من امده امممممم شاید این پارت اخریش باشه سرزنشم نکنید خودمم خیلی ناراحتم که پارت اخره 😭😭😭😭😭 ولی خب ممکنه یه تغییراتی بدم یا داستان یکم طولانی تر بشه و این پارت اخری نباشه فعلا نمی تونم حرفی بزنم. خب... بریم سراغ داستان😊💜
کوکی: *ا/ت* .... . من :😅 چیه؟. کوکی: این اتاااااق اَ َ َ ... انقدر که تو منو تحویل میگیری خودم خودم رو تحویل نمیگیرم.من: توروخدا از خجالت آبم نکن. کوکی: من غلط بکنم همچین کاری بکنم اصلا من دیگه ساااااکت...درباره اتاقم حرف نمیزنیم😊. من: مرسی مرسی مرسی. کوکی:💜. کوکی کمکم کرد و نشستم روی تخت. کوکی: خب من... من دیگه برم... . کوکی همینطور که داشت این حرف رو میز رفت سمت در اتاق.... . من: کوکی وایسا... . کوکی: چیزی شده. من:میشه ازت یه سوال بپرسم؟.
کوکی:اره چرا که نه عشق دلم... (من مُردم شما زنده اید؟) من: گفتی که خودت برای اینکه از پیشت جُم نخورم امروز قراره یه کاری بکنی... اون کار چیه؟. کوکی: امشب میفهمی شب ساعت ۷ و نیم میام دنبالت اون موقع میفهمی. فقط کاری نداری من بیام دنبالت؟. من: چه کاری مهم تر از با تو بودن😊. کوکی: آی قلبم... . من: چیشد😨. کوکی: هیچی خواستم خودمو برات لوس کنم. من:😂😂😂😂ازدست تو. کوکی: خب پس من فعلا برم بای عشخم👋. من: بای💜💜👋.
بعداز رفتن کوکی رو تختم پهن شدم.... همش با خودم میگفتم یعنی چیکار میخواد بکنه چه نقشه ای داره که یه پیامک اومد رو گوشیم کوکی بود. پیامک کوکی: عشخم سیلام میگم من ساعت ۷ میام پیشِت یه کار باهات دارم بعداز انجام اون کار میریم بیرون تا بهت بگم میخوام چیکار کنم 😊. من: سلام لاوم. باشه ساعت ۷ منتظرتم. کوکی:💜. (پایان پیامک ها) خدایا یعنی کوکی چیکارم داره.... الان ساعت چنده راستی؟. ساعت ۱۲ شده خب چیکار کنم من اگه بخوام تا ساعت ۷ صبر کنم که دِق مرگ میشم.... . میرم تو گوشیم....
میرم یکم وبگردی میکنم و یه دو ساعتی مشغول میشم بعد پا میشم و یه غذا سفارش میدم و تلویزیون رو روشن میکنم همینطوری تو هَپَروتَم که زنگ میزنن میرن در رو باز میکنم غذا رو اوردن غذا کیمچیه یام یام😋😋😋. در حین غذا خوردن تلویزیون هم نگاه میکنم خلاصه که دارم زمان رو از سر خودم میگذرونم 😅. غذامو که میخورم بند و بساتم رو جمع میکنم و میرم میفتم رو تختم وقتی بیدار میشم میبینم ساعت ۷ یا خداااااا الان کوکی میاد من حتی حاضر نشدم ایمممممم تو سَرَم ...
زنگ خونه به صدا در میاد بدو بدو موهامو شونه میکنم و میرم در رو باز میکنم... کوکی: سیلام علیک خوبی؟. من: اممم... سلام اره ممنون... . کوکی: خیلی خوشحالم که قبل از اینکه حاضر شی رسیدم اینجا. من: چرا. کوکی : میفهمی.... . من:😯😯😯😯. کوکی: بیا بشین اینجا پشت این میز. میرم میشینم... . کوکی: از اینجا جُم نخور. من: باشه. میره روی جا کفشی نایلونی رو که با خودش اورده بود بر میداره میاره از توی نایلون یه لاک صورتی و یه برق ناخون در میاره... . کوکی: دلم میخواست امشب اینجوری قبل از همه ی غافلگیری های دیگه یه غافلگیری دو نفره واست داشته باشم....
لاک رو در میاره میگه:دستتو بده. دست راستمو بهش میدم کوکی هم خیلی با حوصله میشینه و برام لاک میزنه بعد که هر پنج تا ناخونم رو لاک زد فوتشون میکنه و میگه : ببین چه خوش سلیقه م. من: خوش سلیقه نیستی. خیلییییییی خوش سلیقه ای... . کوکی: ما اینیم دیگه😀😀.بعدش هم دست چپم رو لاک میزنه و در اخر روی همه ناخون هام برق ناخون میزنه 😍. کوکی: هنوز تموم نشده. من: فکر کنم میخوای دوباره روونه بیمارستانم کنی. بعد نمدونم چی میشه که نگاه هم میفته به انگشتام وای خیلی قشنگ شدن بلند با یه....
با یه شور و شوقی میگم کوکی خیلی دوست دارم. کوکی: من بیشتر لاوم💜. بعدش از توی اون نایلون بزرگش یه نایلون کوچیک در میاره که توش یه چشم بند هست. کوکی: چشماتو با ین میبندم هر وقت گفتم بَرِش دار. من: نمدونم میخوای چه کار کنی ولی باشه. کوکی چشمامو بست حس میکردم یه چیزی مثل رُژ لب روی لبامه همینجوری داشت یه کارایی انجام میداد که گفت: چشم بند رو بردار 😊. من چشم بندو برداشتم کوکی موهامو واسم بسته بود و خیلی ملیح ارایشم کرده بود من جیغ زدم گفتم : کوکییییییی(اینجا برگشتم و پریدم بغلش) ...
کوکییییییی عاشقتمممممم. کوکی: ارزوم بود واست یه شبتو بسازم اما احساس میکنم موفق نشدم...😢. من: کوکی شوخی میکنی؟ امشب رویایی ترین شب زندگیمه من حتی فکر نمیکردم یه روز تو رو ببینم چه برسه که بخوای برام لاک بزنی موهامو درست کنی در کل زندگیمو بسازی. کوکی: راست میگی؟ . من: دروغم چیه امشب خیلی شب خوبیه خیلییییی... 😍. کوکی: خیلی خوشحالم که خوشحالی.*ا/ت* حالا میخوام یه چیزی رو بهت بگم... . من: چی؟. کوکی: میدونی که اگه نباشی یه روز هم زنده نمیمونم بدنم هم در برابر مرگ مقاومت کنه خودم نمی تونم پس میخوام امشب همه چی رو به خانواده ت بگم.
من: چورییییی. کوکی : امشب با پدرت یه تماس تصویری میگریم تو به پدرت بگو که... بگو که یکی اینجاست که میخواد باهاتون حرف بزنه و لطفا تا اخر به حرفاش گوش کنید. بقیه ش به عهده خودم. من: کوکی بابای من همینجوریشم عصبانیه بخدا اگه حرفی بهت بزنه من داغون میشم. کوکی: نگران نباش عشقم تو داغون شی من نابود میشم💘پس کاری نمیکنم ناراحت شی و این شب خوب برات یه کابوس بشه. من: بهت اعتماد دارم مطمئنم که امشب خراب نمیشه پس... پس باشه.
خب امیدوارم تا اینجا لذت برده باشید داستان رو مجبور شدم طولانی کنم چون ما که تا اینجا اومدیم خرابش نکنین دیگه درسته؟ 😊. نظر یادتون نره البته اگه دوست داشتین 💜 فعلا باعی👋👋👋👋👋❤❤❤❤❤❤