اینم از پارت 2
دیپر:اما...اما چطور ممکنه !! بیپر:ههههه سلام بچه جون دیپر:اما..تو..چطور همچین چیزی ممکنه 🤔🤨 بیپر:بزار یکم شفاف سازی کنم..اهم.اهم تو این چند وقت اخیر به کی خیلی فکر میکردی ؟؟ دیپر:تو بیپر:بزرگترین ترس تو ؟؟ دیپر:خب تو بیپر:میبینی تو بیش از حد به من فکر کردی که تونستم تشکیل داده بشم دیپر:ببین بیپر من به اندازه کافی با بیل سر و کله زدم حوصله تورو ندارم 😑 بیپر:نگران نباش من فقط یه هدف کوچولو دارم دیپر:چه هدفی ؟؟ بیپر:معلومه به کنترل گرفتن بدن تو 😈😈😈 دیپر:دست از سرم بردار بیپر:دیگه دیر شده میخواستی کمتر به من فکر کنی تا توی مغزت تشکیل نشم.ههههههه
(و دیپر نفس زنان از خواب بیدار شد) دیپر:وای نه !! باید زنگ بزنم عمو فورد...الو...،،مشترک گرامی پاسخگو نیست لطفا بعدا تماس بگیرید،،... دیپر:خب اروم باش دیپر باید یه راهی برای نابود کردن بیپر باشه میبل:سلام دیپر چرا اینقدر استرس گرفتت ؟؟ دیپر:ببین میبل بیپر وارد ذهنم شده میبل:اممم،دیپر ؟ حالت خوبه ؟ تا اونجایی که من میدونم بیپر وجود خارجی نداره اون بیل هست دیپر:نه میبل اون خود بیپر هست (میبل با حالتی که استرس گرفته است از اتاق خارج شد)میبل:خب....امم...من برم چند کیلو نخود سیاه تهیه کنم 😁🧆 دیپر:باشه بابا برو..خودم میفهمم قضیه از چه قراره
دیپر:خب پس اگه بیپر اومده پس حتما با خودش چیزای دیگه هم اورده،،ای خدا باید چیکار کنم 😰😰 خودشه باید اسلحه ذهن پاک کن رو از انباری در بیارم و یه نفر رو توی مغز خودم بفرستم که از قضیه بیپر سر در بیاره !! (دیپر وارد اتاق پذیرایی میشود) شرمی:او دیپر،..،ببین پسرم ،، من واقعا بابت حرف های دیشب متاسفم دیپر:پدر عجله دارم میخوام برم انباری یه اسلح...هیچی شرمی:میخوای چیکار کنی 🤨 دیپر:امم هیچی میخوام پیش رفیقم جونیور برم 😁 فقط،،قبلش تو انباری یه کار دارم 😁😁 شرمی:خب باشه.(دیپر وارد انباری میشود) خب از بین این جعبه های مزخرف باید توی یدونشون اسلحه ذهن پاک کن باشه ،، اها..خودشه (دیپر اسلحه را در کوله پشتی خود گذاشت و بیرون رفت)
النا:وای !! خدای من !! اون دیپر نیست !! خب خب .. باید کولشو بدزدم .. چون این بچه خرخون مدرسه باید کلی چیز واسه ضایع شدن اون و خواهر خل و چلش 😈🥴
دیپر:سلام، جونیور:رفیق خرخون من چخبر از این ورا دیپر:سلامتی تو چیکار میکنی جونیور:هیچی ما هستیم و این خانوادم،،جدیدا که خواهرم به دنیا اومده کمتر به من توجه میکنن 😒 بگذریم... ببینم باز با خودت چیز های باحال اوردی ؟؟🤩🤩 دیپر:اره، خب قبلش بیا بریم توی اتاقت بیرون سلاح نیست (دیپر و جونیور وارد اتاق جونیور میشوند) جونیور:خب دیپر با خودت چی اوردی ؟؟ دیپر:این رو (النا یواشکی از پنجره اتاق جونیور انها را دید میزد..)النا:امیدوارم یه سوژه خوب واسه برادرم توماس گیر بیارم تا بهم آبنبات مثلثی بده 🤩🍭🔺️ .... دیپر:خب جونیور ازت یه کاری میخوام جونیور:چی ؟؟ دیپر:ببین من این اسلحه رو روی حالت ورود به ذهن میزارم و تو باید اینو به من شلیک کنی ،، و هرچی که داخل ذهنم دیدی به من بگو اگه خواستی بیای بیرون باید دو بار اسلحه رو به زمین بزنی ،، و کلمه وندی هم زیاد اون تو تکرار میشه باور کن چیز مهمی نیست 😁 جونیور:اممم..نمیدونم دیپر:به دوست خرخونت اعتماد داری ؟؟ جونیور:باشه ولی زیاد اون تو نمیمونم.
(جونیور اسلحه را به سمت سر دیپر نشانه میگیرد،، او شلیک میکند و وارد ذهن دیپر میشود) جونیور:وای چه ذهنی داره این خرخون بزار روی این کامپیوتر معلق تایپ کنم علایق دیپر: کامپیوتر: عل ا یق اق ای دی پر : جورنال فورد جورنال جورنال راز و کشف نمیدونم وندی وندی وندی وندی وندی جورنال جونیور:به به جنابالی چه چیز ها که نداره..خب بزار این جا ها گشت بزنم..جونیور دفترچه یادداشت خود را برداشت تا هرچه میبیند شروع به یادداشت کند.جونیور:وای اون کتاب ۶ انگشتی پرنده رو !! اون قیافه یه دختر مو نارنجی هست؟؟ عه این هم یه شهر عجیبه !! (جونیور یک ساختمان کاج میبیند که نوشته است ):لطفا وارد نشوید !! جونیور کنار در ساختمان امد و دو دپیر چاپ شده [فصل 1 قسمت 7 که دیپر های 2، 3 و دیپر های چاب شده بودند.] دیپر چاب شده:هی رفیق این بخش از ذهن دیپر خصوصی هست جونیور:اما... دیپر چاپ شده:چی ؟؟ تو وارد ذهن دیپر شدی..پادشاه ذهن تورو خواهد نابود کرد !! جونیور:ببینید من... (ناگهان صدای فریاد درون ساختمان کاج امد !!)
بیپر !! بیپر:برید گم شید دیپر کاغدی های مسخره دیپر چاب شده:خب من مرخصی دارم بای.جونیور:تو توی ذهن دوست من چه میکنی ؟؟ بیپر:ببین به دیپر بگو.. (بیپر یک انگشت روی سر جونیور گذاشت) جونیور:نههههه سرم،سرم درد میکنه چه شدتی داره دهنم داره درد میکنه،،(با فریاد) تو ببببااااا من چیکاااررر کردی !!! بیپر:هیچی فقط این یه هشدار واسه دیپر بود که دست از تلاش برداره 😏 جونیور:اسلحه .. اسلحه بیا اینجا بیپر:نه نه !! نمیخوای که به این به این زودیا بری 😈
جونیور:ازت خواهش میکنم دارم از سردرد میمیرم 💀 بیپر:بزار یکم دیگه پیاز داغ زیا شه بعد اسلحت رو بهت میدم 😏 جونیور:نهههه بیپر:باشه بیا بگیرش. (جونیور با عجله و خستگی زیاد اسلحه را 2 بار به زمین زد ) جونیور:(نفس،نفس) دیپر:خب چی دیدی ؟؟ بگو ؟؟ اون موجود رو دیدی ؟؟ اسمش بیپر هست. جونیور:(با جدیت گفت)دیپر !! این کار واقعا باعث صدمه به من شد..الان من دارم با یه صدای کلفت باهات صحبت میکنم چون از درد زیاد فریاد زدم. اون شوخی بردار نیست فعلا بهتره بری میخوام تنها باشم 😞 دیپر:ببین متاسفم.. جونیور:فقط برو !! (دیپر از خونه جونیور خارج شد و با استفاده از تاکسی داشت به خانه بر می گشت ، در راه دیپر به چیز های زیادی اندیشید ، مثلا: بیپر مثل بیل نیست !! اون خیلی خطرناک تره نباید میزاشتم جونیور با اون شیطان شبیه ساز خودم در بیوفته !! من یه احمقم ، ولی...باید چیکار کنم ؟؟ واقعا گیج شدم 😓)راننده:خب برای من هم گیج کنندست.
ذهن دیپر:چی اون راننده زشت چطور ذهن من رو خوند ؟؟ راننده:من زشت نیستم. (دیپر ترسیده بود . اما وقتی خواست اقدام به فرار از ماشین کند..در ماشین قفل بود. !! ) دیپر:تو کی هستی !! راننده وارد جنگل های ترسناک شد راننده:من ترس تو هستم دیپر:وای !! بیپر !!
پایان قسمت دوم