خب دوستان اینم پارت ۵ 🧡🧡🧡 همونطور که گفتم پارت ۴ و ۵ و ۶ رو همرو دارم امشب میذارم امیدوارم زود منتشر شن و خوشتون بیاد 🧡🧡🧡🧡🧡🧡💜💜💜💜
گوشی رو روشن میکنن و پیامو میبینن . کوک : از طرف ...... . کوک و جیمین : اریکا عههههههه ؟؟؟!!!! . تهیونگ فوری با شنیدن اسمت ابو مینده و دستاشو خشک میکنه و گوشی رو از دست جیمین و کوک میگیره . تهیونگ زمزمه میکنه : سلام تهیونگ شی ...... راجب چی میخواستین صحبت کنین ؟ . ( دوستان امیدوارم جمله رو درست گفته باشم یاد نمیاد تو پارت قبل چطور گفته بودم به بزرگی خودتون ببخشین 🙏💜 ) . تهیونگ : خب الان چی بگممممم ....... اهان ..... . ( تو دلش اینارو میگفت ) تایپ میکنه : سلام ..... راستش حرفای مهمی دارم ...... بهتره رو در رو صحبت کنیم . و میفرسته . ته : انلاینم هست ببینم چی میگه امیدوارم قبول کنه .
پیام تهیونگ برات میاد . تو میگی ( میفرستی) : _ اگر انقدر مهمه ...... خب پس باشه رو در رو صحبت کنیم تهیونگ پیامتو میبینه و میگه : _ پس من براتون لوکیشن میفرستم .... میبینمت . تو _ فعلا
ساعت 5 غروب : تهیونگ برات ادرس یه کافه رو فرستاده و تو داری حاضر میشی که بری اونجا . یه نیم تنه ی استین بلند نارنجی و یه شلوار قهوه ای دمپا میپوشی . یه دستبند ساده هم میندازی و موهاتو دمب اسبی میبندی و یه رژ کالباسی ساده میزنی و کیفتو برمیداری و میری سمت کافه .
وقتی میرسی به کافه تهیونگو میبینی که ماسک زده . اولش نمیشناسیش پس یه لحظه ماسکشو میده پایین . میشناسیش و میری سر اون میزی که اون نشسته و میشینی رو صندلی . تو : خب بفرمایین .... در مورد چی میخواستین صحبت کنین ؟ . تهیونگ : خب پس اول از همه ........ میتونم اریکت صداتون کنم ؟ . تو سر تکون میدی . ته : خب پس تو عم به من بگو تهیونگ . تو بازم سر تکون میدی . تهیونگ : خب ........ راستش یه دختر هست که یه بیماری نادر قلبی داره ....... من میخواستم دربره اون ازتون کمک بخوام .
تو تو دلت : یعنی ی کدوم دختر ؟! ....... چرا بیماری قلبی اون دختر باید براش مهم باشه ؟ ...... نکنه دوست دخترشه ؟؟!! ........ اوففف بیخیال اصن باشه به من چه . خودتو جمع و جور میکنی و میگی : خب ..... من چه کمکی میتونم بکنم ؟ . تهیونگ : خب بذارین از اول بگم .......... من با یه نفر از دانشگاه دوست بودم و خیلی صمیمی بودیم ...... لی هو ...... اون ازدواج کرد و دختر دار شد ولی در اثر همین بیماری قلبی نادر فوت کرد 💔 ........... خب الان دخترش 5 سالشه و متاسفانه دچار همون بیماری نادر شده ....... اسمش جی وو عه ...... اون و مادرش بعد از مرگ لی هو دارن تو شرایط خیلی بدی زندگی میکنن و پول کافی برای خرج دوا و درمونه جی وو رو ندارن ..... نمیذارن منم کمکشون کنم ...... .
( برای اینکه بتونه خوب صحبت منه و نفس کم نیاره ماسکشو میزنه پایین ) ادامه میده : خب من از تو میخوام که بهشون بگی دنبال کسایی میگردی که وضعیت مالی خوبی ندارن و مجانی درمانشون میکنی ..... من خودم هر چقدر هزینه ی درمان جی وو باشه میدم ولی برای اینکه جی وو خوب بشه باید بهشون دروغ بگم..... میتونی کمکم کنی ؟ . تو یه لبخند کوچیک میزنی و میگی : خب ......... این که دروغ نیست . ته : یعنی چی ؟؟! . تو : خب من واقعا دنبال کسایی میگردم که وضع مالیشون خوب نیست و رایگان درمانشون میکنم ...... پس قبوله ..... تو فقط اونارو بهم معرفی کن .... من اون دخترو درمان میکنم قول میدم .
( تو دلت : خاک بر سرت اریکا ..... حسودی یه دختر پنج ساله رو کردی ....... تهیونگ چقدر قلبش بزرگه که میخواست تمام هزینه ی درمانی یه نفرو بده ...... 🙂❤)
تهیونگ : واقعا؟ ..... اینکارو میکنی ؟؟!........... خیلی خیلی ازت ممنونم ....... نمیدونم چطوری باید این لطفتو جبران کنم 😍☺❤. تو : این لطف نیست ...... وظیفست ..... خب .... من دیگه برم . بلند میشی و میخوای بری که .......
که دستتو میگیره و میکشه و بغلت میکنه . ته : بازم ازت ممنونم .....چقدر خوبه که کسایی مثل تو هستن که کمک به دیگرانو وظیفشون میدونن . تو که دهنت باز مونده با تردید بقلش میکنی و سریع از تو بغلش درمیای و خداحافظی میکنی و از کافه میری بیرون . تهیونگ هم ماسکشو دوباره میاره جلوی صورتش و از کافه میره بیرون و به سمت خوابگاه راه میوفته ......... .
تو تو دلت در حال راه رفتن : یعنی چی چرا اونطوری منو بغل کرد ؟؟!! ..... به خودت بیا اریکا ..... چت شده ) ........ همینطوری داری میری که به یه نفر برخورد میکنی ......
اون یه دختره تقریبا همسن خودته که ماسک داره و یه دوربین عکاسی دستشه . تو : اه ... متاسفم . اون سعی میکنه چهرشو ازت پنهان کنه و میگه : ایرادی نداره . و سریع از اونجا دور میشه ...... در ذهن اون دختر : وای نزدیک بود گیر بیوفتم ...... باید بیشتر احتیاط کنم ........ .
فردا شب ساعت 9 : تهیونگ از بقیه خداحافظی میکنه و اعضا همراه با منیجرشون میرن سمت فرودگاه . اونا قراره برای یه استراحت دو روزه برن بوسان . تهیونگ هم قراره بره ولی چون دیر تصمیم گرفتن بلیط اضافی برای ته پیدا نکردن که با پرواز بقیه یه زمان باشه و ته قراره ساعت 1 نیمه شب بره .......... خب دوستان این پارت هم تموم شد .......... امیدوارم خوشتون اومده باشه 💜💜💜💜💜💜 عاشقتونم ..... بای 👋