
ناظر عزیز لطفاً قبول کن🙏
از زبان مرینت: با پنجه برندم اژدها رو نابود کردم و اژدها پودر شد و آکوما ازش آمد بیرون 🐞:دیگه شرارت کافیه آکوما کوچولو وقتشه شرارت خنثی بشه خداحافظ پروانه کوچولو 🦄:حالا چطوری میخوایم شهر رو درست کنیم 🐞:وایستا گردونه خوشانسی که بهم یه برچسب ستاره داد 🐞:گشدوزک معجزه آسا و همه چی به حالت اول برگشت 🦄:وایییی همه چی دست شد که معجزه گرش صدا خورد 🐞:دنبالم بیا و رفتیم داخل یه کوچه و یوتسوها تبدیل به خودش شد و پونی افتاد روی دستش پونی:من خیلی گشنمه که یوتسوها داخل کیفش یه کلوچه آور بیرون یوتسوها: کلوچه دوست داری؟ پونی :اره و یوتسوها بهش کلوچه داد 🐞:خب پونی ما باید بریم که پونی و یوتسوها ناراحت شدن پونی:اه 🐞:پونی خودت که میدونی مجبوریم پونی: درسته که به یوتسوها یه نگاهی انداختم قیافه خیلی غمگینی داشت اما مجبور بودم اینکارو بکنم 🐞:یوتسوها لطفاً معجزه گر تو بهم بده یوتسوها :باشه🥺 (با بغض) یوتسوها: امیدوارم دوباره ببینمت پونی پونی:منم همینطور و به گونه یوتسوها چسبید و گونشو 😘 (مجبورم استیکر بزارم تا تسچی قبول کنه) و بعد یوتسوها معجزه گر رو بهم داد و بعد سرشو انداخت پایین🐞: یوتسوها خودتم میدونی من مجبورم این کارو بکنم یوتسوها:میدونم باعث افتخارمه که با تو همکار شدم 🐞:منم همینطور یوتسوها تو دختر باهوش و قوی هستی یوتسوها:ممنون 🐞:خب من دیگه باید برم خداحافظ یوتسوها یوتسوها: خداحافظ و رفتم خونه
رسیدم و از بالکن رفتم داخل اتاقم 🐞:کوامی ها جدا شین و همه کوامی ها آمدن بیرون و وقتی نورو و دوسو رو دیدن بهشون هجوم بردند و بغلشون کردن سس:نورو دوسو دلمون براتون تنگ شده بود دوسو:دل ما هم براتون تنگ شده بود نورو:درسته ما هم دل تنگتون بودیم تیریکس:یه سوال ارباب شرارت و مایورا چه کسایی بودن نورو:اونا گابریل آگرست و دستیارش ناتالی بودن همه : چیییییییی دایزی:واییی بیچاره آدرین😥 اریکو:اره پلگ:مرینت مرینت:بله پلگ پلگ:میشه من برم پیش آدرین مطمئن الان اصلا حالش خوب نیست😔 مرینت:وایستا ببینم میتونم دوباره با خدایان میراکلس میتونم ارتباط برقرار کنم یا نه شاید اونا یه راه حلی داشته باشن ویز:من مطمئنم یه راه حلی براش دارن استاد بارک:امم استاد ما گوشنمونه مرینت:راست میگی چند ساعتی هست که بهتون غذا ندادم من برم پایین براتون خوراکی بیارم و رفتم پایین و براشون خوراکی برداشتم سابین:دخترم تو کی آمدی خونه😐 مرینت:اممم من الان آمدم سابین:پس کیفت کجاست مرینت :بالا وقتی من آمدم شما نبودی سابین:آها باشه گشتنه؟😕 مرینت:ام اره خیلی گشنمه و ماکارون میخواستم🥺 سابین:این همه🤨 مرینت:اره دارم از گشنگی قش میکنم سابین:باشه برو و ماکارون های رو بردم داخل اتاق
مرینت:بچه ها بیاید خوراکی که همه هجوم آوردند سمت ظرف پر از ماکارون که دیدم پلگ نیومد ظرف رو گذاشتم روی میز و رفتم پیشش مرینت:چی شده پلگ پلگ:هیچی مرینت: مطمئنی پلگ پلگ:امم راستش نه مرینت:پس بگو چی شده پلگ:مرینت حالا که ارباب شرارت رو شکست دادیم آدرین دیگه نمیتونه معجزه گر داشته باشه؟ مرینت:اممم پلگ تو میترسی از آدرین جدا بشی😏 پلگ:اممم اره اون بهترین صاحب دنیاست و من اونو خیلی دوست دارم 😔 مرینت:پلگ ناراحت نباش من تو رو از آدرین جدا نمیکنم😊 پلگ: واقعا 🥺 مرینت: واقعا🙂 پلگ:وایییی مرینت تو بهترین استاد دنیایی😆 و به گونم چسبید تیکی:پلگ داری چیکار میکنی😐 پلگ:هیچی دارم از مرینت تشکر میکنم حپه قند🙂 تیکی:پلگ صد بار بهت گفتم به من نگو حپه قند😡 پلگ:باشه😶 مرینت:بچه ها خوراکیا رو خوردین که شروع کنیم همه:بله استاد مرینت:خب پس میتونم تبدیل بشم تیکی دختر کفشدوزکی آماده و همه شونو ترکیب کردم و تونستم با خدایان میراکلس در ارتباط باشم خدایان میراکلس:تو کی هستی مرینت:من نگهبان معجزه گرا هستم خدایان میراکلس:بازم تو دیگه از ما چی میخوای؟ (من:چقدر بداخلاق 😐 مرینت:اره انگار تمام بدبختیاشون تقصیر ماست😒 من:بهتره بری به کارت برسی مرینت:باشه)
مرینت:ازتون یه کمک میخوام خدایان میراکلس:چه کمکی؟ مرینت:میخوام آرزو کنم یکی زنده بشه ولی اگه با ترکیب معجزه گر کفشدوزک و گربه سیاه ممکنه بهای بدی داشته باشه میخواستم بدونم راه حل دیگه ای برای این آرزو هست خدایان میراکلس:هستش تو باید معجزه گر کفشدوزک و گربه و تک شاخ رو باهم ترکیب کنی اینطوری بدون هیچ بهایی میتونی آرزو کنی ولی فقط یه آرزو و وقتی آرزو کردی ممکنه حالت بد بشه یا بی حال بشی مرینت: واقعا ازتون ممنونم خدایان میراکلس:کاریه که ما باید انجام بدیم اگه مشکل دیگه ای داشتی ما بهت کمک میکنیم مرینت:ممنون و ترکیب رو خنثی کردم تیکی:چی شد؟ پلگ:بهت چی گفتن؟ نورو:راه حلی برای این کار هست؟ مرینت:اره هست ویز:خب باید چیکار کنید استاد مرینت:خب باید معجزه گر کفشدوزک و گربه و تک شاخ رو باهم ترکیب کنم و بعد میتونم آرزو کنم اونم بدون هیچ بهایی دوسو:این که عالیه سس:راست میگی این خیلی خوبه مرینت:پس بزن بریم و معجزه گر گربه و تک شاخ رو برداشتم و رفتم پایین مرینت:مادر من میرم بیرون سابین:کجا عزیزم هنوز ناهار نخوردی مرینت :بعدا میخورم مادر بای و از خونه زدم برون و رفتم داخل یه کوچه مرینت: تیکی دختر کفشدوزکی آماده و رفتم امارت اگرست

وقتی رسیدم در زدم و وارد امارت شدم که دیدم ناتالی جلوی در وایستاده ناتلی: بفرمایید داخل و رفتم داخل ناتالی:بزارید به آقای آگرست اطلاع بدم دخترکفشدوزکی:باشه و من از فرست استفاده کردم و رفتم پیش آدرین (علامت دختر کفشدوزکی 🐞 علامت آدرین 🐱) رسیدم جلوی در اتاقش و در زدم 🐱:بفرماید و وارد اتاق شدم 🐱:بببانوی من😦🐞:آدرین😃 که دیدم سریع آمد و محکم ب.غ.ل.م کرد 🐱:بانوی من نمیدونی چقدر نگرانت بودم تو حالت خوبه🥺 🐞:اره پیشی خوبم تو نگران نباش آمدم بهت مژده بدم 🐱:چه مژده ای 🐞: فهمیدم چطوری باید مادرتو زنده کرد 🐱:چیییی واقعا؟🐞:اره واقعا که دیدم ناتالی آمد داخل متوالی:امم دخترکفشدوزکی آقای آگرست میخوان شما رو ببینن 🐞:باشه 🐱:منم میام ناتالی:باشه آدرین بیاید برم و دنبال ناتالی راه افتادیم و رفتیم پیش آقای آگرست. وقتی رسیدیم دیدیم آقای آگرست جلوی تابلویی که شکل خانوم امیلی بود وایستاده که وقتی فهمیدم ما آمدیم به سمتمون برگشت گابریل:سلام دختر کفشدوزکی 🐞:سلام آقای آگرست گابریل:ازتون ممنونم که این کار رو برام انجام میدید میدونم خیلی به پاریس صدمه زدم اما برای نجات همسرم هر کاری میکنم 🐞:درکتون میکنم از دست دادن کسی که عاشقش هستی خیلی سخته و فراموش کردنش غیر ممکنه و بعد سمت تابلو برگشت و چندتا دکمه رو فشار داد و یه دریچه باز شد و ما با آسانسور رفتیم پایین که دیدیم یه جا مثل جنگل با پر از پروانه سفید اونجا هست و خانوم امیلی توی یه تابوت شیشه ای خوابیده ما همه رفتیم جلو آدرین اصلا حالش خوب نبود وقتی مادرش رو دید بغض کرد منم خیلی ناراحت شدم و بعد رفتم جلوی تابوت و معجزه گر های گربه و تک شاخ رو پوشیدم 🐞:تیکی،پلگ و پونی ترکیب بشین که یهو لباسم تغییر کرد( لباس مرینت عکس این اسلاید) و روی هوا شناور شدم 🐞:من آرزو میکنم امیلی آگرست دوباره زدنده بشه که یهو یه نور بنفش رنگ از دور من به دور خانوم آملی رفت و من کم کم بی حال شدم و چشمام بسته شد
از زبان آدرین:وقتی مرینت آرزو کرد یه نور بنفش رنگ از دور مرینت به سمت مادرم رفت و مرینت بی حال شد و داشت از بالا میوفتاد پایین که سریع رفتم گرفتمش که دیدم مادرم چندتا سرفه کرد و پدر سریع رفت پیشش منم مرینت رو روی زمین خوابوندم و رفتم پیش مادرم امیلی:من کجام گابریل گابریل:قضیش خیلی طولانیه که رفتم جلو و محکم مادرم رو ب.غ.ل کردم 🐱:مادر نمیدونید چقدر دلم براتون تنگ شده بود🥺(با بغض) امیلی:پسرم تو چقدر بزرگ شدی عزیزم آدرین:ممنون مادر که منو کشید عقب امیلی:این دختر زیبا کیه؟ که دیدم مرینت به حالت اول برگشته ولی هنوز بیهوشه گابریل:مرینت این همه مدت دختر کفشدوزکی بوده😳 🐱:بله پدر😒 امیلی:چی شده چرا با پدرت اینجوری حرف میزنی🤨 🐱:قضیش طولانیه بیاید بریم بالا همه: باشه و من مرینت رو ب.غ.ل کردم امیلی:وایی ناتالی چقدر تغییر کردی ناتالی:ممنون و با آسانسور رفتیم بالا و من مرینت رو بردم اتاقم و روی تخت خوابوندمش و خودم کنارش دراز کشیدم و موهاشو باز کردم نوازش کردم .
بعد از چند دقیقه مرینت چشمای دریایی شو باز کرد و وقتی منو کنار خودش روی تخت دید از خجالت قرمز شد 🐞:آدرینننننننن😳 که من تاقت نیاورم و محکم 👩❤️💋👨 و ما یه ربع توی همون حالت بودیم و بعد از هم جدا شدیم و هر دو مون نفس نفس میزدیم و مرینت از قرمز هم قرمز تر شده بود 🐱:خیلی د.و.س.ت دارم پرنسس و همونجوری که دراز کشیده بود دراز کشیدم و ب.غ.ل.ش کردم 🐞:منم د.و.س.ت دارم پیشی😳☺️ که من پیشونیشو 😘و دستمو گذاشتم روی قلبش باورم نمیشد آنقدر قلبش تند میزد که ممکن بود الان از جاش در بیاد 🐱:بانوی من قلب چرا داره از جاش میزنه بیرون 🐞:چون تو بهش دست زدی شاهزاده قلبم😳☺️ و منم بهش لبخند زدم که یکی در زد و ما از جا مون پریدم که در باز شد و مادر و پدرم آمدن داخل
امیلی:وایی عروس گلم تو چقدر خوشگلی😀 که مرینت از خجالت قرمز شد گابریل:فکر کنم بد موقع مزاحم شدیم😏 که ایندفعه منم قرمز شدم امیلی:درسته ما میریم بیرون شما به کارتون برسید😉 و بعد رفتن بیرون 🐱:امم تو حالت چطوره بهتری 🐞:اره بهترم 🐱:پرنسس من ازت ممنون تو جون خودتو برای مادر من فدا کردی نمیدونم چجوری ازت تشکر کنم که دستشو گذاشت روی گونم🐞: من فقط خوشحالی تو رو میخوام شاهزاده قلبم که دوباره صورتامونو بردیم نزدیک و همو 👩❤️💋👨 پلگ:خسته نشدید این همه همو ب.و😘س.ی.د.ی.ن که از هم جدا شدیم🐱:پلگگگگ😡 پلگ:باشه بابا من رفتم پیش کممبرام🙄 که به سمت مرینت برگشتم و میخواستم دوباره اون کارو بکنم که با انگشتش جلوی لبمُ گرفت 🐞:برای امروز بسته پیشی😊🐱:باشه😅 که از روی تخت بلند شد منم بلد شدم و از اتاق رفتیم بیرون امیلی:بلاخره آمدید و آمد سمتمون و مرینت رو محکم بغل کردم امیلی:عزیزم ممنون که منو دوباره به زندگی برگردوندی نمیدونم چجوری ازت تشکر کنم گابریل تمام ماجرا رو برام تعریف کرد میدونم چقدر سختی کشیدین و چقدر جنگیدین مرینت:خواهش میکنم کاری نکردم راستش آقای آگرست بخاطر عشقی که به شما داره هر کاری تونست کرد و شما رو دوباره بر گردوند امیلی:ولی من از دستش اعصبانیم😒 گابریل:عزیزم😐
امیلی:تو بخاطر اهداف خودت به تمام مردم پاریس ضربه زدی درسته با این کار میخواستی منو زنده کنی اما این کارت داشت کل پاریس رو نابود میکرد😡(با داد) که پدرم سرشو انداخت پایین گابریل:من متاسفم من فقط برای اینکه دوباره پیشم باشی ایکارو کردم فقط همین و از چشماش اشک ریخت (من:پیر مرد هم گریه میکنه😐 گابریل:چی به من گفتی پیر مرد😠 من:اره خب تو پیر مردی دیگه🤣) مرینت:زیاد یا خشونت رفتار نکردین که مادرم به پدرم یه نگاهی انداخت امیلی:درسته یکم با خشونت رفتار کردم و بعد رفت سمت پدرم و با دستاش سرشو داد بالا امیلی: ببخشید گابریلم یکم اعصبانی شدم و بعد پدرمو 👩❤️💋👨 😐 که منو مرینت که چشمامون شده بود اندازه یه کاسه و دهنمون باز مونده بود که مادرم از پدرم جدا شد و به ما یه نگاهی انداختن امیلی:چیه فکر کردی فقط خودت میتونی عشقتو ب.ب😘و.س.ی😌 که منو قرمز شدیم 🐞: من دیگه باید برم ممکنه پدر و مادرم نگرانم بشن 🐱:باشه من تا جلوی در باهات میام و تا جلوی در همراهیش کردم 🐱:بانوی من بازم ازت ممنون که این کارو کردی 🐞:لازم به تشکر نیست و بعد گونشو😘 و اونم قرمز شد 🐞:امممم من دیگه میرم فعلا😅 🐱: خداحافظ بانوی من و رفت خونشون

عکس این اسلاید پونی هستش . تسچی عزیز لطفاً قبول کن 🙏 این دومین باره که این پارت رو میزارم و تمام چیزایی که بخاطرش دستمو رد کردی رو با ستیکر جای گذین کردم و عکس پارت هم درستش کردم
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
دوباره پارت بعد رو بزار تا برسی بشه.
آخه چون دیر به دیر میزاری ما هم داستان رو یادمون میره.
امروز سومین روزیه که توی براستی هستش نمیدونم چرا نمیزارنش
برو متن پارت جدید داستانت رو کپی کن و یک جا ذخیره کن و دوباره بزار.
شاید این دفعه شد.
همین کارو کردم و دارم دوباره میزارم
امیدوارم منتشرش کنن
🌺🌸🌺🌸🌺🌸
پارت بعد رو بزار🙂
گذاشتم ولی دو روزه توی برسی هستش
پارت بعددددد
پارت بعدی رو گذاشتم
درحال برسی هستش
. ارت بعد پارت بعد پارت بعد پارت بعد پارت بعد پارت بعد پارت بعددددددددددددددددددددد ددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد ددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد
پارت بعددددددددددد
منم بیام کمک.😏😎🤣
پارت بعد ، پارت بعد ، پارت بعد ، پارت بعد ، پارت بعد ، پارت بعد 😅😂🤣
عالی پارت بعد رو زود بزار
چشم سعی میکنم سریع پارت بعدی رو بزارم
خیلی عالی بود 🥺
ممنون عزیزم 😘