ممنون دوستان از نظراتون
دیگه شک نداشتم که نامه رو لوسی نوشته😱😱 ترس تمام وجودم رو در هم گرفت با صدا ی لرزان به الیس گفتم : ت..و کی اونا رو دیدی ؟😰 از دید الیس👈گلوریا انگار خیلی ترسیده بود و عجیب رفتار می کر ولی با این حال جوابش رو دادم : همون ۲ روز پیش کنار ساحل ، اونا به هم گفتن که می خوان برن قایق سواری بعد این حرفم وقتی به گلوریا نگاه کردم دیدم که خشکش زده و داره به من نگاه می کنه و رفت تو اتاق (همون جایی که گلوریا وسایلش رو گذاشته )
از دید گلوریا 👈به سرعت نامه رو دوباره دیدم حالا اطمینان کامل داشتم که نامه رو لوسی نوشته ولی بازم می ترسیدم که به الیس بگم😰همینطور که تو فکر بودم یکدفه الیس وارد اتاق شد ولی انقدر تو فکر بودم که نفهمیدم الیس وارد اتاق شده ناگهان به خودم اومدم و نامه رو پشتم قایم کردم . الیس با نگاهی شکاک سعی می کرد پشتم رو نگاه کنه و گفت : اون چیه که پشتت قایم کردی🤨🤨 با اضطراب گفتم : هیچی پشتم قایم نکردم قبض برق خونمونه🙄 و سریع قبض برق خونمون رو از تو جیبم بیرون اوردم و نامه رو در کیفم گذاشتم بعد الیس گفت : اگه راست می گی نشونم بده ببینم!😏
من قبض برق رو طوری نشونش دادم که حتی نتونستم اون رو ببینه بعد مچالش کردم تو فکر این بودم که بندازمش سطل اشغال ولی نه الیس از اون ادمایه که حتی اگه لازم باشه تو سطل اشغال هم می گرده😂😂 پس گذاشتمش تو کیفم و موضوع رو عوض کردم. - خب دیشب شام چی خوردی؟😜
یک لحظه به خودم اومدم و تو دلم گفتم : اخه گلوریا این دیگه چه سوالی بود که پرسیدی ؟🤦🏼♀️ همینطوری که داشتم خودم رو سرزنش می کردم دیدم که الیس بهم گفت : حالت خوبه ؟ داری مثل اون وقت هایی رفتار می کنی که انگار داری یه چیزی رو ازم مخفی می کنی 🧐 - پوف برو بابا مگه من تا حالا شده که موضوعی رو ارت مخفی کنم حالمم کاملا خوبه بی خودی نگرانی 🙃
و یه خنده ی مضحکی زدم و از اتاق رفتم بیرون(قیافه ی الیس : 🤨 - قیافه ی من : 🥴) همینطور که داشتم می رفتم الیس داد زد : گلوریا صبر کن بیا فردا بریم کنار ساحل تا دنبال لوسی و جولیکا بگردیم - نمی دونم باشه فردا می بینمت
و حرکت کردم به خونه رفتم تو رخت خواب بعدش نمی دونم چی شد(خوابم برد) صبح وقتی بیدار شدم یک رایت رفتم سراغ یخچال یه لیوان شیر با کلوچه خوردم🍪🥛 لباسام رو عوض کردم به سمت ساحل حرکت کردم تو راه بودم که گوشیم زنگ خورد کی می تونه باشه الیس بود - سلام الیس خوبی - سلام ممنون کجایی گلوریا راه افتادی
- اره راه افتادم نزدیک ساحلم ...آه دیدمت وایسا اومدم از دید الیس 👈گلوریا تلفن رو غط کرد و اومد سمتم سلام و احوال پرسی کردیم و شروع به گشتن کردیم که بتونیم یه سر نخ از جولیکا و لوسی گیر بیاریم ولی هیچی دستگیرمون نشد😫 نزدیک غروب بود من و گلوریا همینطور داشتیم می گشتیم و کنار دریا قدم می زدیم که یکدفعه مردی با عینک افتابی🕶 و جسته ای بزرگ کتی به رنگ قهوه ای و بلند کلاهی بر سر 🎩 سیبیلی به بزرگی چنگیز خوان😂
نزدیک ما شد و رو به گلوریا کرد گفت : پس هنوز موضوع ی نامه رو به دوستت نگفتی 😏 به گلوریا نگاه کردم دیدم داره از ترس می لرزه یعنی موضوع ی نامه چیه ؟ چه موضوعیه که من خبر ندارم؟
انچه در پارت بعد خواهید خواند👇👇👇 تو کی هستی ...... گلوریا تو چی رو از من مخفی کردی...... شما خواهید مُرد ....... اونا تو یه جزیره گیر افتادند ...... نه گلوریاااا نههههه ....... شما ها کی هستید با من چیکار دارید...... کمک ...... الیس تو کجایی الییسسسس
ممنون دوستان که این پارت هم خوندید لطفا نظر بدید و کامنت بزارید تا پارت بعد رو بزارم همتون رو دوست دارم خدانگهدار❤❤