سلام گوگولی ها دوتا قسمت دیگه خب داستان تموم میشه پس این پخش حتما بزرگه ولی فالو و لایک و کامنت فراموش نشه
لعد پلیس اومد بزنه که یهو پس لرزه اومد«آخه همیشه زلزله میاد و خونه خرابه درست میکنه» بعد یک شد زلزله و همه به پناه گاه رفتن تا در امان باشن و صدمه ای نبینن ولی بیشتر آدما زیر زلزله گیر کردن و نتونستن اونا رو در بیارن برای همین بعضی هاشون بیهوش شدن بعضی ها دستشون یا پاشون شکست خلاصه حتی پلیس هم زیر سنگ ریزه ها گیر افتاد پلیس هی سعی میکرد از زیر سنگ ریزه ها بیاد بیرون داداشم رو بگیره همین که زیر سنگ ریزه ها اومدن بیرون به داداشم گفتم تا میتونی بدو و به پشتت هم نگاه نکن
اونم بهم گفت که دنبالم میاد منم گفت تو فرار کن من خودم رو بهت میرسونم بعد پلیس ها رو انداختم کنار و رفتم دنبال داداشم تا نجاتش بدم اونا اسلحه داشتن بعد من رو هدفشون و خواستن منو بکشن ولی بعد کیتی خودش روجلوی من گرفت و تیر به اون خورد و همینطور ازش خون میریخت خواستم جلوی خون ریزی رو بگیرم بعد دیدم افتادن به جون داداشم و حد دستش رو دارن میشکنن نمیدونسم کیتی رو نجات بدم یا داداشم همینطور گنگ مونده بودمنمیدونستم چه خاکی تو سرم بریزم که کیتی دستش رو گذاشت دستم و گفت که برادرم رونجات بدم ولی من نه گفتم از داداشم عذر خواهی کردم و کیتی رو بردم بیمارستان و جراحیش کردن تا حالش خوب شه و خونریزی بند بیاد همش داشتم به خودم فحش میدادم چون داداشم رو ول کردم عذاب وجدان داشتم از دکتر پرسیدم حال کیتی چطوره گفتن تیر رفته داخل پاش و از پاش حدودا داشته به قفسه ی سینه داشته فرو میرفته و الان هم داره استراحت میکنه منم خوشحال شدم که فعلا حالش خوبه
بعد گفتم باید برم دنبال کسی لطفا خودتون مراقبش باشید اونا هم قبول کردن و منم رفتم دنبال داداشم وقتی رسیدم خونه نبودش زنگش زدم جواب نداد ترسیدم رفتم به پلیس گفتم پلیس گفت که تو زندان کد۰۶۸ هستش و بیهوشه تلفن و وسیله ای هم نداره آزادیش هم غیر ممکنه
منم برای آخرین بار دیدمش و دیگه هیچ وقت تو زندگیم برادری نداشتم و زندگیه جدیدی رو شروع کردم
پارت آخر بود
ممنون که همراهم بودین لایک کامنت فراموش نشه
نظرات بازدیدکنندگان (2)