
سلام به همگی من اومدم با یه داستان جدید خیلی ببخشید که دیر کردم ولی بالاخره اومدمخوب امیدوارماین داستانو دوست داشته باشید واگه از این داستان خوشتون اومد حتمن نظر بدید و لایک کنید❤
زندگی تو این دنیا کار سختیه چون تو مجبوری فقد سکوت کنی در برابر خیلی چیزا مجبوری تحمل کنی هرچی شنیدی و دیدی رو درست شبیه زندگی من که خیلی خسته کنندس به هر حال من بهش عادت کردم و مجبورم همینطوری زندگی کنم من لیام، پارک لیا و چند روز دیگه قراره۱۷ سالم بشه تو امریکا زندگی میکنم با خانوادم .به غیر خودم یه برادر کوچیک تر از خودم دارم که اسمش هیون سوئه ،هیون سو خیلی شیطونه برعکس من که خیلی بی حوصله و تخسم همین چیز دیگه ایی نیست تو ذهنم که بگم راستی امروز یه قرار دارم با دوست پسرم کانر ،خیلی دوسش دارم کانر همکلاسیمه وقتی برای بار اول دیدمش از شخصیتش خوشم اومد مهربون و اروم بود تا الانم همونه بعضی وقتا خجالتیه ولی دوست داشتنیه ما تقریبا شیش ماهه باهم قرار میزاریم امروزم خودش ازم خواست همو ببینیم گفت میخواد منو ببینه . برای اخرین بار خودمو تو اینه دیدم همه چی مرتب بود یه لبخند به خودم تو اینه زدم از اتاق خارج شدم چیزی تا امتحانای اخر ترمم نمونده سعی میکنم تا میتونم بخونم و یه نمره خوب بگیرم راجب وضعیت درسام باید بگم خوبه اونجور که بخوام بگم ازش نه راضیم نه ناراضی ساعت نه شب بود منتظرش جایی که ادرس داده بود نشسته بودم چشام خسته بودن خیلی خوابم میومد سرم روی میز گذاشتم و چشامو بستم اونقدر خسته بودم که متوجه نشدم که خوابم برد ولی با صدای یکی که اسممو صدا زد چشامو باز کردم به روبه روم نگاه کردم الیزا بود ولی اون چرا اینجاست الیزا دوست صمیمه ولی نمی دونم چرا اینجاست با لبخند بهش سلام دادم اونم با لحن سردی جوابمو داد روی صندلی روبه روم نشسته بود تو ذهنم سوال بود چرا کانر هنوز نیومده چرا الیزا الان اینجاست اونقدر تو ذهنم سوال بود که نتونستم صبر کنمو همه رو به زبون اوردم _الیزا تو اینجا چیکار میکنی
الیزا نفس عمیقی کشیدو نگاش داد به منو جدی گفت:باید راجب چیزی باهات حرف بزنم _راجب چی اتفاقی افتاد الیزا: ببین من میدونم بعد حرفام ازم متنفر میشی ولی باید به منم حقم بدی با تعجبنگاش کردمو گفتم:اصن نمی دونم چی میگی ولی بگو میشنوم الیزا :من کانرو دوست دارم اونم منو دوست داره اونمیخواد باهات کات کنه من از طرف اون اینجا اومدم تا این رابطه رو پایان بدی با شنیدن این حرفش احساس خیلی بدی بهم دست داد حس کردم کل دنیا روی سرم خراب شده ولی من از اون ادماش نیستم که دادو هوار کنمو بزنم زیر گریه سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم جوری که انگار واسم مهم نیست هرچند توی دلم ماجرا چیز دیگهای بود تو چشماش نگاه کردم خونسرد بود انگار میخواست بگه من کار درستی کردم _ولی چرا خودش نیومد الیزا :نمی خواد ببینتت با بغضی که تو گلوم سنگینی کرده بود گفتم:شماها به من خیانت کردین الیزا نفس عمیقی کشیدو بی تفاوت گفت:دوستیمون خراب شد ولی باید بدونی اونم دوستم داره میدونم بهت خیانت شده ولی باید بدونی تو لایق این عشق نیستی با تک تک حرفاش حس بدی بهم دست میداد حس پوچی حس ناامیدی ولی نباید زود جلوش وا برم با پوزخند نگاش کردمو گفتم:شاید باید بگی اون لیاقت منو نداشت شاید لیاقتش دختری مثله توئه که چشمش به دوست پسر دوستشه اینتعریف بهتریه الیزا با عصبانیتی که سعی داشت کنترلش کنه گفت:تو دورگه لنتی فکر کردی کی هستی عوضی تو حتی لایق عشق نیستی عصبی نگاش کردمو گفتم_لیاقت منو امثالی مثله تو تعیین نمیکنن چون دارم میبنم لیاقت خودتم کمتر از چیزیه که توقعشو داشتم الیزا:هه زیادی تاسف بر انگیزی کانر خیلی چیزا راجبت بهم گفت اون میگفت تو یه ادم افسرده لنتی هستی که هیچ جذابیتی برای ادامه دادن این رابطه براش نداشتی جدی نگاش کردمو گفتم:چه جالب تو این رابطه ها فقد ارزش یه سری انسان های بیهوده مشخص میشه نه عشق واقعیشون
الیزا با چشمایی که از حدقه بیرون اومده بود نگام میکرد منم بدون هیچ حرف دیگه ایی از اونجا اومدم بیرون وقتی داشتم بیرون می اومدم با کانر روبه رو شدم همه خاطرات اینچند وقتی که باهاش بودم تو ذهنم تکرار میشد من احساساتمو اشتباه براش خرج کردم به ادم های اشتباهی برخوردم که الان فقد میتونم بگم متاسفم برای خودم کانر زل زده بود تو چشمام انگار انتظار حرفی ازم داشت ولی من حرفی باهاش نداشتم بغض سنگینی تو گلوم گیر کرده بود اون خرابش کرد میتونست یه جور دیگه تمومش کنه ولی نه اینجوری نه با خیانت بهم از کنارش گذشتمو از اونجا دور شدم بغضم شکسته شد اشکام راهشونو گرفته بودن حالا میتونم راحت خودمو خالی کنم ولی کاش اون حرفی میزد کاش میگفت چرا بهم خیانت کرد کاش میگفت چرا باهام بازی کرد من انسان ضعیفی ام فکر می کردم اون عاشقمه یه دروغ بود من خیلی براشون جالب بودم برای شکستن قلبم عااا واقعن خیلی خسته کنندم حتی کسی که دوسش داشتم هم ازم خسته شده گریه میکردم اروم و بدون صدا دلم میخواست بلند جیغ بزنم چرا چیزی نگفتم چرا دارم اینقدر صبر میکنم اون لنتی منو گول زد بهم خیانت کرد ولی چرا جواب هیچکدوم اینارو بهم نگفت اینکه چرا باید واسش اینجوری تموم بشم تنها چیزی که ارومم میکرد قدم زدن بود دیر وقت بود باید میرفتم خونه هرچند بودنم تو اون خونه هیچ نیازی نیست چون میدونم خانوادمم حتی به بودن منم اهمیت نمیدن اونقدری سرشون تو کارشونه که نبودنم هیچوقت حس نمیشه با صدای ترمز ماشینی که جلوی پام متوقف شد از ترس چند قدم عقب رفتم دو تا مرد با هیکل گنده از ماشین بیرون اومدنو به من نزدیک شدن خواستم فرار کنم ولی اونا منو زودتر از چیزی که فکر میکردم بین بازوهاشون گرفتن شروع کردم به جیغ زدن تقاضای کمک خواستم ولی با دستمالی که یه لحظه جلو دهنم گرفته شد چشام سیاهی رفت **** با سر درد بدی چشامو باز کردم نگاهی به دور ورم انداختم دست و پامو بسته بودن لنتیا اخه اینجا کجاست چرا من اینجام چرا هر چی بلائه سر منه بدبخت میاد نیم ساعت تقریبا همینجوری تو همون حال نشسته بودم که حس کردم در اتاق باز شد یه مرد با کت شلوار مشکی داخل اتاق اومد با دوتا مرد هیکل گنده که بهشون میخورد محافظ باشن مرده باپوزخند نگام کرد و نزدیکم اومد چونه مو تو دستش گرفتو با لحنکثیفی گفت:بیدار شدی خوشگله
حالم داشت از لحن حرف زدنش بهم میخورد عصبی نگاش کردمو گفتم:شما لنتیا با من چیکار دارید چرا منو اینجا اوردید اصن شماها کی هستین مرده با خنده چندشی گفت:صبر کن صبر کن کوچولو نترس اینجا جای بدی نیست _عوضی بگو کی هستی مرده با یه دستش گونمو لمس کردو گفت:هیس قرار نیست هار بشی عصبی دستشو از گونم کنار زدم و تو چشماش با خشم نگاه کردم و گفتم:دست کثیفتو به صورتم نزن مرده انگار از این کارم عصبانی شدو موهامو محکم با دستاش کشیدو گفت:بهت نشون میدم کوچولو فقد صبر کن میبینی از شدت درد کشیده شدن موهام اشک تو چشمام جمع شده بود _موهامو ول کن خباثت از چهره اش میبارید این لنتی کیه چرا منو اورده اینجا بعد از اینکه موهامو ول کرد خیلی سریع از اتاق بیرون رفت بعد از رفتنشون به اشکام اجازه دادم جاری بشن تا فقد کمیاز دردام کم شه از زبان تهیونگ: انسانای زیادی زجر میکشن برای گذشته و کاری که انجام دادن این یه تجربس ولی یه درد همیشگیه که همیشه همراهته این برای تقاص دادن زیادیه چون فقد احساس نابودی میکنی خسته بودم از بس با خودم تو خیالاتم حرف زدم دارم خودمو توجیج میکنم ولی این کافی نیست با صدای پدرم سرمو از روی میز برداشتم اون کی اومده بود که اصن متوجهش نبودم _بابا کی اومدی کاری داری با من با لحن سردی جواب داد: زود اماده شو دنبالم بیا _برای چی
بابام:چیزی نپرس فقد اماده شو پایین منتظرتم با رفتنش خیلی زود خودمو اماده کردم و دنبالش رفتم سوار ماشین بود نمیدونستم قراره کجا ببرتم اون هیچ حرفی نمیزنه جدی و سرده بعضی وقتا خیلی ترسناک تعجبی نداره چون اون یه رئیس مافیاست همراهمون دوتا ماشین دیگه همبود که به عنوان محافظای بابام بود مسیر طولانی بود خیلی خوابم میومد اروم چشامو بستم به خواب رفتم نمی دونم چقدر گذشته بود ولی بالاخره ماشینو جایی متروکه متوقف کرد روبه روم فقد یه ساختمون بزرگ قدیمی بود که بیتشر شبیه خونه های طلسم شده بود از ماشین پیاده شدمو دنبال پدرم به راه افتادم داخل ساختمونم مثله نمای بیرونش ترسناک بود پدرم در یه اتاقو باز کرد وارد اونجا شد همراهش وارد اتاق شدم روی یکی از صندلی ها نشست و به من اشاره کرد تا بشینم با تعجب به دور ورم نگاه میکردم _میتونم یه سوال بپرسم بابام بسته سیگارشو از جیبش در اوردو نگاه سردی به من انداخت گفت:میخوای بپرسی چرا اینجا اومدی _اره بابام در حالی که داشت سیگارو با فندک روشن میکرد با لحن سردی گفت:میخوام بهت نشون بدم چیجوری مثله من باشی با لبخند نگاش کردمو گفتم:این خیلی خوبه ولی فکر نمیکنم هیچوقت به خوبی شما بشم بابام:باید تلاشتو بکنی چون در این صورت هیچوقت نمیتونی خودتو نشون بدی _من تمام تلاشمو میکنم بابا بهت قول میدم بابام در حالی که لبخند کمرنگی روی لباش بود یهکام از سیگارش گرفت چند دقیقه ایی تو همون اتاق بودم کم کم حوصلم سر رفته بود از جام بلند شدمو از اتاق بیرون رفتم چند تا اتاقو همینجوری داخلشونو دیدم همه ی اون اتاقا خالی بودن همه طبقه ها پنج ها اتاقو داشتن حداقل اخرین طبقه ایی که ازش دیدن کردم طبقه ی پایین پایین بود تاریک بودو دوتا اتاق بیشتر نداشت نگاهم به یه اتاق ته سالن افتاد جلوی درش دو نفر ایستاده بودن نزدیک اتاق شدم از داخل اتاق صدای گریه یه دختر میومد روبه یکی از اون محافظا گفتم:اون دختر کیه مرد محافظ:قربان چرا اینجا اومدید _جوابمو بده اون کیه مرد محافظ:اون دخترو پدرتون خواستن اینجا بیاریم ولی نمیدونیم برای چی _میخوام برم داخل ققل درو باز کن مرد محافظ:متاسفم قربان ولی نمیشه _درو باز کن
مرد محافظ: قربان ولی _باز کن مرد محافظ با ترس درو باز کردواز کنار در فاصله گرفت وارد اتاق شدم یه اتاق سردو تاریک صدای گریه اون دختر هنوز شنیده میشد هق هق گریش خیلی درد داشت نزدیکش شدم بدنشو تو خودش جمع کرده بود و سرشو با دستاش گرفته بود خیلی عجیب بود اینجا چه خبره روبه روش نشستمو نگاش کردمو سرشو خیلی زود بالا اوردو تو چشمام نگاه کرد صورتش خیس اشک بود چشماش قرمز بود چهره ی مظلومی داشت وگرفته و غمگین بودانگار از دیدنم ترسیده بود با ترس گفت :چرا منو اینجا اوردید شماها کی هستید چیزی نگفتم نمی دونم قراره سرنوشت این دختر چی بشه ولی اینو میدونم هر چی باشه بودنش اینجا زندگیشو خراب میکنه دختره عصبی نگام کردو گفت:چرا حرفی نمیزنی بگو کی هستی چرا منو اینجا اوردی _من تورو اینجا نیوردم دختره:پس کدوم عوضی منو اینجا اورده اصن چرا من اینجام _من چیزینمی دونم دختره:پس کمکم کن از اینجا برم از حرفش تعجب کردمو گفتم:چی میگی من کاری ازم بر نمیاد دختره با بغض گفت:کمکم کن منو از اینجا ببر بیرون من اینارو نمیشناسم من حتی تورو نمیشناسم ولی ازت میخوام بهم کمک کنی چیزینگفتمو ازجام بلند شدم من نمیتونم کاری براش بکنم چون من کاره ایی نیستم داشتم از اتاق خارج میشدم که صداشو با بغض شنیدم که گفت:تو با اونا فرق داری تو بهم کمک میکنی با لحن سردی گفتم:از من کمک نخواه چون من ادم همونام خیلی سریع از اتاق خارج شدمو از اونجا دور شدم چرا باید دختری مثله اون اینجا باشه دلیلش چیه جلوی در اتاقی بودم که بابام با چند نفر در حال حرف زدن بودن صداشونو میشنیدم انگار داشتن معامله میکردن صدای بابامو میشنیدم که میگفت _من دارم با یه چیز خوب باهات معامله میکنم اون دختر، دختر رقیبته پس واست یه فرصته صدای یه مرد که انگار بهش میخورد ۶۰ یا ۷۰ ساله بوده باشه رو میشنیدم که میگفت:درسته تو خیلی خوب هدفتو درست نشون بگیری اون دختر رقیبمه ولی برای این معالمه لازمه یه کار بزرگتر بکنی __چه کاری این برات بس نیست مرد:شنیدم ادم کشای خوبی داری اخه هر چی نباشه تویه رئیس مافیایی پس چرا ازت نخوام واسم اونو بکشی
__با کشتن اون معامله انجام میشه؟ مرد:شک نکن شاید بیشتر از چیزی که بخوای بهت برسه __بهش فکر میکنم مرد :پس میتونم اون دخترو باخودم ببرم فکرمیکنم الان بهش نیاز دارم __:نه نمیتونی تا وقتی معامله دو طرفه نباشه مرده با خنده ی عصبی گفت:تو هیچی نمیفهمی ولی داری خودت معامله رو به تاخیر میندازی __:مشکلی نیست شاید تا فردا بزارم ببریش از در اتاق فاصله گرفتم داشتن راجب اون دختر حرف میزدن احساس خوبی به حرفاشون نداشتم من شاهد یه معامله کثیف بودم که با جون چند تا انسان شرط بسته شده بود احساس عذاب وجدان داشتم ولی من کاره ایی نیستم بعد از حدود نیم ساعت بالاخره اون مرد پیر از ساختمون رفت خیلی پیر بود نکنه بابام میخواد اون دخترو بهش بده با رفتن اون پیر مرد منو بابام اونجا رو ترک کردیم از زبان لیا: سردم بود حالم بد بود چیزی برای گرم کردن نداشتم این اتاق اونقدر سرد و تاریکه که حس مردن بهم دست میداد مادام به این فکر میکردم من خیلی بدبختم که این اتفاق بعد از شکست عشقیم واسم افتاده هه معلومه میخوان باهام چیکار کنن اونا منو میفروشن اینو از اون محافظای جلوی در اتاق شنیدم هر لحظه که بهش فکر میکنم تن و بدنم میلرزه این سرنوشته من بیچاره اس خسته بودم پلکام سنگینی میکرد اروم چشامو بستمو به خواب رفتم ******** نمی دونمچقدر خواب بودم ولی با صدای باز شدن در چشاموخیلی سریع باز کردم نگام به در بود که خیلی اهسته باز شده بود با دقت به چهره ایی که تو تاریکی پوشیده بود نگاه کردم سرتاپاش مشکی پوشیده بود خیلی اروم نزدیکم اومدو گفت:وقت نداریم دستامو بگیر باید از اینجا بریم بدون هیچ حرفی دستشو گرفتم و دنبالش به راه افتادم هیچکی پشت در اتاق نبود انگار اون دوتا محافظای ترسناک اب شده بودن نگاهم به اون فرد افتاد حالا چرا خودشو پوشنده این دیگه کیه نکنه فرشته نجاتم باشه اگه باشه چقدر خوب میشه با قدم های تند از ساختمون خارج شدیم فضای بیرون متروکه و ترسناک بود با کلی درخت خیلی تند راه میرفت پام درد گرفته بود به نفس نفس افتاده بودم
.......اسلاید اضافی
خوب اینم از این پارت امیدوارم خوشتون اومده و امیدوارم ناظرم منتشرش کنه لایک و نظراتتون یادتون نره 💖
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
اجی
Catnoir😉
هستم منو یادت میاد ؟ اکانتم دوباره پرید 😭😭😭😭
اجی ازت خبری نیست از تستچی رفتی؟
کجایی تو دختر ؟
گفتی میای :(
من هفت ماه منتظرتم نامرد TOT
میشه برگردی ؟ :(((((
ادامشو نمیزاری؟:)
پلیز
من بردادرت نیستمو تا آخر دنبال کردم
ادامه بده.
فایتینگ
سلام کیوتی میشه من ادامش بدم؟؟؟؟
بک بده اجی فالویی دریام
خیلییییی وقتهههههه کهههههه منتظرممممممممم ، پارتتتت بعددددد کییییی میاددددد؟؟؟
ادامه بده عالییییییی بوددددددد
ادامه بده
بچه ها سلام باید یه چیزی بگم من این داستانو ادامه نمیدم به جاش دارم یه داستان دیگه مینویسم که هنوز اونقدر ننوشتم ولی دارم سعیمو میکنم زودتر بنویسمش خیلی ببخشید چون واقعن سرم شلوغه پس ممکنه یه چند وقت از تستچی برم.
و اینکه اگه تونستم داستان بعدیمو بزارم دیرتر منتشر میشه
یه چند مدت نیستم ولی اگه شد دوباره برمیگردم اجی 😢
وایییی زود بیا ترو خداااااا❣😭
همین داستانه عالیهههههههه 🤩🤩🤩🤩🤩
آجی کجایی خبری نیست ازت🥺
3 هفته گذشته نگران شدم💔
سلام من ادیت می زنم از اعضای کیپاپ ، از هر کدوم از اعضای کیپاپ، فقط درخواست بدید ، اگر می خوای واسه تو هم ادیت بزنم بگو از کی می خوای ؟؟
واییییی بالاخره اومدی🥺😻😻😻😻من از داستان قبلی دنبالت میکردم منتظر داستان جدید بودم💕😻