مهسابا بغض: اما من نمیتونم دوری تو تحمل کنم قلبم داره میسوزه تروخدا بیا وگرنه خودمو میکشم. اسماعیل: نمیشه نمیتونی خودتو بخاطر من بکشی. مهسا: من خوب میتونم خسته شدم انقدر دوری تو تخمل کردم نمیتونم اسماعیل بخدا نمیتونم تحمل کنم
اسماعیل: مهسا خواهش میکنم همچین کاری نکن لطفا. مهسا: اگه میخوای اینکارو نکنم بیا پیشم. اسماعیل: باشه میام یکم باهم حرف بزنیم. مهسا باشه بیا. اسماعیل: دارم راه میفتم فقط سحر نباید بفهمه
مهسا: باشه. اسماعیل رسید. مهسا: اسماعیل اومد تاب نداشتم سریع دویدم و خواستم بغلش کنم اما نزاشت و گفت. اسماعیل: نه مهسا نکن. مهسا: باشه. چند ساعت بعد. مهسا: اسماعیل من عاشقتم بفهم.
اسماعیل: اه بسه دیگه من سحر و دوست دارم بس کن. مهسا: تفنگ و برداشتم و گذاشتم رو سرم. اسماعیل: مهسا تفنگ و بده من. مهسا: من نمیتونم بدون تو زندگی کنم اسماعیل. اسماعیل: نه تفنگ و بده من. مهسا: نمیدم میخوام خودمو بکشم.
اسماعیل با گریه: نه تفنگ و بده من بدش دیگه و بغلش میکنه تا خودشو نکشه. مهسا: اسماعیل منو بغل کرد حس خیلی خوبی داشتم دیگه نمیخواستم خودمو بکشم چون اسماعیل منو بغل کرد برای اینکه به خودم شلیک نکنم و خودمو نکشم. چند دقیقه بعد. اسماعیل: مهسا خودتو نکش لطفا
هب دوستان این پارت هم تموم شد اما ببینین من چقدر دوستون دارم سرکلاس ریاضی دارم براتون رمان مینویسم عاشقتونم💋.لایک و کامنت یادتون نره😉
میسی دلبرم♥🥺
پارت بعددددد
عالی آجی