خب بریم سراغ داستان
هنوز باورم نمی شد که دارم با عمه و بچه عمه هایم حرف می زنم. دلیل اینکه توی جنگ قبلی ندیده بودمشون این بود که آنها در سرزمینی دیگر زندگی می کردند ولی حالا برگشته بودند تا به ما کمک کنند.هنوز زوق زده بودم که جادوگرم ولی متاسفانه ترجیح می دادم از نیروی دریاچه استفاده کنم ولی چاره دیگری نداشتم.بالاخره بعد از یک ساعت از آنها خداحافظی کردیم و به سمت قصر به راه افتادیم
با خستگی گفتم:بهتره یک دریچه بسازم تا سریع تر برسیم.سارا و گیدئون هم باشه ای گفتند.سعی کردم دریچه بسازم ولی اصلا موفق نمی شدم.ولی چرا؟با حالت سوالی به گیدئون نگاه کردم که صدایش را در ذهنم شنیدم:خبر بدی دارم.فکر کنم تو نیروی ساخت دریچه را به خاطر دریاچه کیریستال داشتی و حالا که ارتباطت با دریاچه خیلی ظعیف شده دیگه نمی توانی دریچه باسازی😢
گفتم:وای نهههه بدتر از این نمیشد.حاظرم جادوگر نباشم ولی همچنان نگهبان دریاچه باشم.گیدئون گفت:شاید بشه کاری کرد ولی بیشتر باید به این فکر کنی که از این ماجراجون زنده بمونی حتی شده در ازای از دست دادن قدرت دریاچه.گفتم:امیدوارم این طور نشه.ناگهان هر دو باصدای سارا به خودمان آمدیم:شما دوتا چرا انقدر توی فکرید؟هر دو هماهنگ گفتیم:هیچی چیز خاصی برای نگرانی وجود نداره
سارا مشکوک به هردوی ما نگاه کرد و نگاهش روی من ثابت شد. پرسید:چرا دریچه نمی سازی؟با استرس گفتم:دیگه نمی تونم دریچه بسازم!با چشم های گردشده نگاهم می کرد.بعد گفت:چی؟چرا نمی توانی دریچه بسازی؟گیدئون با اخم نگاهم کرد و گفت:چیز خاصی نیست.ولی سارا دست بردار نبود و مشکوک شده بود.در ذهنم به گیدئون گفتم:به نظرت بهش اعتماد کنیم؟
جواب داد:من بهش اعتماد کامل را دارم.می دونم چیزی به کسی نمیگه.ولی انتخاب با خودته.روبه سارا گفتم:قول می دهی به کسی چیزی نگویی؟با نگرانی گفت:البته.بهش نزدیک شدم و در گوشش شروع به توظیح دادم کردم.چشم هایش لحظه به لحظه گرد تر و متعجب تر می شد ولی بعد از اینکه حرف هایم تمام شد چره از پر از ترس و غم شد
بعد گفت:خب راستش من قبلا چیزی در رابطه با روش دوم در کتاب خانه خوانده بودم.ولی باید مطمئن بشوم.من و گیدئون با هیجان گفتیم:واقعا؟لبخند غمگینی زد و گفت فکر کنم.گیدئون سریع دریچه ای به کتابخانه ساخت و ما وارد کتاب خانه ساکت و نیمه تاریک قصر شدیم.سارا به سمتی رفت و گفت:باید در این ردیف باشه کتابش به زبان باستانی بود.بالاخره بعد از دقایقی کتاب را پیدا کرد
کتاب را باز کرد و صفحه مورد نظرش را به ما نشان داد.اخمی کردم.من از این نوشته ها هیچی سر در نمی آوردم ولی گیدئون سریع کتاب را گرفت و در دلش شروع به خواندن کرد.لبخندی زد و گفت:فکر کنم نجات پیدا کردی ولی خبر بدی هم دارم.با نگرانی گفتم:چی؟این بار سارا جواب داد:قدرت های دریاچه را برای همیشه از دست می دهی.اخمی سرشار از دلخوری کردم و گفتم:خیلی خب باشه ولی باید چکار کنیم؟
گیدئون گفت:تو اول باید همان کیریستال را که در بچگی دیدیم را ظاهر کنی.بعد من با جادوی دریاچه باید تمام قدرت دریاچه را از تو و آریستا بگیرم و نگهبان بشم.ولی روح دریاچه باید با نیروی زندگی من پیوند بخوره.پس من و سارا هم با خواندن طلسم مخصوصی که در کتاب نوشته نیروی زندگی تو را به خودت برمی گردانیم و آریستا هم دیگه قدرت دریاچه را هم نداره.
با اینکه دیگه نیروی دریاچه را از دست می دادم خوش حال بودم. گفتم:خیلی خب پس بریم انجامش بدهیم.ناگهان هر دو فریاد زدند: صبر کن دو شرط هم داره.آهی کشیدم و منتظر به آنها نگاه کردم. گیدئون گفت:چون تو نگهبان اطلی هستی از نگهبان بودم من باید قلبا راظی باشی.با لبخند گفتم:نگران نباشید.من مشکلی با این موضوع ندارم چون می دانم جادوی دریاچه دست فرد مطمئی هست.ولی شرط دوم چیه؟
خب اینم از این پارت.شرط دوم را بعدا می فهمید.خدانگهدار