سلام قرار شد توی این پارت بگیم ناگهان چی شد،آریستا کی هست و خیلی چیز های دیگر.راستی عکس پارت قبل عکس آرولاست و عکس این پارت عکس آریستا.
ناگهان احساس سردرد شدیدی کردم و سرم گیج رفت و تقریبا افتادم.گیدئون گفت:حالت خوبه آرولا؟گفتم:نه سرم خیلی درد می کنه.ولی قبل از اینکه گیدئون حرفی بزنه سر دردم از بین رفت و از جایم بلند شدم.پرسید:بهتری؟پاسخ دادم:آره.نمی دونم چرا این طور شدم ولی حالا حالم خوبه.وارد اتاق آریستا شدم ولی چشم هایم با دیدم صحنه روبه رویم از تعجب گرد شد و شدای گیدئون را شنیدم که گفت:باور کردنی نیست😮
دختری با موهای سفید و زیبا و چشمانی قرمز(اصلا ترسناک نبود و خیلی زیبایش کرده بود)با لباسی سیاه و سفید در وسط اتاق نشسته بود(عکس پارت)ولی تعجب من و گیدئون از کاری بود که انجام می داد😲سایه ای سیاه و کدر در دستهایش می چرخید و نور های اکلیلی و آبی درخشان در آن معلق بود.ناگهان احساس ضعف کردم و روی زمین افتادم که آریستا متوجه من شد...
با استرس جادوی داخل دست هایش را ناپدید کرد و به سمتم دوید سوال کرد:آرولا خوبی؟و کمکم کرد بلند شوم.جواب دادم:بله بله خوبم ولی فکر کنم دارم مریض می شوم چون کمی هم سردرد داشتم😷سرش را با تاکیید تکان داد و پرسید:تو دیدی داشتم چکار می کردم؟خیلی نگران بود😨لبخند دلگرم کننده ای زدم و کنارش نشستم.شروع کردم همه چیز را برایش توظیح بدهم😄
با چشم های گرد من را نگاه کرد و بعد با ذوق مرا در آغوش گرفت.و گفت:پس من یک ویانایی هستم؟قبل از اینکه جوابش را بدهم صدای گیدئون را در ذهنم شنیدم که گفت:نهههه اون یک ویانایی نیست.ولی تیانایی نیست بهش بگو قدرت عجیبی داره و فعلا باید صبر کنه تا به ویانا بیاد بعد تصمیم می گیریم که اون متعلق به چه سرزمینی هست.من هم همان حرف های گیدئون را گفتم و در مورد ارتباط ذهنی برایش توظیح دادم😁
بعد ازش خواستم دوباره نیروی عجیبش را به اجرا در آورد .وقتی آن کار را کرد متعجب به سایه و نور ترکیبی خیره شدم که صدای زمزمه وار گیدئون را شنیدم:کم کم دارم مطمئن میشم همون دختره.به نظر می رسید با خودش دارد حرف می زند.پرسیدم:کدام دختر؟چی شده؟یکدفعه با حول و نگرانی گفت:هیچی بعدا ماجرا را توظیح می دهم نمی خواهد نگران بشی.
بعد روبه آریستا گفتم:میشه بهش دست بزنم؟سرش را تکان داد.لبخندی زدم و دستم را در سایه نورانی فرو کردم.چه حس عجیبی.حس آشنا و قدیمی.حس نیرویی عجیب.یکدفعه دوباره سرم گیج رفت و ضعف کردم و افتادم.اریستا گفت:فکر کنم یکم مریض شدی برو کنی استراحت کن.گفتم باشه و به سمت اتاقم حرکت کردم.
بلاخره به اتاقم رسیدم.سرم خیلی درد می کرد و حالم خیلی بود.به قدری بد که عرق کرده بودم و نفس نفس می زدم سعی کردم از نیروی درمانگرم استفاده کنم.ولی جواب نداد.چند دقیقه بعد حالم ناگهانی خوب شد.با تعجب زیر لب زمزمه کردم:خیلی عجیبه به نظر نمی رسه که مریض شدم.با نیروی درمانگرم حالم خوب نمی شه.ناگهانی میاد و ناگهانی میره خیلی عجیبه!#
این یک بیماری عادی نیست!صدای گئدئون را شنیدم:نه نیست.یک بیماری عادی نیست.سوال کردم:تو چیزی می دانی؟چرا عادی نیست؟پاسخ داد:نه ته چیزی نمی دانم ولی کاملا مسخصه که یک بیماریه و باید استراحت کنی.گفتم باشه.چشم هایم را بستم ولی قبل از اینکه بخوابم.
ساکورا با هیجان در را باز کرد و گفت:آرولا امشب خوب بخواب که فردا جشن داریم.به مناسبت تولد 17 سالگی آکادمی😆ولی به من اجازه حرف زدن ندادسریع از اتاق خارج شد و در را بست.گیدئون گفت:پس برگشت تا بعد از جشن به تعویق افتاد.گفتم:بله فکر کنم همین طور باشه..بعد چشم هایم را بستم.تقریبا در عالم خواب فرو رفتم که گفت:اوه نه آرولا...ولی من کامل به خواب رفتم.
اینم از پارت4تا پارت بعد خدانگهدار😍💟