🐞🐾🐞🐾🐞🐾🐞
سلام بچه ها اگه کم باشه ببخشید ولی تعداد سوالات را زیاد کردم برین سراغ داستان 😉👋👋👋👋👋👋👋👋👋
که فهمیدم یکی داره دنبالم میاد خواستم برگردم ببینم کیه ولی پاک به یه چیزی گیر کرد و افتادم بعد اون آدم اومد پیشم منو بلند کرد و دید داشت میبرد یه جایی وقتی رفتیم یه جایی دیدم اون ادرین بود دستم ول کرد و بغلم کرد بدون اینکه حرفی بزنه من اشک از چشمام سرازیر شد ادرین منو ول کرد و گفت مرینت باورم نمیشه این همه مدت تو لیدی باگ بودی من همینجوری داشت از چشمام اشک میومد ادرین اشک هامو پاک کرد بعد گفت چرا گریه میکنی بعد بغزم ترکید شروع کردم گریه کردن گفتم من لیاقت کفشدوزک بودن نداشتم و ندارم اگه الان اون معجزه گر مال یکی دیگه بود حتما دنیا نجات پیدا کرده بود تو خیلی لیاقتت بیشتر از منه من لیاقت ندارم یه قهرمان باشم ادرین منو بغلم کرد منم هر جوری گریه میکردم که یهو........
بچه ها اومدن «همون کسانی که معجزه گر گرفتن»الیا اومد و منو بغل کرد من داشتم میلرزیدم خیلی حالم بد بود اصلا نمیخندیدم حرف نمیزند آنگار همه ی حس هامو از دست داده بودم فقط تو فکر ارباب شرارت بودم فقط از چشمام اشک میومد که یهو به خودم اومدم و پا شدم و سریع دویدم همه بچه ها حتی کلویی دنبالم میومدن«چون کلویی از مرینت بدش میاد نه از لیدی باگ الان باهاش خوب شده»من خیلی میدویدیم که بالاخره رسیدم خونه ادرین تبدیل به کت نوار شد و اومد تو بالکن «اون هنوز معجزه گرشو داره فقط مرینت نداره»ادرین:تبدیل به کت نوار شدم و رفتم تو اتاق مرینت اون روی تختش پتو رو تا بالا سرش کشیده بود رفتم اروم پتو رو کشیدم پایین اون داشت فکر میکرد حالش افتضاح بود یه درصد هم خوب نبود انگار داشت میمرد من خیلی نگرانش بودم نمیدونستم چیکار کنم تا خوب شه که یهو یکی از اشکام سرازیر شد قیافه ی من 😢قیافه ی مرینت🤒😭ترکیبی از این دو تا من واقعا عاشقشم هرکاری میکنم تا خوب شه......
تصمیم گرفتم مرینت و بردارم و ببرم برج ایفل و اونجا باهاش حرف بزنم دست مرینت رو به زور کشیدم و بردم برج ایفل اون شک شده بود من بغلش کردم ولی اصلا وزنی نداشت عجیبه انگار داری یه موبایل با خودت میبری بردمش برج ایفل اونجا گذاشتمش و گفتم همه چی رو برام توضیح دقیقا برای چی ناراحتی اون هیچی نگفت انگار نمیتونست حرف بزنه من رفتم سمتش اونم میرفت عقب اما یهو.......
که از برج افتاد ولی یکی اونو گرفت بنظرتون اون کی بود کسیه که اصلا انتظار نداریم اون ارباب شرارت بود مرینت و گذاشت روی برج من سریع دست مرینت و کشیدم طرف خودم و گفتم با مرینت چیکار داری «علامت πکت نوار علامت¥ارباب شرارت و علامت£مرینته»¥ببین کت نوار من هیچوقت فکر نمیکردم لیدی باگ خودش معجزه گرشو رو پرت کنه الآنم اون معجزه گر دسته منه£ تو چرا این معجزه گر هارو میخوای ¥ بخاطر برگردوندن همسرمπتو کی هستی همسرت کیه¥نورو بال های سیاه داخل £π«این£π علامت یعنی باهم گفت»گابریل اگرست قیافه ی کت🥺😡😲 قیافه ی مرینت😲🥺قیافه ی ارباب شرارت😐.........
یهو کت نوار به گابریل حمله کرد من جلوشو گرفتم ولی اون منو پس زد و پرتم کرد و اونور و سرم خورد به دیوار ولی دوباره بلند شدم میخواست با چوب بزنه به گابریل ولی من رفتم جلوش و خورد تو شکمم بعد افتادم روی زمین کت:خواستم بزنم به پدرم ولی مرینت جلوشو گرفت و خورد به اون و افتاد گفتم نهههههههههههه!!؟؟!!بعد سریع به ادرین تبدیل شدم بغلش کردم و رفتم بیمارستان معجزه گرشو از پدرم گرفتم وقتی رسیدم بیمارستان سریع داد زدم کمک یکی کمک کنه بعد دکترا اومدن و مرینتو بردن داخل اتاق من خیلی ناراحت بودم اصلا خودمو نمیبخشیدم باورم نمیشد من اون کارو کرده باشم من هیچوقت نمیخوام کسی رو که دوسش دارم بهش آسیبی بزنم که.......
دکتر اومد و گفت هیچ مشکلی نیست دلیل بیهوشیشم این بود که خانم بعدن ضعیفی دارن و ممکن هر اتفاقی برایش بیوفته چون گروه خونیش O باید مراقب باشید «گروه خونی O ضعیفه من خودم O هستم»من خیلی خوشحال شدم و گفتم ممنون میشه ببینمش دکتر گفت البته وقتی رفتم خیلی ناز خوابیده بود میخواستم بغلش کنم ولی نمیشد باورم نمیشد که اون لیدی باگ باشه یعنی تمام مدت پشت سرم بوده که یهو.........
چشماشو اروم باز کرد و بلند شد نشست کمکش کردم بلند شه خیلی خوشحال بودم که زندست و بلایی سرش نیومده من واقعا نمیدونستم چی بگم بعد بلند شد از دکتر پرسیدم کی مرخص میشه دکتر گفت میتونن الان مرخص شن بعد با هم از اتاق اومدیم بیرون من معجزه گر شو دادم بهش و گذاشت تو کیفش کمکش کردم از پله ها بیاد پایین ولی جلوی در پدرم و دیدم که به مرینت زل زده بود نمیدونم چرا ولی قیافه ی مهربونه و مضلومی داشت و با لبخند بهش نگاه میکرد من نفهمیدم چرا......
واقعا نمیدونستم چرا اونجوری به مرینت نگاه میکنه ولی هرچی هست بد نبود که پدرم گفت اگه میخواست من میرسونمتون من گفتم نه مرسی لازم نیست مرینت خیلی ساکت بود اصلا حرف نمیزد ......
خواستم ازش بپرسم چرا حرف نمیزنی که پدرم اومد جلو و تو گوشه مرینت یه چیزی گفت که مرینت خیلی ناراحت شد و بعد رفت سوار ماشین شد و رفت خونه وقتی پدرم رفت من به مرینت گفتم ببین چی گفت سریع میگی که برم پدرشون در بیارم مرینت چیزی نگفت خیلی ساکت بود گفتم مرینت بگو مرینت لطفاً بگو باز چیزی نگفت فقط گفت نمیتونم بگم فقط میخوام برم خونه من گفتم چیه از رابطه ی ما راضی نیست مرینت گفت نه نه نه اصلا چیز اونجوری نگفت فقط فقط نمیخوام بگم گفتم باشه بیا بریم خونه «بازم میگم مامان و بابای مرینت چین هستند».......
رفتیم خونه ی مرینت خیلی خوشگل بود رفتیم تو اتاقش عجیبه مرینت حتی یه کلمه هم چیزی نمیگفت و رفت توی بالکن و به آسمون نگاه میکرد رفتم از پشت بغلش کردم معلوم بود سکه شده بود سرم و روی شونش گذاشتم الان اون تنها کسی بود که برام از همه با ارزش تره بعد ولش کردم دستشو گرفتم و گفتم مرینت چرا ناراحتی اون باز چیزی نگفت «فکر کنم زبونش و موش خورده😎ها جوجو😎🤟😌😜»من خیلی نگرانش شده بودم میخواستم یه چیزی بگه بعد با هم رفتیم داخل مرینت روی تختش نشست داشت فکر میکرد من رفتم پیشش نشستم و بغلش کردم و دستش رو گرفتم نمیدونستم واقعا چرا یه کلمه حرف نمیزد ازش پرسیدم مرینت چرا حرف نمیزنیم بالاخره یه چیزی گفت .گفت همین جوری حوصله ندارم «بالاخره زبون باز کرد💖یوهو»که..........
خوب امیدوارم خوشتون اومده باشه لطفاً نظر بدین 💖❤️💖❤️💖❤️💖❤️💖❤️💖❤️💖
اگه نظرات به ۱۵ تا برسه پارت بعد رو میزارم🐞🐾🐞🐾🐞🐾🐞🐾🐞🐾🐞🐾🐞🐾🐞🐾🐞🐾
ببخشید اگه کم بود و غلط املایی داشتم🐞🐞🐞🐞🐞🐞🐞🐞🐞🐞🐾🐾🐾🐾🐾🐾🐾🐾🐾🦊🦊🦊🦊🦊🦊🦊🦊🦊🐝🐝🐝🐝🐝🐝🐢🐢🐢🐢🐢🐢🐢🐍🐍🐍🐍🐍🐍🐍🐍🐍🐉🐉🐉🐉🐉🐉🐉🐉🐉
این پارت 2 بود کنار اسم نوشتم 🐞🐞🐞🐾🐾🐾🐞🐞🐞🐾🐾🐾🐞🐞🐞🐾🐾🐾
بای🐞🐞🐞🐞🐞🐞🐞🐞🐞🐞🐞🐾🐾🐾🐾🐾🐾🐾🐾🐾🐾🐾
👋👋👋👋👋👋👋👋👋👋👋👋👋👋👋👋👋👋👋👋👋👋