امروز این داستان رو تموم میکنم😃
هانی الماس قرمز رو گرفت و شکست خواهر جادوگر: نه نهههههه نهههههه و پودر شد😆همه رفتن دور جین هو جمع شدن هانی: خواهر لطفا بیدار شو چشمات رو نبند😢کی هو: آجی جین هو پاشو ما بدون تو چیکار کنیم؟!😪سهون: جین هو من بهت نیاز دارم لطفا بیدار شو😭
جین هو به زود چشماش رو باز کرد و گفت: من از د..دا..داشتن کسا...نی م...مثل شما خو...ش..خوشح..خوشحال بودم خد..انگه...دار و یه لبخند زیبا زد و چشماش رو بست😞بقیه: جین هووووووووو نرووووو لطفااااا عرررررر😭
سهون: نه نه جین هو پس تو رفتی منم میرم و شمشیر رو برداشت میخواست تو قلبش فرو کنه که بقیه جلوش رو گرفتن و گفتن: نکن نکن لطفا تو دیگه نه😭سهون با بغض و گریه و زاری گفت: نهههه نمیشههههه منم باید برم😫بقیه هر کاری میکردن جلوش رو بگیرن که....
مهنا و تائو: جین هو زنده اس😧همه برگشتن سمت اون دوتا و با تعجب نگاشون کردن😮مهنا: اون نبضش داره میزنه فقط خیلی آروم میزنه باید یه کاری کنیم نبضش بیشتر و با سرعت بزنه😰سهون: وایسا من میدونم چیکار کنم و یهو غیبش زد😦
بعد از ۵ دقیقه سهون برگشت و دستش یه کاغذ بود🤨سایکا: اون کاغذ دیگه چیه تو دستت؟😐سهون: یه وردی هست که باعث شفابخشی میشه میخوام این ورد رو بگم و گفت😃هانی: بچه ها داره چشماش رو باز میکنه😆جین هو: چی...چیشد؟😟همه از خوشحال داد زدن😀
هانی: خواهر تو..تو زنده ای و محکم بغ●لش کرد و کی هو هم بهشون ملحق شد و بقیه دخترا هم یکی یکی ملحق شدن😉جین هو: اگه ولم نکنید حتما میمیرم چون خفه شدم😵همه ولش کردن و به خوشحالیشون ادامه دادن😊
پارت بعد آخریش هست🙃
جینهوووووو به چوخخخخ نرفتهههه زندسسسس جیخخخخخ😄😂❤
عالی بود جینهویا:)
😂😂😂😂
ممنونم😍
دارم ایکس اکسو رو مینویسم:||😐🗣
بعد این همه مدت چه عجب😐😂
جانم جین هو جون زنده شد.....محله رو چراغونی کنید .ههوهوههههههههه
😂😘