مهسا: اسماعیل همونجور توی بغلم موند و باصدای سحر به خودش اومد. سحر: اسماعیل. اسماعیل: ام بله. مهسا: اسماعیل از توی بغلم دراومد. سحر: براچی این زنیکه رو بغل کردی؟. اسماعیل: سحر لطفا.
سحر: بسه دیگه تموم شد. اسماعیل: چی تموم شد؟ سحر: عشقمون ازدواجمون هرچی که بود بینمون تموم شد. اسماعیل: سحر تروخدا من عاشقتم. سحر: وقتی که این زنیکه رو بغل کردی باید فکر اینارو میکردی
مهسا: بسه دیگه اینهمه سال من بودم که عاشقش بودم نه تو. سحر: چی میگی تو. مهسا: من میدونستم که سحر به اسماعیل خیانت کرده واسه ی همین فیلم خیانتش و نشونش دادم و گفتم. مهسا: تو چرا اونموقع به فکر همچین روزی نبودی ها؟
سحر: خفه شو. مهسا: نمیشم. سحر: گفتم خفه شو. مهسا: ها چیشد کم اوردی. سحر: اینا چیه؟ مهسا: مدارک خیانتت. اسماعیل: سحر تو به من خیانت کردی؟ سحر: نه این زنیکه داره دروغ میگه
اسماعیل: پس اینا چیه چرا این مرد و ب و س ی د ی مگه نگفتی تاابد عاشقتم. سحر: این زنیکه آدم نیست. اسماعیل: مهسا بدبخت حق داشت بیست سال عاشی من بود اما تو نه که عاشقم نبودی بلکه بهم خیانتم کردی
خب دوستان این پارت هم تموم شد امیدوارم خوشتون اومده باشه لایک و کامنت یادتون نره 🥺. تروخدا حمایتم کنید 😭
عالی ادامه بدههه🥺🥺💜💜💜
حتما گلم♥