سلاااااااااااام 😁 خوبین؟ سلامتین؟ روبه رشدین؟ 😁 اومدم با پارت بعدی کلا من از الان بگم باید یه پزشک در هر صورت و در حال خوندن هر کدوم از پارت های این داستان بالا سرتون باشه 😂 مواظب خودتون باشید.
داستان از زبان من: یه مدتی گذشت و کوکی گفت: بریم برات بخونم؟. من: چرا که نه. کوکی : 😊. من:😍. کوکی شروع کرد به خوندن اهنگ منم که مثل ادم های چُلاق از شدت خوشحالی انگار فلج شده بودم😂😅 . همینجوری داشتم صفا میکردم جاتون خالی😊. کوکی. اهنگ رو واسم خوند و وقتی که اهنگ تموم شد منم براش دست زدم👏👏👏. من: کوکی یه لبخند ایی داری از اون لبخندایی که شبیه این پسر بچه گوگولی ها میشی که ادم برات ذوق مرگ میشه....
کوکی: 😂😂😂😂 اها فهمیدم کدومو میگی خب... . من: خب به جمال زیبایت ... برام یه دونه از اون لبخند هات بزن دیگه. کوکی: الان. من: اره دیگه. کوکی: باشه😊😊😊. وایی اگه بدونید وقتی از اون لبخند های کیوتش زد میخواستم سکته کنم خودش که داشت از شدت خنده می پو کید(نمدونم چرا) همینطور عقبکی رفت که یهو پهن شد رو تخت. اقا من دیگه انقدر خندیدم بابامو هفت جد و ابادم اومد جلو چشمم😂😂😂 کوکی هم هِی با خنده های من میخندید خلاصه هردومون وِلو شده بودیم و قاه قاه میخندیدیم...
که یهو دیدم در میزنن اول فکر کردیم پرستاران خودمونو جمع کردیم خعلی جدی و سیخخخخ نشستیم که دیدیم تهیونگ اومد تو بعد دوباره باهم زدیم زیر خنده 😂😂😂 تهیونگ یه نگاهی به خودش کرد و گفت : وا به چی میخندین. کوکی و من: هیچی بیا بشین. تهیونگ:😕. تهیونگ نودل رو در اورد(رفته بود خوراکی بخره دیگه) و گفت : با خودم گفتم شاید نودل دوست داشته باشی برات خریدم. من: .... شوخی میکنی... من عاشق نودلم. کوکی:😑😑😑. من :چیزه ولی نه به اندازه ی کوکی😂. تهیونگ:😂😂😂😂😂ادم سالم دو روز پیش شما باشه خنگ میشه. حالا بگو ببینم با چاپستیکس(چوب هایی که باهاش غذا میخورن) نودل میخوری؟
من: اره مرسی😊. تهیونگ چاپستیکس رو بهم داد و گفت: الان نودل رو هم واست در میارم...راستی کوکی برات شیر موز خریدم . کوکی:😀😀😀مرسیییی😀😀😀. تهیونگ: خواهشششش. تهیونگ شیر موز رو به کوکی داد و نودل رو به من خودشم یه کیک از توی نایلون خوراکی ها برداشت و شروع کردیم به خوردن. تهیونگ:راستی *ا/ت* توروخدا دیگه مواظب خودت باش نگران ما نیستی نگران این اقای دل نازک باش. من:باشه... ولی مگه چیزی شده؟.
دیشب نبودی ببینی انقدر گریه کرد من یکی که گفتم دور از جونش کور شده. من رو به کوکی:😊. کوکی رو به من:💜. تهیونگ : حتی وقتی دکتر بهش گفت که حالت رو به بهبودیه اقا غش کرد. دیگه خلاصه بدون که دوست داره ولی خودمونیم چجوری دلش رو بردی یادمون بده😂. من: 😂😂😂😂. کوکی: خب داداش جان ابرو مو بردی بسه دیگه 😂😂😂. تهیونگ: اوک😂😂😂. من: اینا نشونه ابرو رفتن نیست اینا نشونه مهربونی توئه. همینجوری داشتیم حرف میزدیم که یهو پنج تا پسر (شوگا، نامجون، جی هوپ، جیمین، جین.) اومدن تو همه شون جمع شدن دور کوکی و...
یک سره احوالشو میپرسیدن . کوکی: اِهِممممم داداشای گلم من مریض نیستم رو تخت رو نگاه کنید 😀. بقیه پسرا برگشتن رو به من و گفتن: سلام. من: سلام😊. تهیونگ گفت : بچه ها یه دیقه بیاین کارِتون دارم. کوکی هم یه چشمک به تهیونگ زد که یعنی میتونه همه چی رو به اعضا بگه. نامجون با بقیه بیرون نرفت چون اون همه چی رو میدونست. نامجون: سلام. *ا/ت* حالت خوبه؟. من: اره ممنون ببخشید دیشبم کلی اذیتتون کردم😥. نامجون: دیگه این حرف رو نزن همه ی اینکار ها وظیفه بوده.
نامجون رو کرد به کوکی و گفت: شما چطوری؟. کوکی:😀😀😀خوبم. نامجون : خیلی خوشحالم که هردوتون سالم هستین ولی خواهشاً مواظب خودتون باشید به فکر خودتون نیستید به فکر ما باشید. من و کوکی: چشم😅. بقیه پسرا اومدن داخل . شوگا: از دیدنتون خوشبختم. بقیه هم همین حرفا رو زدن همینطوری داشتیم خوش و بِش میکردیم که دکتر من اومد تو اتاق گفت: اینجا چه خبره چرا انقدر شلوغ. من: اگه کسی باید سرزنش بشه منم من خواستم بیان لطفا بزارید بمونن. دکتریه چکاپ ازم کرد و گفت: نه خود شما هم اضافی هستی . من: چی؟.
حالت خوبه خوبه میتونی امروز بری خونه. من: واقعااااا؟. دکتر : اره. برق خوشحالی و میشد توی چشمای کوکی دید خیلی خوشحال بود عشقولیم. مدتی بعد: من لباس های بیمارستان رو از تنم در آوردم و لباس هایی که کوکی برام اورده بود رو پوشیدم بعد که اومدم بیرون پسرا رفتن تو دوتا ماشین من و کوکی هم توی یه ماشین. کوکی: حالت خوبه؟. من: مگه میشه بد باشم. کوکی:😊.همینطور توی راه بودیم که یاد تزیینات توی اتاقم افتادم که همش عکسای کوکی بود 😨😨😨 ابروم میرفت همینطور هم داشتیم به هتل من نزدیک و نزدیکتر میشدیم. خدایا چه خاکی بریزم تو سرم... .
دیگه چاره ای نداشتم باید برای از خجالت آب شدن اماده میشدم وقتی به هتل رسیدیم پسرا گفتن: ما دیگه مزاحم نمیشیم ایشالا یه فرصت دیگه همدیگه رو ملاقات میکینم. کوکی: ولی من کمکت میکنم تا بالا بری. من: باشه😊. و از بقیه اعضا خدا حافظی کردم .کوکی منو به سوییتم رسوند من: دیگه لازم نیست خودم میتونم برم. کوکی: نه ممکنه بخوری زمین. کوکی تا نزدیک اتاقم همراهیم کرد منم همینجوری داشتم عرق میکردم کوکی گفت: منتظر چی هستی در اتاق رو باز کن تا کمکت کنم بشینی تختت و با خیال راحت برم.من در اتاق رو باز کردم. کوکی:........
خب اینم از پایان این پارت 💜💜💜💜💜 یه دو سه پارت دیگه مونده اگه خواستین اونا رو هم بنویسم☺😊💜 فعلا باعث👋😘