خب خب خب اومدم با یه پارت دیگه نظرات فراموش نشه
لیدی باگ و کت خیلی باهم حرف زدیم دیگه خیالشون راحت بود ارباب شرارتی وجود نداره کت بهم نزدیک تر شد گفت بانوی من نمیخوای هویت همو بدونیم؟! بعد لیدی باگ اخم کرد و با یکم عصبانیت به کت گفت مگه من چند بار بگم نباید از هویت هم چیزی بفه....کت حرفشو قطع کرد و گفت ولی اخه تو نگهبانی باید بدونم اخم لیدی باگ باز شد تو دلش گفت راست میگه استاد فو هویت منو میدونست ولی خب نباید بهش بگم رفتم و به کت گفتم نمیشه و تا وقتی که مجبور نشیم تو نمیتونی هویت من و بفهمی کت با بغض گفت خدافس لیدی باگ هم گفت خدافس
تیکی:مرینت فکر نمیکنی یکم داری سخت میگیری.لیدی باگ:خب تیکی اگه بفهمه کی هستم که دیگه ابر قهرم....تیکی حرفشو قطع کرد و گفت من نمیگم حتما باید هویت همو بدونین، ولی خیلی باهاش بد رفتاری کردی
مرینت گفت راستی میگی تیکی بعد تبدیل شدو به کت نوار زنگ زد اون تو حالت تغییر شکل بود ولی رد تماس میداد رفتم رو برج دیدم کت اونجاس داشت گریه میکرد لیدی باگ:کت حالت خوبه، کت سریع روشو اونور کرد و اشکاشو پاک کرد و گفت اره گفتم چیزی شده با بغض گفت نه میتونی بری
من گفتم کت واقعا معذرت میخوام ببخشید خب نباید هویت همو بفهمیم تو خودت برا خودت ی زندگی جدید درست کن من به تو علاقه ای ندارم کت بغض بیشتری کرد و خواست بره جایی گفتم کت کجا میری گفت میرم ی سری خرید کنم تعقیبش کردم تا اینکه رفت توی کوچه ای تغییر شکل داد چشمامو بستم ولی مغازه رو دیده بودم اونجا مغازه م+ش. (خب دوستان اگه کسایی که ندونن اون چیه و سنشون کم باشه اونا نمیتونن بفهمن چیه پس نگین بد اموزی داره و اینا)
خب بریم سراغ داستان
من وقتی اون مغازه رو دیدم بغضم گرفته بود بعد چند دقیقه کت و دیدم داره میره طرف برج من هم تعقیبش کردم که ی وقت بلایی سر خودش نیاره رفتم یکم نزدیکتر بهش شدم دیدم دو تا بطری خریده داره میخوره
تو دلم خیلی ناراحت بودم چون من باعث ناراحتی کت شده بودم دیدم که...
ببخشید یکم کوتاه بود امتحاناتم شروع شد
اگه خوشتون اومد نظر بدین مرسی🙏 تا درودی دیگر بدرود
ممنون