سلام بچه ها پارت دو رو گذاشتم نظرات کم بود اما باز هم بهتر بود و چون همه هم میگفتن بنویس دیگه شروع کردم
تا پیام رو دیدم شکه شدم . پدر و مادر من مرده بودن پس این آدم چی می گفت؟ بعد یکم باخودم فکر کردم همیشه وقتی سوالی درباره ی خانواده ام از مدیر میپرسیدم موضوع رو عوض میکرد پس شاید این واقعی باشه
نگاه کردم ببینم کی پیام رو فرستاده دیدم دیشب فرستاده😲 پس من وقت زیادی نداشتم ساعت 12 بود و این گفت باید ساعت دوازده برام پس
رفتم لباس بیرونی پوشیدم گوشیم رو کردم تو جیبم خواستم از پنجره اتاق برم بیرون که یکهو
در اتاق باز شد😨
هنوز کامل باز نشده بود که من پریدم تو جام و پتو رو گرفتم روی خودم
خب کجا بودیم؟ آنها در اتاق باز شد و من پریدم تو رختخواب و پتو رو کشیدم روی خودم بعد یکم از پتو رو کنار زدم تا ببینم کیه اون کسی نبود جز .........المیرا
من پتو رو دوباره بلند کردم مطمئن بشم که المیراست اما واقعا المیرا بود ! با خودم گفتم: اگه المیرا پتو رو کنار بزند لباس بیرونیه من رو میبینه تلاش کردم و زیر پتو به زور لباسم رو در آوردم ( زیرش لباس خونگی پوشیده بودم) پتو رو کنار زدم و گفتم: سلام المیرا کاری داشتی؟. المیرا حرف نمیزد . وای خدای من المیرا خواب گرد ( یعنی کسی که توی خواب راه میره و نه صدایی میشنوم و نه متوجه میشه که داره راه میره) شده بود! من این رو به سمت اتاقش راهنمایی کردم آرومش کردم و رفتم تو اتاق خودم
وارد اتاقم که شدم قلبم تند تند میزد من واقعا نمیدن المیرا خواب گرده اما حالا که فهمیده بودم نباید بهش میگفتم چون ناراحت میشد بعد با خودم گفت ساعت 12 و 5 دقیقه است دیر کردم .دوباره رفتم لباسم پوشیدم و رفتم لب پنجره و ازش پریدم جون ارتفاع زیادی نداشت پریدن راحت بود بعد از حیاط پرورشگاه رفتم بیرون و به سمت فواره بزرگ دویدم
فواره بزرگ جایی متروکه بود ولی روز های قشنگی داشت اما در شب های پرنده هم پر نمیزد . رفتم کنار فواره کسی نبود با خودم گفت حتما دیر کردم خیلی ناراحت بود داشتم گریه میکردم یک یکهو یکی از پشت سرم یه دستمال که بهش ماده ی بیهوشی کننده زده بود گذاشت جلو دهند من تقلا کردم تا آزاد بشم اما خیلی دیر شده بود چون بیهوش شده بودم
خب بچه ها برای اینکه بعدی رو بزارم به 3 نظر احتیاج دارم اگه 3 نظر مثبت نگیرم دیگر نمی نویسم