مهسا: اومدم خونه و روی تختم دراز کشیدم اما تا خواستم بخوابم گوشیم زنگ خورد دیدم که اسماعیله بدو بدو جوابش رو دادم دلشوره داشتم. اما جواب دادم
مهسا: سلام اسماعیل جان خوبی. اسماعیل: سلام مهسا جان تو خوبی. مهسا: ممنون ام کاری داشتی؟. اسماعیل: نه همینجوری زنگ زدم. مهسا: باشه اسماعیل جان. اسماعیل: خب چخبرا
مهسا: سلامتی. اسماعیل: کاروبار چطوره؟ مهسا: ببخشید اسماعیل جان اما بخاطر احوال پرسی زنگ زدی یا بخاطر خود من زنگ زدی. اسماعیل: نه بخاطر احوال پرسی زنگ زدم یکم حالت و بپرسم
مهسا: آهان خب باشه. اسماعیل: چیکارا میکنی؟ مهسا: اسماعیل من هنوز عاشقتم ❤. اسماعیل: مهسا مگه ما این قضیه رو خیلی وقت پیش ننبسته بودیم؟ مهسا: آره اما من اونقدر عاشقت بودم که نتونستم فراموشت کنم
اسماعیل: مهسا منم خیلی دوست داشتم اما الان دیگه سحر و دوست دارم. مهسا: من من نتونستم فراموشت کنم هنوز... دیوانه وار عاشقتم. اسماعیل: الان همین حسی رو که گفتی من به سحر دارم
خب دوستان عزیزم اینم یک پارت دیگه البته اینم بگم من زودتراز اینا پارت ۲رو نوشته بودم اما منتشر نمیشد بعد من دوباره یه اشتباه دیگه کردم اومدم یه پارت دیگه هم نوشتم دوتاشون موندن تا پاکشون کردم 😅. لایک و کامنت یادتون نره ♥
نفس❤
عالی بود آجی جون 💫💜😍