خب خب من اومدم با داستان 💜من و تهیونگ(عشقی با طعم جادو) 💜 اما پارت دومش امیدوارم خوشتون بیاد لاولی هایم💜 امیدوارم به لطف شما خوشملا توی بخش تست های برتر قرار بگیره 😘
ادامه داستان از زبان *ا/ت*(من): از روی نیمکت پارک بلند شدم که دیگه کم کم راه بیفتم برم سمت خونمون🚶🚶🚶.... . همینطوری داشتم قدم میزدم و با خودم می گفتم که یعنی اگه تهیونگ شماره مو توی جیبش پیدا کنه چیکار میکنه همینطور توی فکر بودم که خوردم به یه اقایی کلی عذر خواهی کردم 🙏🙏و باز راه افتادم سمت خونمون و به راهم ادامه دادم 🚶واقعا حواس پرت شدم خدا خودش رَحم کنه😩.... ادامه داستان از زبان تهیونگ : توی اون ورق کاغذ شماره و اسم دختری بود که دیشب طی اون اتفاق...
طی اون اتفاق دیدمش... باورم نمیشه کی فرصت کرد شماره شو بزاره تو جیبم😕...؟. میدوم سمت گوشیم 🏃📱و میرم توی بخش مخاطبین و شماره شو به گوشیم اضافه میکنم همین که میخوام برم توی واتساپ که ببینم واقعا خودشه جین میاد تو و میگه: تهیونگ کجایی کلی نگرانت شدیم😦 بیا باید بریم سر تمرین. من(تهیونگ): باشه بریم. جین: با گوشی📱 میخوای بیای سر تمرین؟. من(تهیونگ) :چیزه نه. گوشیمو میزارم رو میز و همراه جین میرم سر تمرین....
ادامه داستان از زبان کوکی : نمیدونم تهیونگ چِش شده خیلی حواس پرت شده امروز سر تمرین رقص چهار دفعه زمین خورد(نویسنده: آی بمیرم برای تهیونگی چرا خورد زمین😖) برم پیشش ببینم چی شده.... من(کوکی) : تهیونگ مطمئنی حالت خوبه😕؟ اگه نمی تونی تمرین کنی به مربی بگم که بزاره بری یه امروز رو. تهیونگ: ....😥 . من(کوکی) : تهیونگ با تواَم. تهیونگ: چی؟... . من(کوکی) :میگم مطمئنی حالت خوبه؟ اگه نمی تونی تمرین کنی به مربی بگم که بزاره بری یه امروز رو. تهیونگ: نه لازم نیست خوبم... . من(کوکی):من که شک دارم😕😕😟... .
تهیونگ یه لبخند زد😊 و گفت: نه... مطمئن باش. من(کوکی) : قضیه که تهدید اون هیتره نیست؟. تهیونگ: نه بابا به جون خودم این یکی رو راست میگم(😅). من(کوکی) : باشه ولی مشکلی داشتی من هستم. تهیونگ: ممنونم💜. تمرین تموم شد همه رفتیم سمت اتاقمون ... ادامه داستان از زبان تهیونگ : تمرینمون که تموم شد همه رفتن سمت اتاقشون اما من گفتم: یه چند دقیقه ی دیگه میام.... . و رفتم سمت اون اتاقی که گوشیم رو جا گذاشتم🏃گوشیمو پیدا کردم و حرکت کردم به سمت اتاقمون...
وقتی وارد اتاق شدم دیدم هرکی به یه کاری مشغوله نامجون داره کتاب میخونه📑📑(طبق معمول) شوگا رو کاناپه دراز کشیده، کوکی دنبال شیر و موز میگرده شیر موز درست کنه🍌🍌🍌و جیمین و جین هم دارن ناهار درست میکنن 🍝🍜. منم رفتم تو اتاق خودم که کنار اشپزخونه بود و در رو بستم.... نامجون: رفتار ته ته یکم عجیب غریب نشده😟😕 اون از سر تمرین اینم از الان معمولا جمع رو شلوغ میکنه تهیونگ اما الان... . جین: اره منم یکم مشکوک شدم😶. کوکی: ولی من که میگم مثل همیشه س شاید خسته باشه فقط... . نامجون: ممکنه
در اتاق رو که بستم دیدم اعضا دارن درباره من حرف میزنن از نظر خودمم خیلی عجیب شدم... شاید به خاطر اون دخترس... نه بابا چی میگی.... (داره با خودش حرف میزنه) گوشیمو برداشتم و رفتم توی واتساپ دنبال پی وی *ا/ت* میگشتم... اها ایناهاش پیداش کردم رفتم پروفایلشو ببینم اول فکر میکردم عکس خودش نیست بعد که دقت کردم دیدم خودشه... وای چقدر کیووووته😍. چشماش عسلیِ درست مثل عروسکا😊💜. تهیونگ بس کن کم به قیافه دختر مردم زل بزن.... به خودت بیا ته ته(بازم داره با خودش حرف میزنه)
قلبم💜: تهیونگ. من(تهیونگ): هووووم؟. قلبم💜: تو اون دختر رو. من(تهیونگ) : از این حرفای الکی نزن نه خیر.... . قلبم💜: باشه از من گفتن بود. من(تهیونگ) : ممنون که گفتی ولی حرفات همش الکیه .... . همینجوری داشتم فکر میکردم و با خودم حرف میزدم و عکس *ا/ت* رو میدیم که کوکی اومد تو.... کوکی: من که میدونم یه چی شده تو نمیگی تو تا حالا دهن لَقی از من دیدی؟. من(تهیونگ) : نه این چه حرفیه میزنی اخه😶. کوکی اومد کنار نشست منم سریع از واتساپ و از روی عکس *ا/ت* خارج شدم که کوکی نفهمه... . کوکی: خب پس چرا چیزی نمیگی من میدونم اشفته ای خب حرف بزن...
اشک تو چشام جمع شد دست خودم نبود کوکی چونه مو با دستم گرفت و صورتم و چرخوند سمت خودش. کوکی: الهی من بمیرم(خدا نکنههههههه) انقدر ناراحتی و نمیگی... . یه بغضی تو گلوم رو گرفت و با صدای لرزون به کوکی گفتم : من... من... اخه نمیتونم بگم😭. کوکی : تهیونگ بخدا به هیچکی نمیگم فقط میخوام کمکت کنم به من بگو... . من که دیگه داشتم دیوونه میشدم رازمو پیش کوکی گفتم از دیشب تا خود امروز اخرشم بغضم ترکید و کوکی بغلم کرد و تو بغلش کلی گریه کردم😭(بمیرم من نبینم گریه تو)
بعد یه چند ثانیه ای اروم شدم... کوکی: اروم شدی؟. من(تهیونگ) : اره خیلی😢. کوکی: پس بگو قضیه از این قراره. من(تهیونگ): اره... 😥. ادامه داستان از زبان *ا/ت* (من) : رسیدم خونه و یه ناهار سر هم کردم اما هنوز هیچی نخوردم منتظرم مامان و بابام بیان که باهم غذا بخوریم... همینجوری داشتم با موهام بازی میکردم و... تو فکر بودم تو فکر اینکه الان تهیونگ حالش چطوره اون هیتر عوضی چی؟ داره چه غلطی میکنه 😤😤😤...
خب ارمیای نازنین این پارت هم تموم شد پارت های بعد هیجانی تر میشه و.... داستان اصلی از پارت های بعدی شروع میشه امیدوارم خوشتون بیاد 😇😘😊💜
عالییی 😍
عالی بود 💜
عاجیییییی عالیییییی بوددددد•-•
ممنون عشقولی💜
بعدی رو سریع می زاری فهمیدی وگرنه🔪🔪🔪
وگرنه میمیرم؟ 😁😁😁 من مرگ رو ترجیح میدم 😂
ولی از شوخی گذشته چشم حتما ادامه ش میدم💜
عرررر عالیه😍🤤🤤🤤 طرز نوشتنت رو خیلی دوست دارم😍😍😍💜 منتظر پارت بعدیم🤩
میسی لاوم💜💜💜💜💜
محشررررر بودددد😗😗😗❤❤❤😍😍😍
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️😜
عالی چقدر قشنگ هست لطفا بعدی
ممنون عزیزم نظر لطفته
خیلی قشنگ بود گریم گرفت 🥺
گریه چرا عشقم😢
وای خدا چقدر قشنگ نوشته بودی حرفی برا گفتن ندارم بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم خیلی خوب بود من لال به معنای واقعی لال یه نویسنده ای واقعا عالی مینویسی قوه تخیلت عالیه آفرین عاشقتم
💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙
🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍
5بار تا الان همین 2 پارت خوندم انقدر که قشنگ بود😂
💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗
لال چرا آخه عشخع دلم💜
راستی ممنون که توی همه ی داستان ها و پارت ها حمایتم میکنی لاوم💜
چرا هرجا میرم که مربوط به بی تی اسه تو اونجا اول از همه کامنت گذاشتی😐 یعنی همه جا هستی من تو رو یه عضو سابت تو کل چیزای مربوط به بی تی اس میدونم😂💔 (قسط توهین ندارم و اتفاقا خوبه که به نویسنده ها امید و انگیزه میدی🙂)
خواهش میکنم خوشملم کاری نمیکنم که خودت قشنگ مینویسی من کاره ای نیستم 💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗
من کلا عاشق بی تی اسم😍😍😍
اگه از داستانا بدم بیاد کلا نظر نمیدم نمیگم افتضاح و اینا ولی خوشملم کل داستاناش عالیه یکی اینه و یکی اینه که کلا دوس دارم به نویسنده های خوشملم همیشه انرژی بدم😊😊😊😊😊😊