سلام بر دوستان نازنیم اومدم با یه داستان عاشقانه با یکی دیگه از پسرامون اما ایندفعه با یکم چاشنی جادو 😊 امیدوارم هم تهیونگ لاور ها لذت ببرید هم همه ی ارمی هایی که قراره داستان رو بخونید❤.
من یه دختر ارمی هستم یه تهیونگ لاور 😊💜 اما با بقیه ی ارمیا یه فرقی دارم من یه قدرت جادویی دارم که تازگیا به وجودش پِی بردم جادوی من اینه که من وقتی ساعت از بامداد بگذره و من واقعا و از صمیم قلبم ❤ دلم پر بزنه برای یکی اون فرد جلوم ظاهر میشه و میتونه پیشَم باشه از این قدرتِ من فقط مادر و پدرم و دخترخالم با خبر هستن اخه بعضی شبا دخترخالم ظاهر میشه روبه روم یه شب که جلوم ظاهر شد داشت از ترس سکته میکرد(😨)منم مجبور شدم بهش بگم ....
ما ارمیا معمولا شبانه روز فکر و ذکر مون بی تی اسه اما من ساعت که از دوازده بگذره🕜 سعی میکنم زیاد بهشون فکر نکنم چون ممکنه ظاهر بشَن و... و... اذیت شَن من خودم میدونم من میتونم از قدرتم استفاده کنم که لاورم تهیونگ شی رو ببینم اما میترسم اذیتش کنم پس این کار رو نمیکنم 😞. امشب خیلی خسته بودم پس خیلی سریع رفتم توی رختخواب و خوابیدم اما ساعت سه نصفه شب با هراس و ترس از خواب پریدم نمیدونم چِم شده بود اما همش تهیونگ میومد جلو چشمم که دور از جونش زبونم لال تیر خورده اما....
اما نه من نباید به ته ته فکر میکردم وگرنه اینجا ظاهر میشد اخه ساعت از بامداد گذشته پس کلی به مغزم فشار اوردم که به تهیونگ فکر نکنم😫. با کلی بدبختی فکر از سَرَم اومد بیرون دراز کشیدم دوباره چشامو بستم اما خوابم نمیبرد ... یه چند دقیقه ای گذشت دیدم اینجوری نمیشه سَرَم داره درد میگیره😵😵 از زیر پتو اومدم بیرون که یهو.... یهو... وای یا خود خدا تهیونگ روبه روم نشسته بود هاج و واج در و دیوار رو نگاه میکرد من امشب اخرش سکته میکنم مطمئنم😨
نشستم تو جام به محض اینکه نشستم... تهیونگ: واییی یا.... آی قلبم😲...تو کی هستی؟ اینجا کجاست اصلا؟. من که هنوز توی شوک دیدن تهیونگ بودم (خب به هر حال عاشق تهیونگ بوده😊) با صدای تهیونگ به خودم اومدم. من: چیزه نگاه کن... . و همه چیز رو براش گفتم حتی از قدرتم 😓 تهیونگ اول یه مکثی کرد و بعد گفت: باشه باشه باور کردم حالا راهی هست که بتونی بَرَم گردونی؟. من : اره ولی قبل از اینکه بَرِت گردونم بزار یه سوال ازت بپرسم خواهش میکنم 🙏😫.
تهیونگ: باشه بپرس... . من: تو الان حالت خوبه؟. تهیونگ: وات😕؟. من: نگاه کن من امشب با هراس و ترس از جام پریدم و همش قیافه ی تو جلوی چشمام بود که زبونم لال... دور از جون تو تیر خورده بودی😥... . تهیونگ: یعنی... . من: یعنی چیه؟. تهیونگ: امشب یکی... یکی از همین هیترا بهم پیام داد و به مرگ تهدیدم کرد😥😧. من: یعنی... . تهیونگ: یعنی تو بخاطر همین استرس داشتی... . من:نمدونم شاید. تهیونگ بحث رو عوض کرد و گفت: حالا میشه بَرَم گردونی؟ . برام دل کندن از تهیونگ سخت بود اما دلم نمیخواست بیشتر از این اذیتش کنم.
به تهیونگ گفتم: باشه الان بَرِت میگردونم یه ثانیه صبر کن. و رفتم و یه کاغذ از رو میزم پیدا کردم 📄 و روش شماره مو نوشتم و همینطور اسمم رو، بعد کاغذ رو به بدبختی طوری که تهیونگ نفهمه تو جیبش گذاشتم . بهش گفتم : اسم من *ا/ت* (اسم شما) هست امشب هم شب بدی بود برام چون خبر تهدید شدنتو شنیدم😢 هم شب خوبی بود که من ارمی تونستم ایدولم رو ببینم😍 به هرحال الان دیگه تمرکز میکنم و بَرِت میگردونم پس خدافظ. تهیونگ: خدافظ👋.
چشمم رو بستم و تمرکز کردم .... وقتی چشامو باز کردم تهیونگ دیگه نبود. اشک تو چشام جمع شد هنوز یه دقیقه هم نشده بود اما دلم براش تنگ شده بود 😭. اما تهدید اون هیتر چی؟ خدایا خودت مواظب ته ته باش بلایی سَرِش بیاد من دِق میکنم 😢😭😭 . همینجوری داشتم با خودم حرف میزدم که خوابم برد😴😴 فردا صبح: بیدار شدم دیدم برف اومده رفتم پیش مامانم و گفتم: صبح بخیر. مامانم: صبح بخیر دخترم. من: برف اومده اداره تون تعطیل نشده؟. مامانم: نه باید بریم. من: باشه منم باید یه سر برم کتابخونه. مامانم: باشه.
لباسامو پوشیدم نیاز داشتم برم یه جایی مثل کتابخونه📑📑 تا با خودم خلوت کنم شب پر ماجرایی داشتم. مدتی بعد: رسیدم دَم در کتابخونه اما دیدم نوشته که امروز تعطیل هستن. اَه😞😞😞، حالا چیکار کنم تصمیم گرفتم یکم قدم بزنم🚶🚶 و بعد برم خونه رفتم پارکی که نزدیک کتابخونه بود و نشستم روی یکی از صندلی ها همش به ماجراهای دیشب فکر میکردم که یه خانومی بهم گفت: خانوم کیفتون افتاده. من: اِی وای اصلا حواسم نبود ممنون که گفتید. اون خانوم: خواهش میکنم.
ادامه داستان از زبان تهیونگ: امروز دل و دماغ هیچ کاری رو نداشتم😖 اعضا هم که بخاطر تهدید اون هیتر اجازه نمیدادن برم بیرون یکم خلوت کنم نشستم یه گوشه به اتفاقات دیشب فکر کردم اون دختر، اون حجم استرسی که برای من داشت، اون برقی که توی چشماش بود.... هوا یکمی سرد شده بود☁❄ اومدم دستامو بکنم توی جیبم که حس کردم یه تیکه کاغذ📄 توی جیبمه دَرِش آوردم و...
خب اینم از پایان این پارت امیدوارم همتون لذت برده باشید عشقولیا 💜💜💜💜💜💜💜 فقط دوستان چون امتحانام شروع شده😫 یکم ممکنه دیر به دیر پارت هاشو بزارم اما نهایت سعی خودم رو میکنم خیلی طول نکشه . البته اگه دوست داشته باشید که ادامه ش بدم😊 دوست دارید؟