سلام فکر کنم دوباره این پارت را زود گذاشتم😆 راستی بازم این پارت از زبان گیدئون گفته میشه.امید وارم خوشتان بیایید.عکس پارت عکس اریکا و آنیا خواهر های دوقلو و جادوگره😊
سریع از قصر خارج شدم و خودم را به کلبه زیبایی رساندم و در زدم. دخترک 11 ساله ای در را باز کرد و گفت:آرمین و آرسین هم باهات به سفر می روند.چند لحظه با تعجب به آنجلا نگاه کردم ولی یادم آمد که آنجلا یک پیشگو هست.با لبخند گفتم:چیز دیگری هم تونستی بفهمی؟پاسخ داد:بله.چند تله توی راهتونه که خیلی راحت می تونید از آنها عبور کنید.جای نگرانی نیست.خیلی راحت می توانید از عهده این کار بربیاید.ولی چهره اش نگران شد.
ادامه داد:متاسفانه قراره حال آرولا خیلی خیلی بد بشه و اگه عجله نکنید....با استرس نگاهش کردم و گفتم:باشه باشه تمام تلاشم را می کنم سریع سنگ را بیاورم.آرسین که به سمت در می آمد گفت: ولی تنها نمیری ما هم می خواهیم دختر داییمان را نجات بدیم.باشه ای گفتم و سریع آماده شدیم.آرمین که برادر کوچک تر بود گفت:حالا باید کجا برویم؟به نقشه کتاب نگاه کردم.گفتم:اون نه باید وارد دره تاریک بشیم.
آرسین گفت:بعدش باید چکار کنیم؟با اخم به مطالب کتاب نگاه کردم و گفتم:اگه درست ترجمه کرده باشم باید راه ورود به شهر اشباح را پیدا کنیم.هر دو فریاد زدند:چی.این وحشتناکه.با نگرانی گفتم:آه آره ولی آنجلا گفت موفق می شویم و من حرفش اعتماد دارم.آنها هم سریع تکان دادند و ما به سمت دره تاریک به راه افتادیم.آرسین پرسید:نمیشه یک دریچه بسازی؟گفتم:نه.متاسفانه دره طلسم شده هستش و باید تا آنجا پیاده برویم.
1 ساعت بعد وارد دره شدیم.هر سه تعدادی گوی نور ساختیم و در فضای اطرافمان معلق کردیمشان.آرمین گفت:حالا چطور باید وارد سرزمین اشباح شد؟گفتم نمی دونم.این کتاب بیشتر به صورت شعر و رمز راهنمایی کرده و الانم گفته که باید با استفاده از نقاشی های روی دیوار این سرزمین را پیدا کنیم.تقریبا نزدیک به دو ساعتی می شد که بی هدف در دره می چرخیدیم و سعی می کردیم تعدادی نقاشی روی دیوار پیدا کنیم.
همان طور که قدم برمی داشتیم به انتهای دره رسیدیم.ناگهان چشممان به تصاویر زیبا و عجیبی افتاد که روی دیوار روبه رویمان کشیده شده بود.گفتم:حالا این نقاشی ها قراره چجوری مارا به شهر اشباح ببره؟آرمین گفت:من می دونم.من و آرسین با تعجب گفتیم: از کجا می دانی؟لبخندی زد و گفت:چند ماه پیش داشتم داستان هایی در مورد سرزمین اشباح می خواندم ولی فکر نمی کردم واقعیت داشته باشد.بعد به سمت نقاشی ها رفت و کنارشان ایستاد.
شروع به توظیح دادن موظوع نقاشی ها کرد:سرزمین اشباح سرزمینی کوچک و بسیار زیباست و مردمان شادی داره.همه شبح های این منطقه هم این زیبایی و آرامش را مدیون ملکهشان بانو ماری هستند.تا اینکه یک روز اشباح تیره بانو ماری را می دزدند. بعد از آن همه زیبایی های شهر از بین میره و شهر به مکان غمناکی تبدیل میشه.آرسین پرسید:اشباح تیره؟برادر کوچکش جواب داد:بله اشباح تیره اشباحی هستند که در تاریکی زندگی می کنند به خاطر همین این لقب را گرفته اند و چون به اشباح این منطقه حسادت می کردنند بانو ماری را دزدیدند.
گفتم:عجب ماجرایی داره این منطقه حالا باید چطور وارد بشیم؟آرمین با لبخند گفت:این که کاری نداره بعد دستش را روی تصویر زنی که باید ملکه باشه گذاشت و فشارش داد.ناگهان زیر پایمان خالی شد و به سمت شهری که در زیر پایمان پرت شدیم.ناگهان طناب شفاف و عجیبی دورمان پیچید و با سرعت آرومی به سمت پایین رفت و مارا به زمین رساند ولی از دورمان باز نشد.مردی نیمه شفاف که به نظر می رسید پادشاه اشباح است با اخم و تعجب به سمتمان آمد.
پادشاه گفت:به شهرمان خوش آمدید ولی شما اینجا چکار می کنید و کی هستید.ما سه نفر هم خودمان را معرفی کردیم و گفتیم که چرا داریم به این منطقه می آیم.پادشاه که مطمئن شد برای سرزمینش خطری نداریم بشکنی زد و طناب ناپدید شد.بعد من کتاب را بیرون آوردم و مشغول خواندن و ترجمه ادامه مطالب شدم.بعد گفتم:حالا باید کلید افسانه ای را پیدا کنیم و وارد یک منطقه دیگر بشیم بعد آنجا سنگ را پیدا می کنیم.
پادشاه گفت:کلید افسانه ای پیش منه و می دانم که به کدام منطقه راه داره.گفتم:چه عالی.لطفا اگه میشه کلید را به ما بدهید.پادشاه با خشرویی گفت:البته ولی بعد چشم هایش برقی زد و گفت:ولی یک شرطی داره.شما باید ملکه ماری را آزاد کنید و جلوی اشباح تیره را بگیرید.گفتم:بعدش کیلید را به ما می دهید؟پادشاه گفت:البته.گفتم: قبوله.بعد رو به برادر ها گفتم:باید عجله کنید و سریع دست بکار بشیم چون آرولا زیاد وقت نداره.
عکس پارت عکس اریکا و آنیا هست که بعدا بیشتر با آنها آشنا می شوید.پارت بعدی هم دوباره از زبان گیدئون هست.نظر هم فراموش نشه.😇