خب دوستان اینم پارت ششم 🧡 امیدوارم خوشتون بیاد 🧡 فقط اینکه من الان ساعت ۱ و ۲۸ دقیقه ی نصفه شبه که دارم اینو مینویسم پس ممکنه زمان انتشارش با ۲ پارت قبل فرق داشته باشه بریم سر داستان .
خب دوستان من اگه اشتباه نکنم اونجایی بودیم که ته از اعضا خداحافظی میکنه و اونا میرن فرودگاه که برن بوسان ولی ته ساعت 1 نیمه شب میره چون بلیط گیرشون نیومده و الانشم فکر کنم ساعت 9 شب بود ؟! ...... پوفف اصلا یادم نیست اخه من گوشیم شارژ نداشت با لبتاب نوشتم ..... کپی کرده بودم ولی لبتابم خاموش شد الان روشن کردم کپیه نیست ... امیدوارم درست یادم بوده باشه اگرم نیست شما از همینجایی که گفتم حساب کنید 🙏💜
الان ساعت 11 و نیم شبه و تهیونگ رفته یه فروشگاه تا بطری اب بخره . چمدونشم برداشته و بعدش میخواد تاکسی بگیره و بره فرودگاه . کسی توی فروشگاه نیست ولی برقا روشنه و در بازه . تهیونگ یه بطری اب برمیداره و میذاره کنار صندوق و میره دبلیو سی . ( بعضی از فروشگاه های خارج دسشویی دارن اگه اشتباه نکنم ) .
از اون طرف فروشنده برمیگرده به فروشگاه و چون خیلی گیج و خنگه متوجه بطری اب و چمدونی که پشت یکی از قفسه ها هست نمیشه و برقا رو خاموش میکنه و در فروشگاهو قفل میکنه و میره .
تهیونگ وقتی از دست شویی میاد خیلی تعجب میکنه و سعی میکنه درو باز کنه ولی باز نمیشه . گوشیشو برمیداره و سعی میکنه به منیجرشون یا اعضا زنگ بزنه ولی انتن نمیده . همینطوری میشینه اونجا و هر از گاهی هم سعی میکنه درو باز کنه ولی بی فایدس
یه کوچه هست که تو همیشه عاشق اون کوچه بودی و هر وقت بتونی میری اونجا قدم بزنی . تو خونتی و همش رو تخت غلت میزنی و میچرخی اینور و اونور و سعی میکنی بخوابی ولی خوابت نمیبره .تصمیم میگیری بری تو اون کوچه قدم بزنی پس یه سلوار سیاه لی و یه هودی مشکی میپوشی و از خونه میری بیرون .... همینطوری داری قدم میزنی که میرسی به اون کوچه ..... همه جا تاریک و خلوت بود ...... داشتی قدم میزدی که صدایی میشنوییی ...........
صدای کوبیدن شیشه میاد پس برمیگردی سمت اون صدا و تهیونگو پشت شیشه ی یه فروشگاه میبینی . تو : تهیونگ ؟؟! ...... اون اینجا چیکار میکنه ؟؟!!! . میری سمت شیشه و سعی میکنی درو باز کنی ولی باز نمیشه ......
از زبون تهیونگ : همونطوری سعی میکردم درو باز کنم که دیدم یه نفر داره از اونجا رد میشه . کلی کوبیدم به در که بالاخره شنید و برگشت سمتم ..... اون اریکا بود ! . بلافاصله اومد جلو و سعی کرد درو باز کنه ولی نمیشد . با عیم و اشاره گفت : چرا اینجایی ؟؟ . منم سعی کردم بهش بفهمونم که در قفله . اونم با دستش اشاره کرد که همینجا بمون و فوری دوید یه سمتی ......
از زبون تو : دوان دوان رفتم سمت خونه ی عمو هان و زنگشونو زدم . میدونستم این اعت برنامه ی مورد علاقشو میده پس بیداره . اومد دم در . کشون کشون بردمش سمت فروشگاهی که تهیونگ توش گیر کرده . وقتی رسیدیم اون لرزان لرزان دستشو برد داخل جیبش و دست کلید معروفشو اورد بیرون و یکی از اون کلیدا که درواقع کلید نبود و یه حالت سنجاق سر معمولی ولی بزرگش بودو داخل قفلا کرد و سعی میکرد بازشون کنه که بالاخره بعد سه سال حرکات اروم دستاش درو باز کرد و رفت سمت خونش . تهیونگ اومد بیرون و گفت :
وای خیلی ممنون که کمکم کردی بیام بیرون .... من نمیدونم کی صاحب فروشگاه اومد درو بست ...... میگم ساعت چنده ؟ . تو : وقتی راه افتادم نردیک یه ربع به دو بود ...... . ته : چیییییییی ؟؟؟!! وایی نه از پرواز جا موندم !!!!! ........ . سریع گوشی شو در اورد و سعی کزد زنگ بزنه به نامجون و ایندفه انتن داد و نامجون جواب داد. نامجون : سلام وی میگم مگه تو الان نباید تو هواپیما باشی ؟؟ بهت اجازه میدن با تلفنت حرف بزنی ؟؟ .
تهیونگ چمدونشو بر میداره و شروع میکنین قدم زد و توی راه هم ته از پشت تلفن به نامجون قضیه رو میگه . نامجون : پوفففف پس فکر کنم باید به منیجر بگم یه پرواز دیگه برات بگیره . یکم دیگه صحبت میکنن و قط میکنن .
خب دوستان میدونم این دفعه فوق العادهههههه کم بود ...... خودمم اصلا راضی نیستم ولی خب الان نصفه شبه و با توجه به اینکه دیشب ساعت 5 خوابیدم و صبحم بخاطر کلاس انلاین زود پاشدم الان دارم از خستگی میوفتم و تا اینجاشم به زور نوشتم ..... امیدوارم اینبارو منو ببخشین ولی قول میدم پارت بعدی خیلی بیشتر باشه 🙏🙏🙏🙏💜💜💜💜💜💜💜💜💜❤❤❤❤❤ عاشقتونم خیلی زیاد 💜💜💜💜❤❤❤❤❤ بای 👋