سلام... اینم از پارت چهارم تقدیم نگاهتون... تا اینجا که هم نظرات خوب و مثبت داشتیم و هم نظرات منفی... مرسی از اونهایی که بانظرات مثبتشون بهم انرژی دادن... (نظرات منفی حالم رو بدجوری گرفتا...😂 ولی طوری نیست... من محکم و قوی تر از قبل ادامه میدم🥰😀، چون اولین بارمه...) پس فایتینگ💪🏻👊🏻😀
با چیزی که گفت خشکم زد: کوکی:داری... *چیییی؟؟؟ _داری...!!!! *کی رو...؟؟؟ هیچکدوم از فامیل های ما اینجا نیستند... _ما رو داری... ما پشتتیم... شاید تعجب کنی.. چراش رو نمیدونم اما دلم میخواد بهت کمک کنم... 😍 من کنارت میمونم... تاوقتی که صحیح و سالم برسی پیش خانوادت توی ایران من همه جوره با بچه ها هواتو داریم...(وای خدا من قش🤭😍🤤) به شرطی که وقتی منم اومدم ایران تو هوای منو داشته باشی...(چی میشد واقعا میومدن ایران؟!😢توی واقعیت که نمیتونند بیان ولی ما توی داستانمون و خیالمون اونا رو میاریم ایران...هووووورررااا😀💪🏻😍🤣) دهنم باز موند... این جدی میگه؟؟؟ وای خدایا شکرت... *ممنون... _خواهش میکنم... به جاش تو برام جبران میکنی... چون دلم میخواد برای یه بار هم که شده ایران رو ببینم... تو تو کدوم قسمتش زندگی میکنی؟؟! پایتخت؟؟ یا یه جای دیگه؟؟؟ *یه جای دیگه...من اصفهانم... شهر اصفهان... همیشه میگند که اصفهان نصفه جهانه... چون جای قشنگی هست و زیباست همه بهش میگند نصف جهان...(چون اصفهان از نظر بازدید کننده های خارجی بازخورد بالایی داره انتخابش کردم...واقعا اصفهان جای قشنگیه🤤😍خیلی دلم میخواد برم اونجا رو ببینم😊) _اوهوم... حالا هم دیگه گریه نکن... میخوای گوشیم رو بدم یه زنگ به مامانت بزنی؟؟؟ *میشه؟؟؟ میتونی بدی یه زنگ بزنم؟؟
_آره بابا... فقط باید کد ایران رو بزنی و بعد شماره رو بگیری... *مرسی واقعا... برات جبران میکنم وقتی اومدی ایران... _اومدم ایران نههه... چون با هم میریم... گفتم تا صحيح و سالم ندمت دست خانوادت باهات میام....(آب قند موجوده آیا؟!🤤😍) تپش قلب گرفتم... واییی خدا...🤒 چرا اینجوری میشم... مریض شدم؟؟؟ چرا گوشام داغ شدن؟؟ احساس میکنم خیلی گرمه... 🥵 کلافه شدم... *ب باشه... پس میشه گوشیت رو بدی؟؟ _بیا... *مرسی کد ایران رو گرفتم و شماره مامان رو گرفتم... بو... بوق... بوق... الو؟؟؟ بفرمایید؟؟ *الو مامااان... منم محدثه _چی؟؟؟؟ محدثه؟؟؟ کجایی تو دختر؟؟ نباید یه زنگ بزنی به من؟؟ مردم از نگرانی؟؟ دلم هزار راه رفت!! خوبی؟؟ کجایی؟ چرا گوشیت خاموشه؟؟
*نگران نباش مامان... گوشیم خراب شده... یه نگاه به چشای کوکی کردم که گیج بهم نگاه میکرد... گفتم نترس مامان من خونه دوستامم... یه دوست خوب... _دوست؟؟ کدوم دوست؟؟؟ بهشون اعتماد داری مامان جان؟؟؟ *آره مامان اعتماد دارم... نگران نباش قربونت برم...چون گوشیم خرابه خودم بهتون زنگ میزنم... الکی نگران نباشید... من حالم خوبه.... اصلا نترس... گفت مواظب خودت باش مامان جان... یادت نره دوباره بهم زنگ بزن... *باشه مامان جونم... چشم... نگران نباش فدات شم... کاری نداری؟؟ نه عزیزم... مراقب خودت باش... *خدافظ مامان خدافظ دخترم... گوشی رو قطع کردم یه نگاه به کوکی کردم... خندم گرفت... 😂 بیچاره حتی یه کلمه هم نفهمید... خخخخخخخخ😂😂 *ممنون _خواهش میکنم... چرا اینا بیدار نمیشن؟؟!
_پایه ای بریم کرم بریزیم بیدارشون کنیم+؟؟ خندم گرفت...✨ سرم رو تکون دادم... دستم و گرفت و کشید... بررررق گرفته نگاه دستامون کردم و دستمو از دستش کشیدم بیرون...(بعضیا نظر دادن گفتم چرا شخصیت دختر داستان اینطوریه...خب از اونجایی که میخوام دختر داستان متفاوت به نظر بیاد و اون دختر ایرانیه،یه جورایی از خانواده ای مذهبی...این خودش یه جور تنوعه... پس لطفا دوباره بازخورد منفی در این باره نزارید😊🌷) با تعجب نگام کرد و اخماش تو هم رفت... بدش اومد؟؟؟ معلومه که بدش اومده خررره... 😢باید بهش توضیح میدادم...😢😢😢😟 اممممم خب ببین راستش من دینم با شماها فرق میکنه... خب دینم گفته که نباید دست مردی رو بگیرم مگر اینکه... خب بیخیالش کلا نمیدونم چطوری باید برات توضیح بدم... معذرت میخوام...😔🥺💔 اخماش باز شد... کوکی:آهان... نه بابا... اشکالی نداره... من نمیدونستم... ببخشید...حالا بریم؟؟؟😉 آررره بریم...😁 😈شیطون اول رفتیم بالا سر جیمین و جی هوپ که تو یه اتاق بودند... کوکی:آماده ای؟؟ باهم جیغ میکشیم باشه دستش رو آورد و شمرد... 1 2 3 جییییییییغغغغغغغغغغغغ خخخخخخخخخخخخخخخخخ واییی خدا پوکیدم از خنده....🤭🤣 موهاشون سیخخ شد و همچین پریدن بالا که نگووووو.. وای فاتحمون خوندس... سریع با کوکی فرار کردیم بیرون... رفتیم طبقه بالا... سراغ جین... 😜
اون رو هم مثل اون دو تا بیدار کردیم... در اتاق بعدی رو باز کردیم... شوگا بود... کوکی نوک شال رو کرد تو گوشش... خخخخ خندم گرفت... 🤭 سرش رو تکون داد و گوشش رو خاروند... اینبار کرد توی اون یکی گوشش... وایی خدا داشتم میپوکیدم از خنده... 😂 لای چشاش رو باز کرد... خشمگین نگاهمون میکرد...😠🤬 اوه اوه اوه الفرااااررررر.... 🤪 دویدیم و توی اتاق بعدی قایم شدیم... اوه مای گاد... نامجون رو ببین... آخییییی... قراره از خواب ناز بلند شی... 😂😉😁 لیوان آب رو برداشتیم و 3 2 1 پااااااشششششششششششش پاشیدیم رو صورتش... 💦 خلاصه دوتا پا داشتیم دو تا دیگه قرض کردیم و الفرار... 😌😂
فقط وی(تهیونگ) مونده بود... رفتیم بالا سرش... خخخخخخخ چه ناز خوابیده بود... یه بالش بغل کرده بود... فکر کنم میترسید بالشش فرار کنه... هههههههههههه😉😂😂 جونگ کوک شروع کرد قلقلکش داد.... وایی خدا... چه باحال بود... عینه هووو دخترا جیغ میکشید وسطاش یه جفتکم میپروند...😂😂😂😂 واییی خدا حالا از دست این 6 نفر چجوری فرار کنیم... 🤯😱😱😱 دویدیم تو سالن... همشون اونجا بودند و با قیافه خشمگین نگاهمون میکردند... انداختند دنبالمون... 🙄😑😋 کوکی رو گرفتند و شوخی شوخی گرفتند زدنش... محکم نمیزدنش... چقدر باهم دوست بودند... کلی خندیدند... بعد همشون به نگاه کردند... خواستند بیاند منو هم بگیرند که جانگ کوک وایساد جلوشون و گفت بیخیال بچه ها... بریم یه چی کوفت کنیم که گشنمه... بعد از اینکه صبحونه هامون و خوردیم رفتیم نشستیم تو حال... هممون به هم نگاه میکردیم... خخخخخخخ چه یه جوریه... انگار فضای ساکت خیلی برامون غریب بود😂
شوگا یه بشکن زدو گفت الان تی وی رو روشن میکنم... جین رفت شربت بیاره بخوریم... تشنمون شده بود... شوگا روشن کرد تلویزیون رو... یه شربت برداشتم... *ممنون _خواهش میکنم... نوش جونت... داشتم شربتم رو میخوردم که با چیزی که دیدم شربت پرید تو گلوم... چیییییییییی؟؟؟؟ باورم نمیشد!!!!! اینا خواننده اند؟؟؟؟؟؟؟ 😱🤯چرا به من چیزی نگفتند... 😱 یه نگاه تو صورت همشون کردم... کوکی:خب میدونی... چیزه... آره ما خواننده ایم... یعنی واقعا نمیدونستی ما بی تی اس ایم؟؟🙄 دهنم کف کرد... بی تی اس!!!😲دربارشون چندبار تو مدرسه از دوستام درموردشون شنیده بودم... اینکه همشون برای بی تی اس قش و ضعف میرفتن... باورم نمیشد که اونهایی که دوستام میگفتند اینا باشند... واقعا هم خوشگل بودند... 😢🤩 من:خب نه نمیدونستم... شاید چندبار ازتون از دوستام تو مدرسه توی ایران شنیدم ولی اهمیتی نمیدادم.... وی:یعنی ایران هم آرمی داره؟؟؟ واقعا اونجا طرفدار ما هم هستند... من:اوهوم... چه جورم... 😎😎 آر ام:چه جالب... پس اینجور که من ازشون شنیدم شما باید لیدر گروه باشید دیگه درسته؟؟؟ آر ام:آره... جی هوپ:میگم که بچه ها... کنسرتمون کیه؟؟؟
جیمین:آخر همین ماه.... فکر کنم.....🧐 من:منم میتونم بیام کنسرت؟؟ البته هیچ پولیم ندارماااا... ☺️ جین خندید و گفت آره بابا... 🤓 جی هوپ:میآید بریم بیرون؟؟؟ من لباس خوبی ندارم دیگه... دلم لباس جدید و خوشگل میخواد... بقیه هم تاییدش کردند... آر ام :اوکی... بلند شید حاضر شید... همگی رفتیم که آماده بشیم... لباسام خشک شده بود برای همین همونا رو پوشیدم و شال کوکی رو سر کردم... باید باهاش میرفتم هتل تا لباسام رو بردارم... اینجور که بوش میاد نمیزاره برم هتل... زیاد انگار از هتل و اینجور جاها خوشش نمیاد... آماده شدن و رفتم توی سالن... همشون آماده شده بودند... یا خدااا... اینا چرا اینشکلی شدن... همشون ماسک زده بودند و کلاه کپ مشکی سرشون بود... اصلا چیز زیادی ازشون مشخص نبود... خب محدثه چقدر تو خنگی دختر...🤦🏻♀️🤦🏻♀️ اینا آیدلند... انتظار داری همینجوری برن تو خیابون که مردم بریزند سرشون؟؟؟ 🤦🏻♂️ اوااا چرا زودتر به ذهنم نرسید... عجبا... 🤫
بالاخره کوکی هم اومد.... این هم مثل اونا کلاه و ماسک زده بود... دو تا ماشین بود... واییی خدااااا چقدر ماشینه خوشگله.... تا حالا تو عمرم ماشین به این خوشگلی ندیده بودم... خیلی ناز و عروسک بودن و اسمشون رو نمیدونستم... یکیش قرمز بود و اون یکی هم آبی نفتی... واقعا چه ماشینای خییلی خوشگلی دارن این هفتا پسر... من و جی هوپ و شوگا و کوکی تو ماشین آبی نفتی هه نشستیم... جیمین و جین و آر ام و وی هم تو اون ماشین قرمزه نشستد... شوگا نشست جلو و رانندگی میکرد... جی هوپ هم کنارش روی صندلی کمک راننده نشست و منو کوکی هم عقب نشستیم... اونا هم وی رانندگی میکرد و جین کنارش روی صندلی کمک راننده نشست و جیمین و آر ام هم عقب نشستند...
از پنجره بیرون رو نگاه میکردم... چه ساختمونهای قشنگی اینجا بود.... سنگینی نگاهی رو روی خودم حس کردم... به جلو نگاه کردم... شوگا که حواسش به رانندگی بود...جی هوپ هم سرش تو گوشیش بود... به کنارم نگاه کردم... کوکی هم بیرون رو نگاه میکرد اما انگار یه جوری بود... نمیدونم اما حس کردم که اونه که داره نگاهم میکنه... نمیدونم شاید هم خیالاتی شدم... رسیدیم... پیادشدیم... یکمی راه رفتیم.. مردم یه جوری بهمون نگاه میکردند... خخخخخخخ خب حق داشتن... تیپ های هممون عجیب غریب بود... این از من که با شال و ماتو بلندم... اینم از اونا که همشون کلاه کپ و ماسک مشکی زدن... خب منم بودم کپ میکردم... خخخخخ
وی(تهیونگ) هووووف بالاخره رسیدیم... نگاهم افتاد به کوکی... داشت به دختر ایرانیه زیر چشمی نگاه میکرد... آه آه آه... اسمش چی بود؟؟ چرا یادم نمیاد!؟؟ مح... محد... آهااان محدثه.... باورم نمیشد... کوکی و از این کارا... تا حالا ندیده بودم اینجوری بکنه... شک کردم... ولی فکر نکنم چیزی بینشون باشه... بیخیال شدم و با بچه ها وارد فروشگاه شدیم.....
محدثه اوه مای گااااد... چه فروشگاهیه اینجا.... چقدر لباس.... جیمین به فروشنده هه یه چیزی به کره ای گفت که نفهمیدم... واااای... چرا اینا دارن مردم رو بیرون میکنن؟؟؟ چرا اینجوری میکنن... پس چرا ما رو بیرون نمیکنن؟؟؟ جین:اوکی...بزن بریم... بعد همشون رفتند سراغ رالی لباسا و لباسا رو نگاه میکردن... چی شد الان؟؟ یعنی فروشگاه رو بخاطر اینا تعطیل کردن؟؟؟ چیزی نگفتم و مشغول شدیم... بعضی هاشون از من نظر میپرسیدن اما کوکی هیچی نمیگفت و همش دوری میکرد... چرا؟؟؟ من که چیزی بهش نگفتم... ناراحته؟؟ رفت تو اتاق پرو که لباسهایی که انتخاب کرده بود رو بپوشه که رفتم سمتش...اومد بیرون... من:چیزی شده؟؟ کوکی:نه چطور مگه؟؟؟ من:هیچی آخه... آخه... خب هیچی بیخیالش... برگشتم برم که یهو..
آستینم و گرفت و محکم به سمت خودش کشیدم... نزدیک بود بیافتم تو بغلش که خودم رو به زور نگه داشتم... این چرا همچین میکنه؟؟ کوکی:نمیخوای درمورد لباسم نظر بدی؟؟؟ یه نگاه به تیپش کردم... تاحالا به هیچ پسری اینقدر نزدیک نبودم چه برسه به اینکه بخوام راجبه تیپشون نظر بدم... اما جذاب و خوشتیپ شده بود.... من:نه... فکر نکنم نظر دادن من تو انتخاب شما پسرا تاثیری داشته باشه... و خوشمم نمیاد نظری بدم...(ای محدثه چش سفید🤬عه عه عه عه...عجبا!!!!حالا اگه من بودم؟!🤦🏻♀️) خشکش زده بود!! تا حالا دختری اینجوری باهاش حرف زده بود؟؟ معلومه که نهه... چون همه دخترا براش قش و ضعف میرن... ایششششش...(حصودیش شده😂😂😂😂😂) برگشتم طرف بقیه که چشمم به وی افتاد که با دهن باز داشت نگاهمون میکرد... 😲😲😲 حتما حرفام رو شنیده... اما چشماش میخندید... به خاطر همین متعجب بود... که من اینجوری با کوکی حرف زدم... بقیه هم خریداشون رو کردن... میخواستم برم هتل که حداقل لباسام رو بردارم... به وی نزدیک شدم... نمیدونم چرا ولی اونو مثل داداشم میدیدم...(حرفی ندارم🤦🏻♂️) من:وی... میتونی منو ببری هتل... چون به لباسام احتیاج دارم... تو برام مثل برادرم هستی... میتونی باهام بیای؟؟ وی:آره بابا چرا که نه... رفت سمت بچه ها که بهشون بگه که کوکی هم دنبالش بود... کوکی:بریم؟! من:ببخشيد؟؟؟ شما هم میخواید بیاید؟؟ کوکی:شما مشکلی دارید؟؟ شونه هامو انداختم بالا و چیزی نگفتم...
خب اینم از پارت چهارم... طولانی نوشتم که حالشو ببرید☺️🌷 امیدوارم خوشتون اومده باشه🤩و منم امیدوارم کامنت منفی نبینم😂🤦🏻♀️چون خیلی احساساتی ام و حالم گرفته میشه😂😂... مرسی که هستید...
درضمن امروز دوم دی هست ساعت 10 و چهل و هشت دیقه صبح... توی امتحانا😲😢😢😢 کاشکی زودی منتشر بشه...