
با عرض معذرت برای تاخیر زیاد این پارت......دو بار گذاشتم ولی منتشر نشد.
دلاهوف مثل افراد شکست خورده از دفتر دامبلدور خارج شد در حالی که به حرف های دامبلدور فکر میکرد متوجه صدای پاهای شتاب زده دو نفر را شنید. وقتی به راه رو روبروی خود نگاه کرد دو دانش آموز سال اولی اسلیترین را دید که دوان دوان به سوی او می آیند. یکی از آنها دختری با موهای بلند و صاف و قهوه ای رنگ و دیگری پسری با موهای بور. وقتی آن دو به کنار دلاهوف رسیدند درحالی که نفس نفس میزدند دلاهوف متوجه شد که دختر با یک دستش جلوی چشم خود را گرفته است و با دست دیگر دست پسر را. پسر که لحن متکبری داشت پرسید : آقا شما میدونین دفتر مدیر مدرسه کجاست؟. دلاهوف درحالی که با تعجب و حالت پرسش گرانه به آن دو نگاه میکرد پرسید : چه اتفاقی برای دوستت افتاده؟. پسر گفت : به خاطر خشم......نه نه یعنی به خاطر یه طلسم تغییر شکل قوی رنگ چشماش قرمز شده
دلاهوف پرسید : اسم شما دو نفر چی هست؟. پسر با همان لحن متکبر جواب داد : من دراکو مالفوی هستم و دوستم هم کتی نات. دلاهوف با شنیدن اسم کتی طوری خوش حال شد که انگار جواب تمام پرسش های ذهنش را پیدا کرده بود سپس با همان حالت خوش حال گفت : کتی....کتی آدا نات؟. دراکو با تکان سرش حرف او را تایید کرد. دراکو که دیگر صبرش تمام شده بود گفت : حالا میشه به ما بگید دفتر مدیر کجاست!؟. دلاهوف دوباره حالت خشکی به خود گرفت سپس رو به مجسمه پشت سرش گفت : نوشابه گاز دار ترش. سپس مجسمه بالا رفت و در حین بالا رفتن میچرخید و پلکانی مارپیچی را نمایان میکرد. کتی که فقط صدای دلاهوف را شنیده بود و دلش میخواست ببیند چه اتفاقی افتاده ولی جرعت نمیکرد دستش را از روی چشمانش بردارد.دراکو رو به کتی گفت : خب از اینجا به بعدش رو دیگه من نمیتونم بیام. کتی از دراکو تشکر کرد سپس دست خود را از رو چشمانش برداشت که به جای رنگ سیاه کاملا سفید شده بود.
وقتی کتی وارد دفتر شلوغ و گرد دامبلدور شد انقدر حواسش به وسایل عجیب داخل دفتر پرت شد که متوجه دامبلدور نشد. دامبلدور با لحن مهربانی گفت : دوشیزه نات چه اتفاقی افتاده؟. کتی با حالت ترسیده ای گفت : سلام پروفسور دامبلدور، من هیچ تقصیری ندارم همه چیز خیلی یهویی اتفاق افتاد و باور کنید......دامبلدور حرف او را قطع کرد و گفت : میدونم، لطفا دقیقا بهم توضیح بده تو کلاس معجون سازی چه اتفاقی افتاد. کتی گفت : خب قبل از کلاس معجون سازی یه بحث بین مالفوی و پاتر بود و اون دختره گراهام هم از پاتر دفاع کرد منم از پاتر دفاع کردم اما گراهام منو به خاطر اسلیترینی بودنم مسخره کرد و منم عصبانی شدم و........دامبلدور گفت : و حتما بعدش اون گردنبند درخشید و رنگ چشمات به سفید تغییر کرد و صدای شکستن شیشه های معجون تو کلاس شنیده شد نه؟. کتی که تعجب کرده بود از اینکه دامبلدور میداند چه اتفاقی افتاده پرسید : شما از کجا میدونین؟. دامبلدور گفت : خب این گردنبند متعلق به مادرت بوده و دقیقا همچین اتفاقی هم برای اون افتاده. دامبلدور گفت : گردنبند ماه ملقب به هدایت کننده تسترال ها متعلق به گریندل والد بود،بعد مادربزرگت، بعد مادرت و در نهایت خودت. کتی در حالی که هنوز از حرف های دامبلدور سردرگم بود گردنبند خود را باز کرد و در دست گرفت. دامبلدور گفت : خب میتونی گردنت نندازی. کتی هم گردنبند خود را در جیب ردایش گذاشت سپس از دامبلدور خداحافظی کرد و از دفتر بیرون رفت.
دلاهوف درحالی که در کالاسکه ای که توسط تسترال ها به پرواز درآمده بود به حرف های دامبلدور فکر میکرد....مگر ممکن بود او موفق نشود؟ ولی با خود گفت که حتما دفعه بعد میتواند کتی را به مدرسه دورمسترانگ ببرد.....
کتی در سالن عمومی اسلیترین روی مبلی کنار شومینه با شکوه سالن نشسته بود و سخت غرق در فکر بود....هر چه با خود فکر میکرد مطمئن بود چهره دلاهوف را قبلا دیده است...اما در همین حین صدای دراکو را شنید که گفت : نات از تو انتظار نداشتم طرف پاتح رو بگیری!. کتی قیافه بی خیالی ب خود گرفت و همراه با پوزخندی گفت : من طرف حق رو میگیرم نه قدرت.دراکو که معلوم بود حرف کتی بهش بر خورده بود با حالت عصبانی گفت : منظورت اینه که حقو به اونا میدی دیگه آره!؟.کتی با حالت مسممی گفت : آفرین به هوش سرشارت،آره من حق رو به اونا دادم. دراکو درحالی که از عصبانیت دندانهایش را به هم فشار میداد خواست ناسزایی نصار کتی کند که کتی از جا برخواست و از سالن عمومی بیرون رفت.
کتی که در یکی از راه رو پر از پنجره هاگوارتز راه میرفت و کم کم اشک میریخت متوجه شد که نور ماه امشب خیلی تابان است....با دیدن ماه یاد گردنبندش افتاد و آن را از جیب ردای خود درآورد. در کمال تعجب متوجه شد گردنبندش نورانی شده است......در سکوتی که راه رو را در بر گرفته بود صداهایی از گردنبند شنید...اما متوجه شد که این صداها زاده تخیلاتش است....احساسی نسبت به گردنبند داشت،انگار که آن شیئ زنده بود،نمیدانست چرا این کار را انجام میدهد،ولی او به گردنبند خواسته اش را گفت : میخوام به جنگل ممنوعه برم. گردنبند به رنگ مشکی درآمد سپس صدای بال زدن جانوری را شنید و متوجه شد یکی از همان مجوداتی که در خواب دیده بود به حیاط های کوچک هاگوارتز آمده........
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سلامـ
توهمون کتی ای هستی که لوکی فن بود و قبلا یه اک دیگه داشتـ؟
من صبام لوکی فن بودم یه اکانت داشتم به نام پوکر سمی که از شب یلدا رفتم از تستچی و الان با یه اک دیگه برگشتمـ
آفرین واقعا خیلی جالب بود ...داستان پردازیش خوب بود...فقط نثار نه نصار ❤️
عالی بود کت😏💚
تنکس💚
کتی مادیم کوجاسسسسس
سر میزنه☺
اما اعلام حضور نمیکنه😅💔
بوگو هانا ک.ش.ت.ت
چشم☺💔
هانا حالت خوبه؟
مهلومه ک ن
چرا چی شده؟
عالی بود
عاشق طرز نوشتنتم
ممنون💚
خیلی عالی بود💙💙💙
خیلی زیبا همه چی رو توصیف کردی💙
میسیییی😍💚💚💚💚
چه بهتر مادیم نیست
حیح💔
مح دلم واسش تنگیده💔