سلام اینم از این پارت
با صدای قاضی دادگاه به خودم اومدم و دست از فکر کردن به گذشته برداشتم. گفت:خانم لارنچ شما شاهد بودید؟. بغض بدی تو گلوم شکل گرفت که انگار قصد داشت خفه ام کنه. با صدایی که بغض و ناراحتی توش مج میزد گفتم:بله... . م... من شاهد بودم. یهو تمام اون اتفاقات اومد جلوی چشمم. با بغض ادامه دادم :من شاهد... بد ترین اتفاق عمرم بودم.
بغض بدی که تو گلوم بود داشت خفم میکرد.
گفتم:ا... اما... متمعنن کا....کای هم... راض... راضی نیست یه خانواده دیگه هم داغ دار بشه.بغضم داشت خفم میکرد. صدای هق زدن یهوییم توی صدای رعد و برق محو شد. سریع از دادگاه زدم بیرون. رفتم. نمیدونم کجا. ولی رفتم،رفتم تا کسی صدای گریه هام نشنوه.
بارون شروع به باریدن کرد. سرم رو بالا گرفتم. گفتم:او هم داری به حال من گریه میکنی آره؟. قطره های اشکم بین قطره های بارونی که رو صورتم میچکید محو شد. گفتم:بزار یه داستان برات تعریف کنم. یه دختری بود که خیلی مادرش رو دوست داشت. اما سرنوشت باهاش بد تا کرد و مادرش رو ازش گرفت. دخترک داغون شد. اما بعدش عاشق شد. عاشق یه جفت چشم آبی. یه لبخند از جنس آرامش. اما بازم سرنوشت باهاش بد برخورد کرد و دوباره دخترک رو داغون کرد.
سرم رو انداختم پایین. راه میرفتم و به گذشته فکر میکردم. به روزای خوبم با کای. به شوخی کردن هاش. دوباره اون صحنه اومد جلو چشمم:کای تصادف کرد.جیغ بلندی کشیدم و گوشی از دستم افتاد و به طرفش دویدم.
گریه میکردم. میخواستم صورتشو بین دستام بگیرم ولی تا دستم بردم جلو از ترس و نگرانی دستام همون جا قفل شد. فقط داد زدم :یکی زنگ بزنه اورژانسسسسسسسس. کای رو برن بیمارستان و بردنش بخش اورژانسی. به پدرش زنگ زدم که جواب داد. (ادامه تو نتیجه)
پرنسس خیلی قشنگ و غمگین بود کای خیلی بحال و مهربون بود آپریل هم به قول دیوونه خان خیلی گناه داشت