سلام ^_^ خب این از پارت دوم سرنوشت خونین (Bloody destiny)امیدوارم لذت ببرید و ممنونم بابت نظر های قشنگتون نمیدونید که چقدر خوشحال و ذوق زده شده بودم و قول میدم رمان بهتر از این ادامه بدم
با احساس اینکه کسی داره موهام لمس میکنه چشمام باز کردم بدنم بخاطر بد خوابیدنم بدجور خشک شده بود و درد میکرد به سمت جهتی که احساس کردم موهام لمس میشه برگشتم که با دیدن تهیونگ سعی کردم ضربان قلبی که حالا رو هزار رفته بود انگار بهش ولتاژ وصل کرده بودن اهمیت ندم و جوری نشون بدم که برام اصلا اهمیتی نداره اون بدون هیچ دقتی به منی که حالا بلند شدم موهام نوازش میکرد و هر از چند گاهی لبخند کمرنگی میزد که نشون دهنده این بود که خاطرات براش زنده شدن و اونم مثل من زخم ۱۰ سال پیشش باز شده نمک روش داره ریخته میشه که با شنیدن اسمم دست از موهام کشید و بهم نگاه کرد هه سو:(چرا برگشتی؟)
تهیونگ:(اگه بگم دلم برات تنگ شده بود باور میکنی؟) پوزخندی به حرفش زدم بدون توجه به درد قفسه سینم بلند شدم با نفرت به چشماش نگاه کردم و گفتم هه سو:(با کاری که ۱۰ سال پیش باهام کردی باز از سر پرویی میای بهم میگی که دلت برام تنگ شده تهیونگ تو اصلا یادت هست توی اون ده سال پیش چه بلایی سر من اوردی؟) به چشماش نگاه کردم که حالا از حالت جدی در اومده بود رگه های قرمز تو مردمک چشماش دیده میشد خیره شدم با چشمای غرق در اشکم بهش نگاه کردم و گفتم هه سو:(فکر کنم یادت رفته ولی من بهت یاد آوری میکنم درست ۱۰ سال پیش تو یه تصادف فیک درست کردی تا کاری کنی که همه فکر کنن مردی تا بتونی بهتر از قبل مواد مخدر با دوستات پخش کنی که حتی دیگه هیچ پلیسی بهت شک نکنه چون همه فکر میکردن تو دوستات مردین ....) با صدایی که از ته چاه میومد اشکامو پاک کردم و ادامه دادم هه سو:( وقتی میخواستی چنین نقشه کثیفی بکشی حتی یه درصد به منی که تو خونه منتظر بودم تا تو برسی تا باهم مثل همیشه روزمونو با هم دیگه به یه خاطره قشنگ تبدیل کنیم فکر کردی؟؟)
اونم همون طور که سرش پایین بود گفت :(کردم، کردم که الان اینجایی) با داد گفتم هه سو:(نکردی اگه کرده بودی چنین کاری با من نمیکردی میدونی تهیونگ اون موقع که ماشینت جلو چشمام تو دَره افتاد من چه حالی بودم فهمیدی چقدر داد زدم یا فهمیدی تو خاک سپاری چقدر التماست کردم که بلند بشی بگی که تمام این اتفاقات یه مسخره بازی بود ولی تو تمام مدت مثل یه موش تو لونت قایم شده بودی داشتی مواد مخدر پخش میکردی تهیونگ تو حتی یه ذره هم من دوست نداشتی حتی یه ذرههه حالا بعد از گذشت ده سال میای بهم میگی که دلت برام تنگ شده میدونی وقتی فهمیدم زنده ای حتی دیگه نمیخواستم بیام سر خاکی که دلم به اون خوش بود میتونستم عکستو ببینم..) بعد با حرفی که زدم خنده ای سر دادم و گفتم هه سو:(آخ ببخشید سر خاکی که بجای جسد تو جسد یه مرده بدبخت دیگه که گناهش مرگ نبوده بود زیر خاک دفن شده بود درست میگم ) که با گرفته شدن دستم توسط تهیونگ موجی از گرما وارد دست سردم شد که با صدای گرفته ای که نشان از بغضش بود گفت تهیونگ:( هه سو اگه میدونستی اون موقع چه اتفاقایی میفتاد اگه من اینکارو نمیکردم صد در صد بهم حق میدادی که کار خوبی کردم هه سو اینکارو باهام نکن انقدر باهام سرد رفتار نکن هه سو تو هنوز مال منی تو متعلق به منی پس با من اینکارو نکن ) ناباور دستم از دستاش جدا کردم و گفتم هه سو:(هه سو تو خیلی وقته مرده هه سو تو ده سال پیش توی همون دَره مرد...)
همون طور که حرف میزدم بدنم شروع به لرزیدن کرد ولی باز ادامه دادم گفتم هه سو:(هه سو تو شاید اون موقع میتونست بهت حق بده اما این هه سو مال هیج کس نیس این هه سو مال خودشه کسی نمیتونه اونو مال خودش کنه ، این هه سو ساده دیگه نیس که با حرفای تکراریت دوباره خودشو قانع کنه من اون هه سو قبل دیگه نیستم تهیونگ من الان خیلی تغییر کردم ) که تهیونگ با داد گفت تهیونگ:(اگه بهت میگفتم ولم میکردی تنهام میزاشتی چرا درکم نمیکنی ) منم با همون تن صدای خودش بلندگفتم هه سو:(من مگه اون زمان که بهم گفتی پدرت تو کار مواد مخدر تو رو زور کرده که باهاش وارد کار مواد مخدر بشی مگه ولت کردم مگه تنهات گذاشتم نه نزاشتم با همون سنی که داشتم درکت کردم و نزاشتم چیزی تغییر کنه. تو تونستی بهم بگی تو کار مواد مخدر رفتی ولی نمیتونستی بهم بگی که میخوای یه تصادف فیک درست کنی که همه فکر کنن مردی و من حداقل انتظار داشتم خودت بیای بهم بگی چه اتفاقی افتاده ولی خب تمام این قضیه رو از برادری که فکر میکردم همراه تو مرده شنیدم اما اونم فقط در حد همین بود که تو زنده ای همش یه نقشه بود )
هه سو:(میدونی تهیونگ برای تو نه برای خودم متاسفم که تمام اون مدت عذاب وجدان داشتم و فکر میکردم همش تقصیر منه من فکر میکردم تقصیر منه که تو رو از دست دادم من بخاطر تویی که اصلا به فکر من نبودی آزاد تو کشور های مختلف داشتی تو کلاب های مختلف خوش میگذروندی تا سه سال تحت روانشناس بودم تا نکنه به فکرم برسه که خودکشی بکنم ) بعد با پوزخند بهش نگاه کردم و گفتم :( بعد از اینکه خبرنگار شدم فقط فقط میخواستم کاری کنم که بهت نشون بدم که میتونم زمینت بزنم ولی تو هر دفعه قانون دور میزدی هیچ کس حتی از تو سر نخی پیدا نمیکرد اما نمیزارم تهیونگ نمیزارم ازت انتقام میگیرم تمام کارایی که توی اون ده سال باهام کردی باهات میکنم )
با تموم شدن حرفم به چشماش نگاه کردم نمیدونستم دنبال چی میگردم اما انتظار داشتم حداقل با گفتن حرفام بتونم ذره ای از تو چشماش حقیقت ببینم بتونم نفرتمو از بین ببرم اما توی اون چشما فقط شعله آتیش دیده میشد بس ناامید پشت بهش کردم آروم گفتم هه سو:(برو بیرون تهیونگ به اندازه حرف زدیم) اما به یاد آوردن اینکه اینجا خونه من نیس خواستم بلند بشم که با کشیده شدن دستم توسط تهیونگ و پرت شدن بدن بی جونم تو بغلش یه لحظه به شُک رفتم اما وقتی به خودم اومدم سعی کردم با مشت زدن به قفسه سینش حداقل کمی خودمو از آغوش گرمی که سال های سال ازش منع بودم جدا بشم اما اون هر دفعه با مشت های بی جونم بیشتر خودشو جمع میکرد کار برام سخت تر میکرد ،انتظار داشتم درد قفسه سینم بیشتر بشه اما من به جای درد فقط قلبی که با سرعت بیشتر به قفسه سینم کوبیده میشد میتونستم حس کنم
قلبی که فکر میکردم ریشه عشقی که ده سال سعی بر نابود کردنش داشتم واقعا نابود شده اما حالا فهمیدم که اون ریشه بیشتر از قبل رشد کرده هیچ وقت نابود نشده بود و فقط تو تاریک ترین قسمت قلبم داشته رشد میکرده با احساس تر شدن چشمام سعی کردم بیشتر تلاش کنم تا از آغوشش بیرون بیام اما هیچ فایده ای نداشت فقط داشتم وقت خودمو با انرژیمو تلف میکردم :( ولم کن تهیونگ بزار برم نمی بینی که نمیخوامت تهیونگ من دیگه حتی نمیخوام ببینمت میفهمی ازت متنفرم بزار برم ) بعد دست از تلاش برداشتم با صدای بلند گریه کردم
هه سو:( بعد از ده سال میخوای چیکار کنی باهام هان تهیونگ میخوای زندگیمو نابود کنی تهیونگ زندگی من خیلی وقته نابود شده تو نابودش کردی و هنوز توی این ده سال درست نشده ، نکنه میخوای شکنجم کنی چیکار میخوای بکنی تهیونگ ) که با شل شدن دستش از بغلش بیرون اومدم سعی کردم که بلند بشم اما با دردی که تو قفسه سینم ایجاد شد نفسم برای لحظه ای بالا نیومد فقط احساس کردم که از قفسه سینم چیزی مثل آب جاری شد که با دیدن تیشرت خونیم تهیونگ با ترس بلند شد اما تا خواست نزدیکم بشه چشمام سیاهی رفت و بعد تنها صدای فریادش بود که شنیدم تهیونگ:(هههههه سو)
خب اینم از پایان پارت دوم امیدوارم که لذت برده باشید و اینکه باز از نظرات قشنگتون ممنونم لطفا دوباره درمورد پارت دوم نظر بدید و هر ایرادی از داستان پیدا کردید بهم بگید :) خیلی دوستون دارم ♡
و اینکه خیلی دوست دارم اگه ایده ای تو ذهنتون هست درمورد داستان بهم بگید تا تو داستان بکار ببرم لطفا بگید چون با این کار بهم کمک بیشتری میکنید که بتونم داستان براتون هیجان انگیز تر و لذت بخش تر از قبل کنم
و یه چیز دیگه که باید بگم اینکه بخاطر اینکه من داستانم کلا خیلی عجیب غریبه تستچی خیلی دیر پارت ها رو بارگذاری میکنه و من برای پارت اول سرنوشت خونین تا دو هفته صبر کردم بعد از دو هفته بارگذاری شد لطفا صبور باشید و امیدوارم که پارت دو و بقیه پارت ها چنین داستانی نباشه:) که نه من اذیت بشم و نه شماها اذیت بشید^_^ و یه چیز دیگه بخاطر حجم زیاد درسا من زیاد نمیتونم داستان بنویسم پس لطفا ناراحت نشید که چرا دیر پارت میزارم وقتی شرم خلوت بشه حجم درسا سبک بشه مطمئن باشید که زود زود پارت میزارم^_^ و یه نکته خیلی خیلی مهم تر اینکه لطفا توی این کرونایی مراقب خودتون باشید خیلی دوستون دارم:)♡ تا پارت سوم خداحافظ لاولی های من:)