دوستان این هم پارت دوم امیدوارم خوشتون بیاد نظر فراموش نشه
از زبان مرینت 👈 آدرین اینجا چیکار میکنه دیدم آدرین داره میاد سمت من گفت سلام مرینت گفتم س....ل....ا...م آدرین آدرین یک خنده کوچیکی کرد و گفت مرینت من باید با تو حرف بزنم گفتم با من درباره چی گفت من به مشورت نیاز دارم گفتم درباره چی گفت درباره که ناگهان کلویی آمد و گفت وای آدرین تو هم اینجایی از زبان آدرین 👈 سلام کلویی گفت آدرین حالا که اینجا هستی بیا یکم کارهای هنری من ببین گفتم باشه ولی الان نه وقتی رفتم به سمت مرینت دیدم اون حسابی عصبانی بود و رفت گفتم مرینت بعد دیدم کلویی دست من گرفت برد از زبان مرینت 👈
حسابی عصبانی بودم تیکی گفت مرینت چیزی شده گفتم آنقدر بدم میاد کلویی همینجوری میاد وسط حرف همه و همه مسخره میکنه تیکی گفت آروم باش مرینت خیلی کنجکاو بودم که آدرین درباره چه موضوعی میخواست با من حرف بزنه که آلیا دیدم گفتم سلام آلیا گفت سلام مرینت چقدر عصبانی هستی گفتم مهم نیست گفت باشه بیا یکم قدم بزنیم که ناگهان دیدم که از یک مغازه طلا فروشی دستبرد زدن
مانده بودم که چی به آلیا بگم که برم تبدیل بشم که یادم افتاد میتونم از موبایل خودم استفاده کنم جوری وانمود کردم که گوشی زنگ خورده گفتم باشه مامان الان میام به آلیا گفتم مامانم منتظر من هست گفت باشه خداحافظ سریع رفتم یک کوچه بنبست و گفتم وقت تبدیل تیکی و گفتم دختر کفشدوزکی آماده. وقتی تبدیل شدم سریع رفتم وقتی داشت طلا هارا بر میداشت گفتم آروم آمدم و سریع یویو خودم پرتاب کردم و کیسه از اون گرفتم و گفتم دست ببر بالا گفت دختر کفشدوزکی من پیشنهاد میکنم به من اون کیسه بدی تا با تفنگم سوراخ نکردم
به اون گفتم اینطور حرف زدن کار بدی هست آلیا داشت یواشکی فیلم میگرفت اون دزده آلیا دید گفت باشه من به تو شلیک نمیکنم و به اون دختر شلیک میکنم گفتم کی که آلیا دیدم گفتم آلیا اینجا چیکار میکنی گفت ببخشید دختر کفشدوزکی که ناگهان دیدم اون دزده داره سمت آلیا شلیک میکنه با یویو آلیا به سمت خودم کشیدم و اون دزده سریع فرار کرد
دیدم اون دزده فرار کرده آلیا گفت ببخشید دختر کفشدوزکی گفتم اشکال ندارد خوبه طلا ها را با خودش نبورد گفتم بهتره بری گفت باشه دختر کفشدوزکی رفتم توی کوچه خالی و تغییر کردم و رفتم تو خونه و گفتم سلام مامان و سلام بابا رفتم اتاقم به تیکی گفتم تیکی آلیا خیلی تو خطر هست از زبان آدرین 👈
داشتم پیانو میزدم که یاد مرینت افتادم تصمیم گرفتم در حالت گربه سیاه برم بیرون بعد برم پیش مرینت وقتی داشتم تبدیل میشدم یادم افتاد که یک گل ببرم یک گل خوش بو برداشتم و رفتم وقتی رسیدم مرینت دیدم میخواستم به پنجره مرینت بزنم که یادم افتاد که باید وقتی آدرین هستم با مرینت حرف بزنم پس تصمیم گرفتم از پشت پنجره مرینت نگاه کنم
وقتی داشتم مرینت نگاه میکردم دیدم مرینت بلند شد موسیقی زد و داشت طراحی میکرد گفتم باید برم از زبان مرینت 👈 داشتم طراحی میکردم و فکر میکردم که گوشی زنگ خورد آلیا بود گفت سلام مرینت گفتم سلام چیزی شده گفت میخواهم باهات حرف بزنم گفتم باشه گفت ساعت 8 گفتم باشه خداحافظ
تیکی گفت منظور آلیا یک ساعت دیگه هست گفتم آره باید برم گفت باشه داشتم راه میرفتم که دیدم بارون داره میاد بارون آرامی بود و لحظه لحظه سریع تر میشد بارون خیلی شدید بود که ناگهان یکی گفت دختر یادت رفت چتر بیاری برگشتم دیدم آلیا و گفت اشکال ندارد از چتر من استفاده کن وقتی رسیدیم
امیدوارم خوشتون اومده باشه ❤️🌹🌸💮🌼❤️🌼❤️🌼🌹🌼❤️🌼🌹🌼❤️🌼❤️🌼❤️❤️🌼
نظر فراموش نشه 🌸🌼💮❤️🌸🌼💮❤️💮🌼💮❤️🌼💮❤️🌼🌼🌼🌼🌼❤️❤️❤️❤️🌹😍🌹❤️😍❤️😍❤️😍