود و بعد گفت :اِما تویی. ؟باورم نمیشه خیلی تغییر کردی ؟ -بله آقای آگرست ...آدرین دلم برات تنگ شده بود -ادرین بغلم کرد و گفت:منم دلم برات تنگ شده بود بعد ناتالی گفت:اِما بیا اتاق تو نشون بدم
وای تیکی تمام حواسم به اون دخترس، اگه خواهرش نباشه چی ؟ تیکی گفت:نگران نباش فردا متوجه میشی ؟ مرینت گفت :راست میگی تیکی ولی همین که اومدم حواسمو جمع کنم به مشق هام ناگهان فریاد زدم :نه نمی تونم زنگ میزنم آلیا .تیکی گفت:وااای من سریع زنگ زدم آلیا و برای آلیا همه چیز رو تعریف کردم و الیا سریع اومد پیشم ودل داریم می داد . فردا صبح تمام نگاهم به در ورودی بود که آدرین با اون دختره میاد یا نه ،ولی وقتی آدرین اومد اون دختر باهاش نبود و من مثل یه شمع آب شدم
آلیا اومد کنارم و گفت:چی شد ؟دختره خواهرش بود ؟ من گفتم :فکر نمی کنم اگه خواهرش بود الان باید با آدرین می اومد مدرسه . -خب چرا از آدرین نمی پرسی ؟ -راست میگی ؟الان میرم ازش میپرسم همین که می خواستم برگردم دیدم آدرین روبروبه روم بود و منم گفتم :سَس.....لام یعنی سلام ،ادرین تو اینجا بودی ؟ آدرین گفت:نه الان اومدم . آلیا که دید من بازم به حالت دست پاچگی رفتم از آدرین پرسید:راستی خواهرت اومد .
پایان قسمت چهارم امیدوارم از داستان خوشتون آمده باشه و کامت فراموش نشه و اگر این قسمت و قسمت های دیگه کم بود بخاطر اینکه من این داستان رو با دوستم می نویسم و برای همین فعلا خیلی کم نوشتیم بعد از امتحانات بهتون قول میدم بیشتر بنویسم هر قسمت رو ...... خدانگهدار