وای!باورم نمیشه10 پارت شد.خب بریم سراغ داستان.راستی عکس پارت عکس گیلداست
گیدئون با لبخند گفت:این مشکلی نیست می توانی مهارت های رزمی هم یاد بگیری.گفتم:من دخترم.گفت:همه دخترا و زن های ویانا بلدند بجنگند پس تو هم باید یاد بگیری چون محافظ آنهایی. بعد ادامه داد:راستی مگه تو یک ویانایی نیستی؟با تعجب گفتم:معلومه که هستم.منظورت چیه؟پرسید:پس چرا گوی نور نمی سازی؟با تعجب گفتم:راست می گویی چرا زود تر به فکر خودم نرسید😄
چشم هایم را بستم و روی ساخت گوی نور تمرکز کردم.ولی چرا احساس می کردم یک چیزی این وسط اشتباهه؟ناگهان صدای متعجب گیدئون را شنیدن که گفت:واییییییییی آرولا این فوق العاده قشنگه.چشم هایم را باز کردم و با شگفتی به گوی نور داخل دست هایم نگاه کردم.خیلی زیبا بود و به نظر می رسید از رنگین کمان ساخته شده.به گیدئون نگاه کردم.یک هیجان عجیبی داشت.احساس می کردم یک چیزی اشتباهه ولی چی؟
با لبخند بلند شدم و گفتم:ممنون گیدئون اگه اینو نمی گفتی من اصلا به فکرم نمی رسید با گوی نور بجنگم و کمک کنم.گیدئون با خنده گفت:دختر حواس پرت.یعنی تا حالا یک چیزی نشدی.با تعجب نگاهش کردم و گفتم:احساس می کنم یک چیزی را فراموش کردم.ناگهان چشم هایم از تعجب گرد شد و با فریاد کفتم:چه طوری؟یادمه گیلدا گفته بود نگهبانا نمی توانند گوی نور بسازند ولی حالا من تونستم.چه شکلی؟و منتظر نگاهش کردم
با لبخند گفت:سارا هم نگهبانه.نگهبان آبشار طلایی ولی مثل تو با تمرکز کردن می تونه گوی نور بسازه و یک دلیلی هم داره.درست همان دلیلی که باعث شد تو هم بتونی.می پرسم:چه دلیلی؟با هیجان جواب می دهد:تو یک جادوگری که با تمر کز کردن می توانی کار های مختلفی انجام بدهی.با ذوق جیغ زدم:وای این خیلی عالییییییییه حالا دیگه چکار هایی می تونم انجام بدهم؟میشه جادوگرای دیگه ای هم که در ویانا هستند بهم معرفی کنی؟
با لبخند مهربانی گفت:قراره آموزشت بدهیم.اگه هم بخواهی جادوگرای دیگه هم بشناسی الان بهت معرفی می کنم.بعد نفس عمیقی کشید و ادامه داد:مورگان،من،گیلدا ماهر ترین و با تجربه ترین جادوگر ها هستیم و همچنین معلم جادوگرای کم تجربه.دو خواهر دوقلو به نام های اریکا و آنیا به همرا سه نفر دیگه که باهم خواهر برادرند هم جادوگرند
دو برادر بزرگتر و یک خواهر کوچیکند که اسم خواهره آنجلاست و پیش گو هم هست.اسم برادر ها هم آرسین و آرمین هست.با تعجب سوال کردم:پیش گو؟گفت:بله.آنها دیگه خیلی کم یاب هستند و آنجلا هم یک پیش گو و البته به همراه برادراش بچه عمه های تو هستند.با تعجب گفتم:وای یعنی من دوتا پسر عمه و یک دختر عمه دارم؟میشه منو ببری پیششون؟ناگهان سارا از پشت سرم فریاد زد:من می برم پیششون
گیدئون روبه سارا گفت:آرولا هم یک جادوگره و از فردا هم آموزش هایش شروع میشه.یکدفعه سارا محکم پرید توی بغلم و گفت:وای چه عالی همکلاسی جدید میدا کردیم.😅بعد گفت:راستی آرولا الان نبین گیدئون مهربون و خوش اخلاقه.سر کلاس خیلی بد اخلاق و جدی میشه.گفتم:ولی فکر کنم گیلدا و مورگان بدتر باشند؟سارا با اخم گفت:اصلا و ابدا آن ها خیلی مهربانند.متاسفانه قراره با تغییر قیافه به تیانا برند و سعی کنند اطلاعاتی را جمع آوری کنند و فعلا باید تا یک ماه یک معلم بد اخلاق را تحمل کنیم
چشم هایش پر از شیطنت بود و مشخص بود داره کمی سر به سر گیدئون می گذاره و گیدئون هم بهش چشم غره می رفت.ولی حرفی که زد ذهنم را مشغول کرد.پرسیدم:یک ماه؟چرا یک ماه؟گیدئون گفت:راستش آنجلا خیلی کم پیشگویی می کنه ولی اگه پیشگویی کنه درسته و قراره تیانایی ها یک ماه دیگه حمله کنند.باشه ای گفتم و به همراهشان به شهر برگشتیم تا بچه های عمه ام راببینم
وارد کلبه بسیار زیبا و شیکی شدیم.زنی زیبا که خیلی شبیه پدرم بود به همرا دو پسر جوان و دختر بچه ده سالهای در کلبه بودند.با آنها سلام و احوال پرسی کردم.از دیدن خوانواده ام خیلی خوش حال شده بودم.دو پسر خیلی شبیه من بودند حتی رنگ چشم و مویشان ولی چشم های آنجلا مثل مو هایش قهوهای بود.عمه پرسید:خیلی بزرگ شدی الان چند ساله هستی آرولا.با لبخند جواب دادم:بیست ساله
اگه یادتان باشد من گفتم آرولا15 ساله هست ولی الان تصمیم گرفتم بیست ساله باشه مس تصور کنید تمام مدت بیست ساله بوده😄نظر فراموش نشه😁
میتونم بگم بهترین داستانی بود که تا حالا خوندم!
واقعا؟😢😍😢😢😇
این گریه خوشحالیه😭😭😭
آرههه😍😍💙💜💕
واااییی عالی بود پارت بعد رو کی میزاری?
خدایا محشر بودددددددد
ممنون عزیزم
پارت11و12 اومده می توانی بخونی
یکدفعه ای تغییر سن دادی🙃😁😁😁😁😁
عالیییییییی
ممنون
نه یکدفعه ای نبود وسطای فصل اول این تصمیم را گرفتم ولی مرتب یادم می رفت بگم.
عالی
ممنون
عالی
ممنون😍