سلام من مها هستم و این اولین پارت رمان ♡پرنسس مرینت♡هست امیدوارم ازش لذت ببرید نظر یادتون نره
☆توضیحات☆ مرینت=یک پرنسس آدرین=یک دزد *جدا از داستان واقعی*
♡از زبان مرینت♡ ~خدمتکار: پرنسس خانم..... پرنسس خانم. ~من: بله چه خبر شده؟؟ ~خدمتکار: امروز روز عکس برداری هست. نمیخواین آماده شین؟؟ ~من: وای خداااااا. باشه بیدار شدم.
پرنسس بودن کاملا کسل کننده است. البته من این زندگی رو دوست دارم، ولی دوست دارم نیمه ی گمشده ی خودم رو پیدا کنم. آماده شدم و رفتم حموم تا برای امروز آماده باشم.
☆از زبان آدرین☆ ~لوکا: خب داداش مقصد بعدی کجاست؟؟ ~من: جایی که باعث پیشرفت ما میشه. ~فیبیکس: میشه پیچیده اش نکنی و درست حسابی بگی. ~من: اووووو.... باشه باشه. مقصد بعدی امشب در قصر. ~لوکا: شوخی میکنی؟؟ اگه بریم اونجا قطعا دستگیر میشیم. ~فیلیکس: آره. اونجا پر از نگهبان و دوربین است. ~من: بی خیال. یکس از دوستام که یکی از کارکنان قصر است دوربین هارو غیر فعال کرده. نگهبان هاهم قراره مسموم بشن. ~لوکا: خب من یکی مشکل ندارم. ~فیلیکس: منم. من برم استراحت کنم که شب خسته کننده ای در راه داریم.
من و برادرام از وقتی که ودر و مادرمون رو از دست دادیم دزد شدیم. تازه دزدی خیلی سرگرم کننده است و پر از خطر😈😈😈😈 من تو کل زندگیم یه آرزو داشتم و اون هم به دست آوردن تاج پرنسس بود که امروز برآورده میشد.
♡از زبان مرینت♡ ~عکاس: عالیه. حرف نداره. حالا یه ژست دیگه. مطمئنم میتونیم بهترین عکس ها رو بگیریم. محشره......... ~من: ببخشید من یکم خسته شدم بقیه ی عکاسی باشه برای بعد. ~عکاس: باشه پرنسس خانم هر چی شما فرمودید. ~نگهبان: پرنسس. مادرتون منتظر شما هستن. باهاتون کار مهمی دارن. ~من: باشه ممنون که خبر دادی.
آخیـــــــــــــــــــــش...... از شر اون عکاس دیونه راحت شدم. ولی مامانم چیکارم داره؟؟ 🤔🤔🤔🤔 شاید حرف های همیشگی. هر وی هست باید میدونم کار مهمی داشته باشه. همینطور که تو فکر بودم به سمت اتاق مامانم حرکت کردم.
~من: چیکارم داشتی مامان. ~ملکه: بیا بشین تا برات بگم.فردا یه مهمون داریم به نام شاهزاده لین و شایدم همسر آینده ی تو. ~من: چیــــــــــــــــ؟؟ 😠😠😠😠مامان خودت میدونی که من دوست دارم با کسی ازدواج کنم که واقعا دوسش دارم و بعد هم من فعلا قصد ازدواج ندارم. ~ملکه: آروم باش تو که هنوز اونو ندیدی. منم مجبورت نمیکنم باهاش ازدواج کنی. ~من: خیلی هب باشه😒😒😒😒 ~ملکه: او راستی یادم رفت بگم. فردا شب هم مراسم بال ماسکه داریم. پس تمرین رقص یادت نره ~من: بلدم نیاز به تمرین نیست. ~ملکه: همینی که گفتم. معلمت تو سالن رقص منتظر هست. ~من: باشه😖😖😖😖خدافظ.
بعد از کلی عکس برداری و تمرین و غصه خوردن...... بالاخره شب شد. لباس راحتی پوشیدم و خوابیدم. ولی نمونین تو فکر فردا بودم. 😢😢😢😢
این هم از پارت اول امیدوارم خوشتون اومده باشه. 💖💖💖💖 منتظر پارت بعد باشید و نظر هم یادتون نره.😘😘😘😘