سلام من مانیا هستم مشکل اکانتم درست شد فقط یه چیزی سر اینکه اسم دختر تو داستان مانیا منظور از خودم نیست آخه اسم گیر نیاوردم ایم خودمو گذاشتم 😂حالا برین پایین
وقتی چشمان رو باز کردم دیدم خونه خودم نیستم اما از اونجا معلوم بود یه خونه اونجا هم اتاق خواب خونه تا خواستم بلند شم دیدم که دستام به بالا سرم بسته همچنین پاهام روی تخت خوابم هر لحظه داشتم بیشتر میترسم😲 خیلی تقلا کردم اما هر کاری کردم اما دست پام باز نشد تا اینکه......
دیدم یکی داره درو باز میکنه اومد تو دیدم همون پسره گفت به به عروسک کوچولو بیدار شد منم با اخم غلیظی نگاش کردم گفتم تو کی هستی با من چیکار داری من اینجا چیکار می کنم گفت ساکت اینجا فقط من حرف میزنم اگه زیادی حرف بزنی دیگه خودت می دونی دیدم داره به کسی زنگ میزد از زبون تهیونگ از پیش مانیا رفتم خواستم دوباره برم سر وقت جیکوب (اسم پسره جیکوب هستش ) اما یاد قولی که به مانیا دادم افتادم مطمئنم خیلی ناراحت شده بهتره بهش زنگ بزنم زنگ زدم اما جواب نداد چند بار دیگه زنگ زدم بازم جواب نداد نگران شدم رفتم خونش اما با یه در نیمه باز مواجع شدم ترسیدم سریع رفتم تو خونه دیدم همه جا بهم ریختس دوباره به مانیا زنگ زدم که دیدم گوشیش رو زمین کنار در افتاده برش داشتم یه کم این ور اون ور نگاه کردم که یه نامه کنار میز پیدا کردم بازش کردم خوندم توش نوشته بود......
نوشته بود(تهیونگ فکر کردی خیلی زرنگی که به این راحتی ها نمیتونی از دستم خلاص شی الان دیگه مهره مار تو توی دستهای منه درست فهمیدی این دختره پیش منه دیگه کارش تمومه دیگه یادت باشه پا روی دم شیر نزاری ) با خوندن نامه هم عصبانی شدم هم نگران مانیا چون جیکوب یه روانیه هر کاری ازش بر میاد برگه تو دستان مچاله کردم از خونه رفتم بیرون باید هرچه زود تر پیداش کنم تا بلایی سرش نیاورده سوار ماشین شدم داشتم فکر می کردم که کجا بگردم دیدم داره گوشیم زنگ میخوره دیدم خودشه جیکوب جواب دادم تا جواب دادم شروع کرد به حرف زدن
از زبون مانیا دیدم داره به یه نفر زنگ اون شخص جواب داد اون پسره گفت (تهیونگ بیخودی این ور اون ور نگرد چون دیگه دستت بهش نمیرسه و کارش هم تمومه تهیونگ گفت (جیکوب دشمنی منو تو البته که دشمنی هم نمیشه گفت فقط دیوانه گی توعه به هیچ کس ربطی نداره مخصوصا به مانیا اونم گفت پس که اسمش مانیاس ولی دیگه مهم نیس چون دیگه کارش تمومه قیافه مانیا😓 بعدش گوشی قطع کرد از زبون مانیا توی دلش یا خدا من چه کردم خودم خبر ندارم)جیکوب گفت عشقت خیلی نگرانت شده داره دنبالت می گرده اما نمی دونه دیگه دستش بهت نمیرسه منم گفتم خب لااقل بگو اینجا چه خبره تا بفهمم دارم برای چی واسطه میشم اون گفت اون آدم باعث شد زندگی من تباه بشه من الان باید جای اون باشم فهمیدی از زبون نویسنده (فکر کنم این یه چیزی زده) منم گفتم خب من که حرف ها تو باور نکردم گیلیم تو رایت میگی به من چه ربطی داره من چه گناهی کردم جیکوب گفت گناه تو اینه که دوست دختر اون و یه نقط ضعف عالی از تهیونگی دیگه هم سوال نپرس مگر نه منم گفتم مگر نه چی😕اون اومد جلو گفت مگر نه کاری که نباید بکنم رو میکنم قیافه مانیا😟 گفتم ببینیم تعریف کنیم اون .....
اونم رفت نشست جلوی مبل کنار پنجره گفت دوسش داری منم گفتم کی رو 😐گفت کی رو می خوای بگم منظورم تهیونگه دیگه منم گفتم دونستنش برای تو دخلی داره😕گفت تو هم بدتر از من حاضر جوابی منم گفتم جلوی آدم هایی مثل تو کم بیارم عمرن😏گفت یه وقت این حاضر جوابی کار دستت می ده ها گفتم نه نمیده 😡 گفت یه وقت کم نیاری 😑 من دیگه چیزی نگفتم زل زدم به ساعت شب شد من همون طوری که سرم گذاشتم رو پام خوابم برد از زبون جیکوب :شب شد هنوز خبری از تهیونگ نبود عجیب بود 😕 از روی مبل بلند شدم دیدم......
دیدم که دختره همون طوری نشسته خوابش برده خندم گرفت خیلی لج باز یه دنده بود تا حالا دختر مثل اون ندیده یه رفتم بلندش کردم درازش کردم یه لحظه به خودم اومدم دیدم دارم موهاشو ناز می کنم😓 یا خدا 😲جیکوب به خودت بیا داری چه غلطی می کنی سریع دستم رو کشیدم از اتاق رفتم بیرون یعنی فرار کردم😶
صبح شد از زبون مانیا چشمام رو باز کردم یه لحظه فکر کردم همه ی اتفاقا خواب بود اما نچ 😑 بلند شدم نشستم ساعت ده شده بود به خودم گفتم تهیونگ کدوم گوریه معلوم نیست 😡 دوباره شروع به زل زدن به ساعت کردم ببینم بلخره کسی میاد منو نجات بده یا نه 😟دیدم پسره اومد گفتم وقت بخیر (نکته تیکه انداخت) گفت همچنین برام غذا آورده بود اما من لج باز هیچی نخوردم 😡شروع به زل زدن کردم جاکوب گفت انقدر زل نزن فایده نداره منم هیچ توجهی به حرف نکردم تا شب با تیکه انداختن بهم سر کردیم دیدم یکی بهش زنگ زد نفهمیدم کی بود وقتی تلفنش قطع شد خیلی عصبانی شد بهم گفت دیگه صبر کردن تموم شد رفت سمت کشو 😓 از زبون تهیونگ ....
دیگه چاره ای نیس باید از آقای چیو کمک بگیرم(نکته چیو مدیر برنامه بی تی اس و همچنین تو این جریان یه واسته هم هست)رفتم پیش آقای چیو همه چی رو بهش گفتم اون گفت بلخره کار خودش کرد منم آدرس خونه جیکوب که توی کوهستانه گرفتم تنها جایی بود که نگشتم 😓 سریع حرکت کردم اونجا وقتی رسیدم یا خدا کل کوه رو برداشته کرده خونه کی می خواد اینجا بگرده😡😓 آنا سریع شروع به کشتن کردم دیدم از یه اتاق داره صدا میاد رام و کج کردم رفتم سمت اون اتاق با سرعت از زبون مانیا رفت در کشو باز کرد دیدم یه 😲
یه تفنگ 🔫 از کشو اورد بیرون😓😲 اومد سمت من از زبون جیکوب : دیگه باید این کارو انجام می دادم اما نمیدونم چرا ته دلم می لرزید (از زبون نویسنده دلبندم این نشانه عشقه😂 ) اما بازم باید انتقامم رو بگیرم 😡 رفتم سمت دختره تفنگ رو جلوش گرفتم تا خواستم بزنم ..
میدونم جای حساس کات کردم اما باید هیجانی بشه از استقبالتون ممنون کامنت یادتون نره دوستون دارم فعلا بای😘