سلام سلام ی رمان خوشگل براتون اوردم که قراره حسابی باهاش حال کنینن
باید صبر میکردم تا میراندا هم برسه ولی اونا به خونه حمله کرده بودن و من نتونستم بیشتر از این صبر کنم با وبِسترَم موقعیت میراندا رو ردیابی کردم ولی آنتن نمیداد
به محدوده ی زیر زمین رسیده بودم،اونجا پر از نگهبان بود،انسان ها نمیزارن پری ها از مرزاشون رد بشن
برای داشتن زندگی صلح آمیز با پری ها و انسان ها باید زیر زمین زندگی میکردیم انسان ها روی زمین رو برای خودشون میخواستن و اونا صلاح های شکنجه گر زیادی داشتن ولی به لطف من اونا زیر زمینم از ما گرفتن فقط چون من میخواستم حقمون رو از روی زمین بگیرم
من و میراندا بهترین دوستای هم بودیم و همه ی کار هایی که میکردیم پشت هم بودیم.برگردیم به زمان حال:خیلی یواشکی از بین نگهبانای انسان رد شدم
باید سنگ الکونیسو بدست میاوردم که میراندا رو دیدم.(سنگ الکونیس ی سنگیه که خیلی قدرت زیادی داره که بعدا با قدرت هاش اشنا میشید)
گرفته بودنش!باید نجاتش میدادم!ولی سنگ الکونیس چی میشد؟؟
تصمیم گرفتم ی کاری کنم،ی کار هوشمندانه!
سنگ الکونیسو برداشتمو داد زدم های انسانا بیاین ببینین چیو برداشتم! نگهبانای انسان وقتی سنگو دیدن سریع میراندارو ول کردن و اومدن تا سنگو از من بگیرن.
منم به میراندا اشاره کردم که پرتالی که از سرزمین پریون اورده بود رو باز کنه تا پرواز کنیم و بپریم تو پرتال. و اینطوری بود که هم میراندا رو نجات دادم و هم سنگ الکونیسو به دست اوردیم😎
خبب این پارت تموم شدد😊 اگه خوشتون اومد لایک و کامنت یادتون نرهه🤩 ببخشید پارت کم بود و جای حساس تموم کردم خودتون حلالم کنید😂 خدانگهدار تا پارت بعدی 😍
نظرات بازدیدکنندگان (0)